𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁷ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
روژین:چیههه؟
مانی:وای حاجیییی خیلییییی خوب شدییییییییی
روژین:جدیییی
مانی:عارعع،فقط یچیزی
روژین:چیهع
مانی: عاامم لباست خیلی باز نیست؟
روژین:بده؟
مانی:نهع
روژین:یهو دیدم مانیی رفتم از صندوق عقب کتشوآوردوگفتبپوشم
مانی:الان بهترععع
روژین:بریم دیگه دیر شدد
مانی:اوکیی
توی مسیر بودیم..
روژین:آهااا یچیزی تو کیفم دارم . .
مانی:چیی
روژین:نگا نکن اینوروو
مانی:اوکک
روژبن:یهو کش موهامو در آوروم
دستتو بدع ببینم
مانی:دستمو دادم بهش کششو انداخت تو دستم
روژین:حالا باز کن
مانی:عععععع
روژین:هیییییچوقت درش نیاری ک اگر درش بیاری نه من نه تو
مانی:بابا این حکمِ چِینه واسم مگه میشه درش بیارم ؟
روژین:خندیدم . . زیاد مونده برسیم؟
مانی:نه..
روژین:چیزی نمونده بود که رسیدیم
ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم . .
و رفتیم داخل باغ . .
خیلی شلوغ بود ساعت حدودا شیش بود
مانی منو به بچها معرفی کرد . .
مانی:خب ایشون ممد افشارن و اونیکیم کع اونورم علیرضاست که همون علی صداش میکنیم،ایشونم آنا دوسدختر ممد افشارن
آنا:خوشبختمم
روژین: همچنیننن
توی مهمونی با آنا کای گرم گرفتم که یهو یادم اومد به آنیل نگفتم بیادد
سرریع رفتم سراغه گوشیم بهش زنگ زدم ک جواب نداد چندبار زنگ زدم جواب نداد
نگرانش شدم..و دیگه فکرش نزاشت بهم خوشبگذره و رفتم یه گوشه نشستمو هی شمارشو میگرفتم . .
که مانی یهو اومد پیشم . .
مانی:چیشده خوبی؟
روژین:خوبم .
مانی:نیستی چیزی شده؟
روژین:یادم رفت به آنیل بگم بیاد الانم هرچی زنگ میزنم جواب نمیده نکنه چیزیش شده باشه
مانی:عاو نبابا چیزیش نشده شاید حمومه یا شاید بیرونه گوشیشو جا گزاشته
روژین:نمیدونم
مانی:ناراحت نباش دیگه صبکن برم بگم آنا بیاد پیشت
روژین:نه خودم الان میرم
مانی:عافرین دورت بگردم ناراحت نباشیا
روژین:باشه باشه
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره
عیجان عیجان💆🏻♀😭✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا