eitaa logo
60 دنبال‌کننده
55 عکس
12 ویدیو
2 فایل
Don't waste your time here. @Idiotic ناشناس : https://eitaa.com/NotesWithPain/29
مشاهده در ایتا
دانلود
"خب اگر اشتباه کرده باشم چه؟ اگر انسان واقعاً حیوان نباشد چه؟ اگر انسانیت، نوع بشر، حیوان نباشد چه؟ چون اگر حیوان باشد، بقیه‌ی حرف ها دیگر حرف مفت است، یک مشت خزعبلات و تلقینات توخالی؛ و دیگر هیچ مانعی نیست که تو را از انجام کاری که در نظر داری باز دارد؛ و اصلاً همین‌طور هم هست!" 👤راسکولنیکف(رودیا) کتاب «جنایات و مکافات» نوشته فئودور داستایوفسکی
ناشناس.
"آدم های ناخوش احوال خواب هایی میبینند که برجستگی‌شان، زنده بودنشان و شباهتشان به حقیقت فوق‌العاده است." جنایات و مکافات 👤فئودور داستایوفسکی
صدای حرکت کالسکه، جیک جیک پرندگان،‌ زنان پرچانه ای که یک دم حرف میزنند و نفس های بریده بریده من، می آید. هر روز بدون هیچ امیدی برای روز بعدی بیدار میشوم و میخسبم؛ درحقیقت زمان زیادی را روی تختم میگذرانم چرا که او، تنها کسی‌است که مرا به آغوش میکشد. پس چرا چیریک چیریک کالسکه؟ چشمانم به سختی تکان دادن یک تخته سنگ بزرگ، از جلوی یک منبع نور میتواند مانند شود. با این حال من فرد ضعیفی نیستم، قدرت پلک هایم را شکست میدهم. شاید او سعی به محافظت از من میکند، از گذراندن روز بد بعدی. با توجه به کالسکه و محیط، احتمالا به قرن های پیش سفر کرده ام: ولی من فقط میخواستم به سه‌ روز قبل برگردم نه سه قرن پیش! وقتی سکان کالسکه را مینگرم، فردی با یک دست لباس رسمی گران قیمت، شاید حتی بیشتر از نصف پس‌انداز هایم را پوشیده است. او مطمئنا کارمند یا نوکری‌است و مرا به جایی اسکورت میکند. شاید داخل انگلستان باشم چون، همچین فضا و آدم هایی در کشور من نبودند.(بوی خون هم نمی‌آید) شاید بهتر باشد از آن آقا کمک بگیرم؛ ولی قبل از اینکه چکیده ای از سوالات زیادی که در سَرَم غوطه‌ورند، بپرسم با این جواب روبرو میشوم: «میدونی که میتونم افکارتو بشنوم ، درسته؟» احتمالا عجیب ترین چیزی بود که امروز میتونستم بشنوم، ولی خب این گویای همه چیز است. «نه عزیزم ، مطمئنا قرار چیزای بدتری تجربه کنی. به هرحال این فقط مرحله اولشه و این محیط، تنها محیطی بود که توانستم داخل ذهنت بگردم که سبز و زیبا و آرام باشه.» پس همه اینها در ذهن من است. همانطور که فکر میکردم. -تورو میشناسم؟ صورتش را به من میکند ، ولی نمیتوانم درکی از صورت او داشته باشم. انگار با قلمی روی صورت او کشیده شده تا نتوانم چیزی از چهره او ببینم. ذهن من خودم را بازی میدهد. «اگه داری سعی میکنی از صورتم تصویری برداری، بدان که قرار نیست اتفاق بیافتد. فقط مثل یک فرد آلزایمری ثانیه قبل را از یاد میبری.» خیلی احمقانه‌است ولی با اینحال برایم چندان مهم هم نیست. -خیلی خب برایم اهمیتی نداره، اگه فقط یک خواب یا رویای ساده باشه، مثل همیشه من!ولیکن حوصله ام سر رفته؛ یک راه طولانی و تکراری، انگار هیچ انتهایی نداره. "جایی آرام"! این مردمی که ظاهر مرا برانداز میکنند چه؟! او قهقه ای میزند و سپس میگوید : «تا جایی که یادمه، همان کسی هستی که برایت هیچ چیز دیگری مهم نبود. به هرحال باید کمی صبور باشی تا با حقیقت ذهنت روبرو شوی..» جمله، سرد و شکننده بود. شکنندهٔ من. گویا فرار از اینجا غیرممکن است. شاید باید صبر کنم. تنها، جایی دور افتاده و سرد، منتظر برای چیزی. مثل همیشه. نه سرنوشت من عوض میشود، و نه من. ۱.۱ ( با تغییرات )
Notes.
