هدایت شده از "Pause"
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدانم چطور به اینجا رسیده ام. راهی که آمده ام را نمیدانم، نمیدانم چقدر طول کشید. ولی من اینجا هستم، روبروی یک کوچه باریک و نسبتا طولانی.
او را میبینم. منتظر نشسته است. میخواهم راهم را به طرف او بکشم تا پیشش بنشینم ولی احساسی قوی جلویم را میگیرد.
نه این نمیتواند درست باشد...
بالاخره مردکی از راه میرسد. بلافاصله بعد از سلامی عشق بازی میکنند.
تمام چیز هایی که دیدم در همین جمله خلاصه شد.
میتوانم دست هایی را به سمت قلبم احساس کنم. بله! حالا یادم آمد.
--------
بعد از فرار خودم از او، دستانی قلبم را لمس کرد، و سپس فشارش داد، انگار که کسی بخواهد کاغذی را مچاله کند، قلبم را فشرد و از پا درم آورد.
-------
ایندفعه...فرق میکند. این دفعه احساس خشمی که از خودم دارم، سر اعتماد به او، سر تکیه به او، سر اینکه برایش ماندم سر اینکه همه چیزم را این دفعه برایش گذاشتم تا فقط راضی بماند!! حالا خیانت چیزیست که روزگار جوابم میدهد؟؟!
این دفعه میتوانم بگویم، جهنم را به آتش کشیدم. حتی یک لحظه درد نچشیدم. بلکه درد دادم. جهنمم را! دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم!
بجز یک چاقوی آشپزخانه تیز که به قلب هردوشان فرو کردم.
بله، احتمالا متوجه خون پایین برگه شده باشید. خودتان میتوانید حدس بزنید چه شد.
حداقل، این دفعه خون خودم را نریختم.
2 پایان
#خداحافظی