امروز خیلی پاییز بود،
هوا سرد بود،
ولی گرم گذشت.
فوتبال بازی کردن،
امتحان دادن،
خیس شدن،
آتیش روشن کردن،
نهار خوردن،
حرف زدن،
و...
خوش گذشت.
دنبال آرامش میگشتم،
در گوشهای از ذهنم.
میخواستم باری دیگر سکوت بنوازد،
رنگها محو شوند
و حرفها فراموش...
ایکاش،
دنیا رهایم کند،
وجدانم رهایم کند،
احساسات، رهایم کنند
دردها رهایم کنند و
تنهایی رخ به نمایش بگذارد.
لعنت به مدرسه
لعنت به امتحان
قرار بود برم حوزه هنری
قرار بود برم مرکز نه جشنواره
ولی دارم چی کار میکنم؟
درس میخونم.
سارتر زمانی نوشت:"زندگی از آن سوی نا امیدی آغاز میشود"
او جوابش را این گونه داد:"پس چرا زندگی برای من، آغاز نمیشود؟"