و من دوباره گریه خواهم کرد زمانی ك صدای صوت حرکت ِ قطار به گوشم برسد، فرقی نمیکند ك در آن قطار نفرین شده، من نشسته باشم یا تو.
گاهی درخت برای شکوفه دادن، باید زمستانهای زیادی را پشت سر بگذارد؛ بادهای سرد را تحمل کند، شاخههایش را از دست بدهد و مدتی در سکوت بایستد، اما هیچکدام به معنای تمام شدنش نیست. ما هم شبیه همان درختیم. بعضی روزها زندگی آنقدر سخت میشود که فکر میکنیم دیگر چیزی برای ادامه دادن نداریم؛ اما درست همانجایی که خیال میکنیم شکستهایم، ریشههایمان عمیقتر میشوند. هر درد، هر شکست و هر شب سخت، چیزی درونمان میسازد که شاید در روزهای آرام هرگز ساخته نمیشد. بهار همیشه بعد از زمستان میآید؛ نه چون زمستان آسان بوده، بلکه چون درخت ادامه داده است. پس اگر امروز هنوز شکوفهای روی شاخههایت نیست، ناامید نشو. شاید هنوز فصل شکوفه دادن تو نرسیده باشد. ادامه بده، رشد کن و ریشه بدوان؛ یک روز به عقب نگاه میکنی و میبینی تمام آن سختیها، تو را به درختی تبدیل کردهاند که شکوفههایش ارزش تمام آن زمستانها را داشتهاند.
عجیب نیست يك کتاب بعد از چندین بار خواندهشدن چاقتر میشود، انگار چیزی لابهلای صفحهها جا میماند، چیزهایی مثل احساسات، افکار، صداها.
هدایت شده از Living kills
نمیدونم چطور باید بگم
یهسری آدما هستند وقتی نزدیکشونی اذیتی و وقتی دور میشی از دلتنگی برای اون آدمها نمیتونی ادامه بدی
چرا یک حد وسطی وجود نداره؟ من دوست دارم باهات حرف بزنم ولی اذیت نشم/نشیم
یا کاش اگر دوریم ازهم دلمون برای همتنگ نشه
شاید بزرگ شدن همین باشه ك کمکم یاد بگیری هر چیزی ارزش جنگیدن نداره، هر حرفی ارزش جواب دادن نداره و هر فکری ك از سرت رد میشه، حقیقت نیست. آدم یه روزایی زیادی به همهچیز فکر میکنه، یه روزایی هم فقط دلش میخواد ول کنه و بگه: «هرچی شد، شد.» و شاید بد نباشه گاهی همین کارو بکنی؛ نه از روی بیخیالی، از روی این فهم ك قرار نیست برای تکتک اتفاقات زندگی، خودتو خسته کنی. بعضی چیزا فقط باید اتفاق بیفتن، و تو فقط باید زندگی کنی؛ با همین قلب شلوغ، همین فکرای نصفهنیمه و همین امید کوچیکی ك هنوز یه جایی ته دلت زندهست.