خیلی روزای سختی رو گذروندم و عذاب کشیدم، اما هیچوقت ازش به عنوان بهونه استفاده نکردم تا با بقیه آدم بدی باشم.
واقعا داشتن یه آدم امن تو زندگیت، ك بتونی راجع به همه چی باهاش حرف بزنی، از احساساتت راحت و بدون ترس صحبت کنی، از کارایی ك انجام میدی بگی، از کتابایی ك میخونی و از چیزای جالبی ك میبینی و میشنوی حرف بزنی، و این از طرف اون هم همینطور باشه و دو طرفه، به نظرم بهترین حس دنیاست.
زندگی به من آموخت، آدمها نه دروغ میگویند نه زیر حرفشان میزنند، اگر چیزی میگویند صرفا احساسشان در همان لحظه است. نباید رویش حساب کرد.
از تو جدا شدم، اما هر روز با یاد تو در درونم میسوزم. تو همچون نسیمی بودی که مرا در آغوش خود گرفت، اما اکنون چیزی جز حسرت و غم از تو برایم باقی نمانده. گاهی دلتنگیها تا عمق وجودم نفوذ میکنند و به این باور میرسم که شاید تنها چیزی که از این دنیا برایم باقی میماند، خاطرات تلخ و شیرین توست.
وقتی دوش گرفتن و آهنگ گوش کردن و کتاب خوندن و بیرون رفتن حالمو بهتر نمیکنه، میفهمم ك ناراحتیم واقعیه.