شماره 1
#پاره_متن دل کندن از تخت برایش سخت بود. به زور دستش را بلند کرد و روی ساعت کوبید. ساعتی که از نظر
#پاره_متن
کم تر سوار مترو میشد، البته قبل از این که آناهیتا روبهرویش بنشیند،
البته او که هنوز نمیدانست،
این بار مترو عجیب بود، با این خلوت و خالی،
مترو شروع به حرکت کرد،
میخواست چشمانش را ببندد که صدای باز شدن درها آمد.
فقط یک نفر وارد شد،
یک زن که کلاه لبه دارش چهرهاش را پوشانده بود،
لباس زرشکی و توری روی آن، دستکش ها...
برایش آشنا بود.
زن روبهرویش نشست.
احساس کلافهگی و گیجی میکرد.
همه چیز به طرز مشکوکی شبیه خاطراتی بود که تا به حال آنها را تجربه نکرده بود.
زن که سرش را بالا آورد چهرهاش معلوم شد،
چهرهاش را که دید او را شناخت،
آناهیتا بود.
صدایش کرد،
مترو با تکان شدیدی ایستاد،
ناگهان همه چیز تیره شد
چشمانش را که باز کرد مترو پر از آدم بود،
داشت خواب میدید.
دخترکی جلویش ایستاده بود، موهای بافته شدهاش را از زیر روسری روی شونههایش انداخته بود. دختر به او خیره شده بود، او هم به دخترک.
- عمو پولش رو بده دیگه!
به دستهایش خودش نگاه کرد که آدامسی بینشان لم داده بود،
دوتا ده تومنی درآورد و به سمت دختر گرفت.
- اینا سی تومنن.
یک دهی دیگر از کیف پولش بیرون کشید.
دخترک پولها را گرفت، از جایش تکان نخورد. با قیافهی مسخرهای به او نگاه میکرد. حال نداشت از او چیزی بپرسد. اما دخترک پرسید:
- اسمم رو از کجا میدونستی؟
- اسمت؟
- صدام کردی!
- نمیدونم.
این را که گفت به فکر فرو رفت.
خودش هم نمیدانست به چی فکر میکند،
شاید هم نمیخواست فکر کند،
خواست به دخترک نگاه کند،
اما دیگر روبهرویش نبود،
به نقشه نگاه کرد،
باید در این ایستگاه پیادهمیشد.
دست گرمی
شماره 1
#پاره_متن کم تر سوار مترو میشد، البته قبل از این که آناهیتا روبهرویش بنشیند، البته او که هنوز نمی
چه حسی رو بهتون منتقل میکنه؟
بچهها من بلیط تئاتر سالوس رو برای چهارشنبه شب دارم.
به نظرم تئاتر اوکییه.
فقط خودم نمیتونم برم.
خواستید پیویم پیام بدید عکس بلیط رو براتون بفرستم.
(۵تا مرد ۴تا زن)