𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره
پارت نمیدی خانومی؟ 🤡💆🏻♀
چشمصبکبنویسم🤡💞
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁶ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
تا ساعت دوزاده کلاس داشتم
وقتی از دانشگاه زدم بیرون
یهو مانیو دیدم اومده دنبالم رفتم سوار شدم
مانی:سلامم
روژین:سلاامم
مانی:چطوریی؟
روژین:خوبمم
مانی:خب بریم خونتون؟
روژین:آره
مانی:اوکی
روژین:راستیکجا میریم؟
مانی:یه مهمونیه خارج از شهره بچهای یوتیوب هستن تورم بهون معرفی میکنم اگه میخوای چنتا از دوستاتم زنگ بزن بیان
روژین:اوکیه
ولی خب مگه اینکه فقط زنگ بزنم به آنیل
مانی:جز آنیل کسیو نداری؟
روژین:نوچ تنهاییو زیاد دوست دارم
مانی:عوو
خیلی خب دورت ردم رسیدیم برو اماده شو
فقط یچیزی
روژین:جانم؟
مانی:بهترین لباستو بپوش
روژین:چشمم نمیایی تو؟
مانی:نه برو و بیااا
روژین:رفتم بالا ،لباسامو در آوردم میکاپو پاک کردم
و دره کمدو باز کردم
وععچیبپوشم
یکمی لباسامو هم زدم که بالاخره فهمیدم چی بپوشم همین خوبههه
موهامو با اتو فر کردم
و رفتم سراغه میکاپ
میکاپم ک تموم شد اکسسوری هامو انداختمو رفتم
از خونه زدم بیرون و رفتم تو ماشین نشستم
مانی همینجوری مونده بود . .
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁷ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
روژین:چیههه؟
مانی:وای حاجیییی خیلییییی خوب شدییییییییی
روژین:جدیییی
مانی:عارعع،فقط یچیزی
روژین:چیهع
مانی: عاامم لباست خیلی باز نیست؟
روژین:بده؟
مانی:نهع
روژین:یهو دیدم مانیی رفتم از صندوق عقب کتشوآوردوگفتبپوشم
مانی:الان بهترععع
روژین:بریم دیگه دیر شدد
مانی:اوکیی
توی مسیر بودیم..
روژین:آهااا یچیزی تو کیفم دارم . .
مانی:چیی
روژین:نگا نکن اینوروو
مانی:اوکک
روژبن:یهو کش موهامو در آوروم
دستتو بدع ببینم
مانی:دستمو دادم بهش کششو انداخت تو دستم
روژین:حالا باز کن
مانی:عععععع
روژین:هیییییچوقت درش نیاری ک اگر درش بیاری نه من نه تو
مانی:بابا این حکمِ چِینه واسم مگه میشه درش بیارم ؟
روژین:خندیدم . . زیاد مونده برسیم؟
مانی:نه..
روژین:چیزی نمونده بود که رسیدیم
ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم . .
و رفتیم داخل باغ . .
خیلی شلوغ بود ساعت حدودا شیش بود
مانی منو به بچها معرفی کرد . .
مانی:خب ایشون ممد افشارن و اونیکیم کع اونورم علیرضاست که همون علی صداش میکنیم،ایشونم آنا دوسدختر ممد افشارن
آنا:خوشبختمم
روژین: همچنیننن
توی مهمونی با آنا کای گرم گرفتم که یهو یادم اومد به آنیل نگفتم بیادد
سرریع رفتم سراغه گوشیم بهش زنگ زدم ک جواب نداد چندبار زنگ زدم جواب نداد
نگرانش شدم..و دیگه فکرش نزاشت بهم خوشبگذره و رفتم یه گوشه نشستمو هی شمارشو میگرفتم . .
که مانی یهو اومد پیشم . .
مانی:چیشده خوبی؟
روژین:خوبم .
مانی:نیستی چیزی شده؟
روژین:یادم رفت به آنیل بگم بیاد الانم هرچی زنگ میزنم جواب نمیده نکنه چیزیش شده باشه
مانی:عاو نبابا چیزیش نشده شاید حمومه یا شاید بیرونه گوشیشو جا گزاشته
روژین:نمیدونم
مانی:ناراحت نباش دیگه صبکن برم بگم آنا بیاد پیشت
روژین:نه خودم الان میرم
مانی:عافرین دورت بگردم ناراحت نباشیا
روژین:باشه باشه
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar