eitaa logo
شماره 1
113 دنبال‌کننده
422 عکس
160 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
زمینه‌ی مرد عنکبوتی شدن فراهمه
یه زمانی، بچه که بودم، داشتم از ته این کوچه، میومدم همین جا وایستادم عکس بگیرم، البته اون موقع، آسمون بنفش نبود، همرنگ غیر بود، چراغ وسط کوچه هم، به قول دختر خالم، بابا برقی داشت و هی پت پت می‌کرد، ته کوچه معلوم نبود، هرچقدر می‌رفتم به تهش نمی‌رسیدم، خیلی بلند تر از الانش به نظر می‌رسید، گوسفندها جیغ می‌زدند و باد، صدای زوزه‌ی گرگ ها را می‌آود، به گمانم در اواسط آن بودم، ترسیده بودم‌. خواستم برگردم، اما دیگر اول کوچه را هم نمی‌شد دید، ناگهان چراغ با صدای مهیبی روشن شد، یک سگ در آنجایی ایستاده بود که‌ از آن می‌آمدم، به سمت جلو برگشتم، دیگر انتهای کوچه معلوم بود، کور سوی نوری مسیرم را باز کرد، شنیده بودم سگ ها ترس آدم را بو می‌کنند، ندویدم که دنبالم نکند، به روبه‌رو نگاه می‌کردم، کوچه کش می‌آمد، قدم هایم تند تر می‌شد، می‌توانستم صدای له له سگ را بشنوم، دیگر به انتهای کوچه نزدیک بودم که سایه ای سد راهم شد، سگی سیاه، با چشمان سفید، دیگر نوری که می‌آمد خاموش شده بود و...
شماره 1
شانس بدمون، همین که سگا شروع کردن به زوزه کشیدن، صدای اذان از مسجد بلند شد
گوشیم داره خاموش می‌شه
بعضی وقتا فقط باید دور شد از همه چیز
سطح جذابیت داداشم
شماره 1
#پاره_متن کم تر سوار مترو می‌شد، البته قبل از این که آناهیتا روبه‌رویش بنشیند، البته او که هنوز نمی
از روی اجبار وارد آشپزخانه می‌شد، وقتی آناهیتا بود، او پایش را هم آن طرفا نمی‌گذاشت... آشپزی هم بلد نبود، تقصیر خودش هم نبود، در خانه‌ی مادری اش که بزرگ می‌شد خدمت کارها همه کارش را می‌کردند، فقط یک بار خواست املت درست کند، البته به اصرار آناهیتا این کار را می‌کرد، املت را انتخاب کرد چون ساده به نظر می‌رسید، اما فقط به نظر می‌رسید، همان اول کاری که تخم مرغ را شکاند، پوستش هم در تابه افتاد. آخرش هم نتوانست به اصطلاح املت بپزد، و شام را از اسنپ خواستند. این بار به آشپزخانه رفت تا چای دارچین درست کند. آعادت داشتند آخر شب چایی بنوشند، چای با دارچین، خودش کمی به دارچین حساسیت داشت، ولی چون آناهیتا دوست داشت حرفی نمی‌زد. بعد از رفتن آناهیتا، تمام آشپزخانه را زیر و رو کرد تا بتواند دارچین‌ها را پیدا کند. البته از نظر خودش پیدا کردن دارچین ها آسان تر از به کار گرفتن ماشین لباسشویی بود. چایی دم کشیده بود، بوی دارچین خانه را در گرما غرق کرد، همان گرمایی که با بودن آناهیتا مهمان خانه می‌شد. چایی را به ترتیب در استکان‌ها ریخت، استکان‌ها طلا کاری شده بودند، جهاز مادرش بود، آناهیتا از آنها خیلی خوشش آمده بود و مادرش با تمام سخت گیری روی آندست از استکانها، آنها را از ویترین درآورد و به آناهیتا داد. حالا نوبت آبجوش بود، آناهیتا می‌گفت: - آب جوش روی چایی دم کشیده واجب است، چایی داغ می‌شود. خواست از آناهیتا تقلید کند و کتری را در هین ریختن آب جوش به بالا بکشد و یهو آن را ول کند، اما سخت تر از آن بود که تصور می‌کرد، تعادل دستش به هم خورد آب جوش روی دستش ریخت. سریع کتری را زمین گذاشت و به سمت دستشویی رفت، درِ آیینه را باز کرد و خمیر دندان را از لیوان مسواک ها بیرون کشید، آناهیتا می‌گفت: - وقتی سوختی فوراً رویش خمیر دندان بذار. وقتی خمیر دندان را به دستش می‌مالید نمی‌دانست آیا فوراً خمیر دندان را به دستش مالیده یا نه. دستمال رویش گذاشت تا خمیر دندان به اینور آنور نمالد. به سمت آشپزخانه بازگشت. نگاهی به کتری انداخت و استکان های. حواسش نبود آناهیتا دیگر نیست. خواست یکی از استکان‌ها را در ظرفشویی بگذارد اما ظرفیتش تکمیل بود، تا حدی که بشقاب ها تا کابیت بالای سینک می‌رسیدند. خواست لیوان را همانجا رها کند، اما یادش افتاد رها کردن...
آسمون اینجا چقدر خوبه بالاخره ابر ها رفتن کنار
بوی از دست رفتن نت میاد