صدای حرکت کالسکه، جیک جیک پرندگان،‌ زنان پرچانه ای که یک دم حرف میزنند و نفس های بریده بریده من، می
دوستان عزیز، درمورد این "داستان" باید بگم که این رو خیلی وقت پیش نوشتم. درست زمانی که یک جدایی اتفاق افتاد و.. خلاصه تاثیری که گذاشت و تنها روش منظم کردن ذهنم، نوشتن بود و بس. خیلی وقته از اون قضیه گذشتم و "Move on" کردم ولی خب برای تمرین، گفتم تغییرات زیادی بدم این داستان رو و دوباره پستش کنم. شاید خوشتون بیاد. امیدوارم مجبور نشم بعدا دوباره برای نظم دادن ذهنم همچین چیزی بنویسم. با اینکه فکر میکنم "نه سرنوشت من عوض میشود، و نه من."
هدایت شده از "Pause"
wifiskeleton, i wanna be a jack-o-lanternNope your too late i already died.mp3
زمان: حجم: 1.3M
"عصر بخیر📀" ʜᴀꜱʜᴛᴀɢ: ᴄʜᴀɴɴᴇʟ: 『 @PAUSEDaily1』 ᴛʜᴀɴᴋꜱ ꜰᴏʀ ᴊᴏɪɴ✨
گوشه گیر بودم، میتوانیم بگوییم همیشه. آنقدر که حتی وقتی به پارکی میرفتیم ، اگر تنها یک کودک دیگر درحال بازی بود، تصمیم میگرفتم یا برگردم یا آنقدر بایستم تا او برود؛ هرچند که تا آن زمانی که انتظار میکشیدم، بچه های دیگر می آمدند. همبازی نداشتم و فقط خودم‌ بودم. هیچوقت کفش های رنگی و کودکانه و صدا دار نپوشیدم، لباس های رنگارنگ نپوشیدم. البته منصفانه نیست که این را نگویم؛ آن‌ زمان واقعا میخندیدم. نیاز به تظاهر و "ماسک روی صورت خودم گذاشتن" نبود، دلیلش به کل میتوانست داخل جمله «بچه است دیگر. بزرگ که شود و رسم انسانیت را یاد گرفت، با حال مقایسه اش کنید.» از همان ابتدا به من یاد دادند مردم، قرار نیست درکی کنند. قرار است تنها همان چیزی که خودشان میخواهد درست در آید و این، از اولین درس هایی بود که خودم یاد گرفتم.. نمیدانم درموردش باید بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، ولی راه من این بود و هست. رفته رفته این را یاد گرفتم که بهتر تقلید کنم شخصیت دیگر، برای هر فرد یا گروهی از افراد بسازم. ساده تر بگویم، خودم‌ نباشم. ۱.۱-۱ : M به قبرستان ها هیچ احساسی ندارم، هیچوقت نداشتم. نه ناراحتم نه چندشم میشود نه هیچی. فقط سنگ هایی که از خاک بیرون آمدند. اگر جنازه ای هم از نزدیک میدیدم واکنشی نشان نمی‌دادم، شاید حتی خوشحال میشدم به هرحال من یک "روانی" هستم. البته من خودم دلیلش را ژن و شاید حتی ارث خانوادگی میدانم. اما مردم، اگر درون من را ببینن فقط یک جمله کوتاه میگویند: «تو یک روان‌پریش بیش نیستی!» این جمله بسیار کوتاه، اما بلند برای من. چرا که تصمیم گرفتم به هیچکس آن قسمت را نشان ندهم؛ پس اگر کسی این را گفته..قرار نیست برای مدت زیادی زنده بماند. اما این قبرستان‌ فرق میکند. آن مرد بدون صورت اجازه پیاده شدن میدهد و خودش همراهی ام میکند. احساس عجیبی به آن قبر ها دارم. جنازه ها نبش‌قبر شدند و همه آنها را میتوانم ببینم و بدون لحظه ای درنگ، به یاد بیاورم. داستان هرکدام را میدانم؛ و میدانم از همه آنها متنفرم. آنها من بودم. شخصیت های من بود، البته بهتر است بگوییم شخصیت هایی که طی زمان ساخته بودم. همه آنها را به خاک سپرده بودم و سعی به فراموش کردن آنها، نیز داشتم. همیشه سعی می‌کردم با جامعه یکی شوم با اینکه جامعه ستیز بودم. از همه آنها تنفر خاصی داشتم، حتی اگر جلویم جان میدادند ذره ای اهمیت نمیدادم. اما تظاهر، کمک کننده بود. همچنین یادم می‌آید که شریک جرمی داشتم؛ البته نمیدانم امروز برای آن قتل ها به اینجا آمدم یا اتفاقی که چندروز پیش افتاد. زمان ثابت کرد شخصیت اصلی خودم هیچوقت طرفدار ندارد، هیچکسی شبیه من نیست ؛ معشوقی ندارد و تنهاست. آخرین بار همین چندروز پیش بود که شخصیتی ساختم ولی دوباره خاک شد. به هرحال تصمیم فقط خودم بودن را ندارم تا شاید وقتی که فرد درست را ملاقات کنم. ۱.۱-۲ : M ( با تغییرات )
اگه گیج شدید درمورد اعداد زیرش باید بگم که برای مثال X.Y-N/R : M X.Y-N : S X: چپتر Y: اپیزود -N: بک استوری که با ":" میاد : M: یعنی بک استوری کاراکتری بنام اِم /R: اسلش و یک عدد که برای اپیزود های مِیل باکس میاد. -N : S: بک استوری کاراکتر دوم داستان برای مثال ۱.۷-۵/1 : MailBox
هدایت شده از خاکستر زرد''
بی خوابی و خستگی درست افسارِ نبضِ افکارمو گرفته.
