هدایت شده از brainstorming.
از میان دو واژهی انسان و انسانیت، اولی در میان کوچه ها و دومی لابلای کتاب ها سرگردان است.
-ویکتور هوگو.
انگار که تازه کاری باشم و اسمم رودیا باشد، و قتلی را انجام داده ام، مکافاتی همراهم شده است.
هی فکر های درهم و بیمعنی، گاها شک به خودم و او، تمام فیلمنامه این سال هایم است. البته، برای من سالهاست، درواقعیت شاید چندساعت هم نباشد.
این مکافات مثل آن دفعه نیست، مثل آن جهنم نیست. یک چیز جدید است. با اینکه حتی قتل های زیادی هم کردم تاحالا این داستان برایم به پیش نمیامده بود.
هردفعه هی بلند میشوم، به دور و برم نگاه میاندازم و گیج گیج میشوم. انگار تب داشته باشم و چقدر سخت است این تنهایی که هیچکس پرستار من نیست. بعد از ثوانی، دوباره به گودنای بالش سرم را رها میکنم و این چرخهٔ خواب و بیداری هربار تکرار میشود.
این چندماه...از کلمه "چرخه" چقدر متنفر شده ام. همهاش چرخه های مختلف و تکراری و خالی از اتلاف زمان. دوست داشتم حتی با گروهی از افراد ماجراجویی کنم در چرخه ها زندگی نکنم..! معترضم، این دفعه..به خودم.
برای بار دیگری چشمانم را باز میکنم و انگار که قطب مثبتی، قطب منفی مخم را جذب میکند، به سمت بالا سَرَم پرتاب میشود و بلند میشوم. آیا باید به حرف او گوش کنم؟ اسمش چی بود...خدایا..حتی این را هم به یاد نمیآورم. همه چیز مثل یک کابوس، یک خواب، یک خاطره بود و وقتی به آن فکر میکنم هیچ چیزی را به یاد نمیآورم. منظورم از لحاظ جزئیات است. فقط میدانم یک پسری خودکشی کرده و حالا جرمش گویی گردن من است که او، پشت چشم برایم نازک کند و با من قهر باشد! و در دست دیگر، شک بر خیانت او. باشد، باشد! به آن محله میروم تا فقط به خودم ثابت کنم مغزم چقدر کوته فکر است و همه این افکار فقط از روی شک پیشین است. بله من از قبل هم این شک را داشتم. چه کسی میداند؟ من که انقدر مریض احوالم شاید آن دخترک هم یک توهم بیش نبوده است! میروم تا حماقتم را به خودم ثابت کنم.
این دفعه، به خواب عمیق و راحتتری فرو رفتم...
#خداحافظی
1.7
Farzad Ghadimi & Saeed DehghanTeshne.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
من، یه خونهی چوبی داشتم
تیکه تیکهش کردم
نصفشو یه قایق ساختم، که غرق شد
نصفشو سوزوندم تو سرما یخ نبندم..
لطفا، ازتون خواهش میکنم وقتی میخواید از پرانتز، انواع مختلفش رو استفاده کنید یا عادیش رو، "( اینجوری)" ننویسید. خیلی راحت میتونید "(به این شکل)" یا حتی "( به شکل گشادش )" بنویسید. فقط لطفا، یک طرف رو اسپیس نذارید یه طرف رو بچسبونید. بعضیا اینجا ناراحتن.
قسمتی دیگر از قسمت های تنفر و مشکلاتم با مردم، ادعا و تظاهراتشان است.
تظاهر به عادی نبودن، تظاهر به "لوتی" بودن، "خفن" بودن، "تک" بودن، "گنگ" بودن، کلماتی که احمقانه هستند، آدم چندشش میشود! گه زده اند به کلمات و آن ها را با چرندیات خودشان کثیف کرده اند!
چرا؟ چون هیچکس خوب نیست. حداقل حال حاضر نه. یا اگر هم باشد در غیبت است و خودش را نشان نمیدهد.
این کلمات را اگر از کسی بشنوم، اولین چیزی که ذهنم نتیجهگیری میکند، تنها بچهسال بودن اوست و تمام.
#Notes_Written_With_Anger
Notes.
قسمتی دیگر از قسمت های تنفر و مشکلاتم با مردم، ادعا و تظاهراتشان است. تظاهر به عادی نبودن، تظاهر به
چرا که نه، همونجوری که قبلا گفتم من نویسنده هم به حساب بیام، نویسنده معترض میشم و این تگ رو باید حتی زودتر اضافه میکردم. ولی خب حالا اینجاییم.
دوباره امشب ذهنم سرعت زیادی گرفته و به شکل یک قلم درآمده و روی کاغذ خودش، کلمات را مینویسد.
----
اگر حتی عالمی باشم و از من، از فردایم سوالی کنند، جاهلانه هیچ نمیدانم.
زندگی با روی ناخوش تمام امید هایت را ازت میگیرد. مثل رفتن پولینا و تنها ماندن قماربازمان. مثل کشته شدن گلن و درونی مردن مگی. مثل به قتل رسیدن لورا و خلأ درونی دکستر. مثل چیزهایی که دیگر بازنمیگردند.
هربار بصیرت امیدم به چیز تازه ای در روز بعدی بیدار میشد و میگشت و باقی کالبد را خاموش، خاکستر و پر سکوت نمیگذاشت. تا زمانی که برای اولین بار سرش به سنگ خورد.
باز هم دست از تلاش برنداشت. امید است دیگر، و دوباره به سنگ محکم تری خورد، این دفعه نه یک بار، بلکه دوبار. و سپس با ته مانده جانش خود را به بقیه زندگی کشاند و ضربه سهمگین سوم را هم خورد. حالا، او هم عضوی از این کالبد است.
ناامیدی، دردی درمان دار نیست، چرا که اعتماد هم با آن از بین میرود. دیگر نمیدانی حتی کوچکترین موجودات هم برایت میمانند، یا خیر.
#Random_Notes_Written_With_Pain
از پالتویم آب میچکد. ولی من که بیرون نرفته ام. شاید هم رفته ام و کاملا به فراموشی سپردم. تنها چیزی که مطمئنم این است که عرق پیشانی ام همانند قطره های باران نشسته به پالتویم، شُر شرُ همانند آبشار به پایین میریزد.
دیگر، واقعا نمیدانم چه چیزی واقعیست و چه چیزی نیست.
از آنجایی که زمان و روز و تاریخ از دستم در رفته، سریعا به تقویمی که کنارش ساعتی هم هست پناه میبرم. ساعت مچی که مادرم چندسال پیش هدیه ام داده بود. آن هم کمی خیس بود. متوجه شدم ساعت سه بامداد است. امروز هم روز چهارشنبه است. یعنی یک روز دگر مانده..یک روز دگر تا یا جهنمی دوباره و یا خود تخریبی دیگر. من همچنان باوری بر خیانت و دورویی او ندارم. شاید حتی مرا واقعا دوست هم داشته باشد.
همه اینها ذهن آشفته من را نشان میدهند؛ شاید بهتر باشد از او کمی دور باشم. نمیخواهم مانند دفعه قبلی من، منکر خرابی این رابطه باشم. حالا فقط میروم به آن محل، نگاهی می اندازم و احتمالا با یک دسته آدم که به مشکوک بودن من میخندند، مواجه شوم.
آه حتی نمیدانم چه میگویم یا دقیقا همین الان چه گفته ام. گفتمان من و من، سر انجامی ندارد و اتمامش با بیهوش شدن من همراه میشود.
1.8
#خداحافظی