شماره 1
روی کتابه نوشته بود که: آدم بی استعداد، خودش رو بکشه هم نویسنده نمیشه آدم با استعداد، باید خودش رو
#خاطره
رفتهبودیم کتاب فروشی،
نه برای خرید، برای قدم زدن،
چشم دنبال کتابها میچرخوندم که جلد زرشکی رنگ آشنایی به چشمم خورد،
آن را بیرون کشیدم،
از کتاب های مقدماتی نویسندگی بود،
از بهترین کتابهای مقدماتی نویسندگی،
روی صفحهاش این را نوشته بود:
آدم بی استعداد،
خودش رو بکشه هم نویسنده نمیشه
آدم با استعداد،
باید خودش رو بکشه تا نویسنده بشه
چشمم به قیمتش خورد.
خوشحال ترین آدم روی زمین شدم،
قیمتش صد و ده تومان بود.
البته در نگاه من،
واقعیت آن را یک ملیون و صدهزار تومان میخواند...
هرکسی تا ساعت ۲۱ امشب بگه من در این لحظه چه کسی رو دیدم،
یه میلیون دلار پول بهش میدم
@ooqpdbodbqpoo
شماره 1
هرکسی تا ساعت ۲۱ امشب بگه من در این لحظه چه کسی رو دیدم، یه میلیون دلار پول بهش میدم @ooqpdbodbqpo
خب چون تا الان کسی نتونست بگه،
از الان به بعد هم نمیتونن بگن.
باورم نمیشد که توی ایران،
برای بار دوم شیزوکا میازاکی رو ببینم.
و اصلا باور نمیکردم که منو بشناسه.
شبیه یه رویا بود.
#پاره_متن
هرچقدر بیشتر میگذشت، بیشتر نبود آناهیتا را حس میکرد،
نه روانشناس میتوانست کاری برایش کند و جابهجایی و تغییر دکوراسیون.
برای همین سمت سیگار هم نرفت چون میدانست آن هم کاری برایش نمیکند.
دیگر نمیدانست چرا دارد زندگی میکنند.
وقتی میخوابید هیچ دلیلی برای بیدار شدنش نبود جز خستگی از خواب.
یک روز بود که داشت به سمت کاناپه های سبز رنگ میرفت که چشمش به آینه خورد.
روبهرویش ایستاد اما کسی را ندید.
شاید چون چشمی برایش نمانده بود.
آناهیتا میگفت:
- گریه کردن بد نیست، ولی تو یه طوری گریه میکنی که باید چشمات رو از روی زمین جعم کرد.