اینجارو بیشتر برای محلی برای خودم گذاشتم. برای اینکه خودم باشم. بدون سانسور، بدون پرده گذاشتن شخصیتم. بدون دلقک بودن و احمقانه رفتار کردن..
تب شدیدی داشتم، انگار در لحظه ای آن باغ زیبا و سرسبز تبدیل به پاییزی، بدون زیبایی و زمین مرده و قبرستان های بدون پایان، ظاهر شده بود. انگار چند استکان نجسی خورده بودم. مستِ مست بودم. بقول داستایوفسکی معروف «آدم های ناخوش احوال، خواب‌هایی میبینند که برجستگی‌شان، زنده بودنشان شباهتشان به حقیقت، فوق العاده است.» ناگهان صدای بَمی آمد و شروع به سخنرانی کرد: «فکر میکنی کی میتونی قبول کنی اونا ترکت کردند؟» -هیچوقت؟ هیچوقت از یاد نمیبرم ظلمی که به من کردی، آدم هایی که از من گرفتی. مخصوصا اونایی که برام مهم بودند رو.. انگار داشتم سرودی را میخواندم که از حفظ بودم. انگار میدانستم او کیست؛ و گویا کنترل زبانم را از دست داده بودم. فقط میگفتم و همراهی میکردم.. «میتونه خیلی کم، تقصیر من باشه. به هرحال همیشه من باهات بودم ولی خب خودم را انقدر ها نشون نمیدادم؛ فکر کنم الان‌ تایید کردم نظریه اینکه منی هستم یا نه. شاید دلیل اینکه با آدما فرق داری و عجیبی منم. شاید زندگی ساده رو ازت گرفتم، ولی بیا اعتراف کن و بگو که خیلی جاها بدردت خوردم، کمکت کردم، هان! حتی نجاتت دادم. بهت تمرکز بخشیدم و صبرتو زیاد کردم.» - تو زندگی یک آدم رو تباه کردی. تو کسی بودی که باعث شدی بی احساس به انجام اون قتل ها باشم. شاید، فقط شاید یکسری از حرف هایت درست باشه ولی تو همه‌ی آدما رو ازم گرفتی. آنها به درک! من رو از من گرفتی! خودت میدانی من از همه‌ی آدمای جهان بدم نمیاد و اندکی از آنها را میتوانم تحمل کنم. ولی تو حتی اونارو هم ازم گرفتی! تمام این جنازه هایی که میبینی بخاطر تو بود! بخاطر این بود که مردم رو از تو فراری بدم و فقط خودم را قربانی کردم. سعی کردم نشونش ندم؛ خرابکاری تورو جمع کردم. اجازه ندادم هیچ کسی بجز تعدادی ببینه؛ "من" رو! من حتی اجازه عاشق شدن یا این احساسات نامرتبط با من رو داشته باشم.. بنظرت، اینا برای من خوب بود؟! چیزی نمی‌گوید. انگار بدون اینکه متوجه شوم، فضای دور و بر کاملا تغییر کرده است. حالا حتی درخت های مرده و شاخه های تیزی که دارها از آن آویزان شده اند هم آن پشت ها نیست. دیگر نه جنگلی باقی مانده، نه کالسکه ای و نه اسبی. حالا فقط یک قبرستان باقی مانده که نزدیک آن یک قصر بزرگ است. احساس خوبی به آن قصر ندارم. بنظر ترک شده و خراب است. بدون اینکه بخواهم پوزخندی میزنم، همه اینها داخل ذهن من بوده و انقدر هم ذهنم ترسناک است.. ۱.۲ ( با تغییرات )