كاش تو جاى من بودى، تا میفهميدى ك دوستداشتنت،
چه كار سخت و فرسايندهايست؛ كاش من جاى تو بودم،
تا طعم ِ اين همه دوستداشتن را، میچشيدم.
روزای تکراری، کارای تکراری، یه حس عجیب و مزخرف تکراری، کلافگی، بیحوصلگی، اینا واقعا خستم کرده.
اینجوریم ك کارای مورد علاقمو انجام میدم، کتاب میخونم، فیلم میبینم، طراحی میکنم، موسیقی گوش میکنم، موقع انجام دادنشون حتی لذت میبرم، ولی این لذت خیلی کوتاه مدته برام و دوباره اون حس نارضایتی میاد سراغم و اینو دوست ندارم واقعا.
یه وقتایی دلم میخواد هیچی رو حس نکنم، نه غمو، نه ترسو، نه خستگیو، نه بیحوصلگیو، کلا هیچیو.