#خاطره
یه زمانی،
بچه که بودم،
داشتم از ته این کوچه، میومدم همین جا وایستادم عکس بگیرم،
البته اون موقع، آسمون بنفش نبود،
همرنگ غیر بود،
چراغ وسط کوچه هم، به قول دختر خالم، بابا برقی داشت و هی پت پت میکرد،
ته کوچه معلوم نبود،
هرچقدر میرفتم به تهش نمیرسیدم،
خیلی بلند تر از الانش به نظر میرسید،
گوسفندها جیغ میزدند و باد، صدای زوزهی گرگ ها را میآود،
به گمانم در اواسط آن بودم، ترسیده بودم.
خواستم برگردم،
اما دیگر اول کوچه را هم نمیشد دید،
ناگهان چراغ با صدای مهیبی روشن شد،
یک سگ در آنجایی ایستاده بود که از آن میآمدم،
به سمت جلو برگشتم، دیگر انتهای کوچه معلوم بود، کور سوی نوری مسیرم را باز کرد،
شنیده بودم سگ ها ترس آدم را بو میکنند،
ندویدم که دنبالم نکند،
به روبهرو نگاه میکردم،
کوچه کش میآمد،
قدم هایم تند تر میشد،
میتوانستم صدای له له سگ را بشنوم،
دیگر به انتهای کوچه نزدیک بودم که سایه ای سد راهم شد،
سگی سیاه، با چشمان سفید،
دیگر نوری که میآمد خاموش شده بود و...