از مرگ فکر میکنم.
جواب سوالت این است. اگر میبینی گاه گاه به تکه ای کاشی یا گل کاغذ دیواری یا مورچه ای که انگار تمام مسئولیت اجتماع و مردمش را او به دست گرفته و دنبال غذایی هست، خیره میشوم؛ دلیلش فکر کردن به مرگ است.
مرگ، یکی دیگر از پیچیده ترین مسائل است. چیزی که نمیتوانی حتی کاملا به آن فکر کنی. گویی مانعی وجود دارد که ذهن، نمیتواند فراتر از آن را تفکر کند.
اول از سطحی ترین چیز آن فکر میکنم، خیر، منظورم چگونگی مردنم نیست، منظورم این است که آیا واقعا کسی هم پیدا میشود برای من اشکی در کند و ناراحت شود؟
آیا هیچوقت انتخاب کسی بوده ام؟
آیا هیچوقت انتخاب کسی برای ریختن اشک ها خواهم بود؟
آیا اگر دقیقا همین الان، بین این جمع به یکباره تکه پاره شوم و خون از سرتاسرم بیرون بزند، کسی برای جلوگیری از خونریزی تلاشی حاصل میکند؟
سپس به قسمت بعدی میروم، بعد از مرگ چه میشود؟ دوزخ، چگونه است؟ آیا واقعا وجود دارد؟ نکند همه اینها ساخته انسان ها باشد...نه، اینطور نیست.. همه این زیبایی ها خدا را میرساند.
چندسال باید در دوزخ طی کرد؟ بعد آن چه؟
بهشت و جهنم تمامی ندارد؟ اگر نداشته باشد که درنهایت خسته کننده است. به هرحال یک روزی خواسته انسان ها هم تمام میشود. ما دقیقا چه هستیم؟ یکسری عروسک برای سرگرم کردن آنهایی که مارا میبینند؟ وجودیت پس چه میشود؟
سوالات پیدرپی و هرچه جلوتر میرویم، گمراهتری برایم پیدا میشوند. اینجا، دقیقا جاییست که به آن مانع و مرز برمیخورم. دیگر تفکر بیشتر غیرممکن است و فقط خستگی ذهنی به همراه دارد.
حالا همه اینها، فقط دقایق، پنج دقیقه، بیست دقیقه، یک ساعت، ساعت ها، گاها حتی روز هارا به خود برمیگیرد و افکار تکرار میشوند..
چرخه افکار بیپایان، تازه این یکی از شاخه هاست.
#Random_Notes_Written_With_Pain
شاید هم واقعا عشقی وجود نداشته باشد.
همه چیز تظاهر و ترس از تنهایی باشد و مفهوم عشق برای من، مطلقا وجودیتی نداشته باشد.
اینکه حتی دوستی ساده ای هم نمیتوانم نگه دارم، گویای همه چیز است. اگر نتوانم کسی را نگه دارم، پس یعنی حتی خانواده ای هم تشکیل نخواهم داد. در نتیجه و درنهایت، فقط و فقط، من هستم.. منی که اصلی آن را سال های پیش مثل دسته کلید گم کردم.
شاید واقعا من "بی احساس" باشم. شاید واقعا "سرد" باشم. شاید واقعا در من زیبایی، زیبایی عشق و زیبایی محبت وجودی نداشته باشد. شاید فقط یک جاندار خالی از احساسات باشم. شاید حق با آنهاست. تک تکشان همین حرف هارا زدند. حتی خانواده ام. شاید همه اش همین است.
از شاید ها دیگر نمیترسم، چون دیگر شایدی وجود ندارد، همه اش من هستم. میتوانید یک بار جملات پیشینم را بدون کلمه شاید بخوانید تا شخصیت واقعی که به من تحمیل شده را ببینید.
دیگر حتی نمیتوانم من شاد را رویاپردازی کنم. شوربختانه، آدم هایی در این مسیر به پست من میخورند. شوربخت نه برای خودم، برای آنها.
#خداحافظی
1.9 M