#پاره_متن
هرچقدر بیشتر میگذشت، بیشتر نبود آناهیتا را حس میکرد،
نه روانشناس میتوانست کاری برایش کند و جابهجایی و تغییر دکوراسیون.
برای همین سمت سیگار هم نرفت چون میدانست آن هم کاری برایش نمیکند.
دیگر نمیدانست چرا دارد زندگی میکنند.
وقتی میخوابید هیچ دلیلی برای بیدار شدنش نبود جز خستگی از خواب.
یک روز بود که داشت به سمت کاناپه های سبز رنگ میرفت که چشمش به آینه خورد.
روبهرویش ایستاد اما کسی را ندید.
شاید چون چشمی برایش نمانده بود.
آناهیتا میگفت:
- گریه کردن بد نیست، ولی تو یه طوری گریه میکنی که باید چشمات رو از روی زمین جعم کرد.
شماره 1
تو اتوبوس هیچ کی راننده هم گاز کش میره😭
رفتم کارت زدم دینگ صدا داد راننده ترسید.
گفت پسرجان ترسونیدیم. صد بار پرسیدم کسی نیست جواب ندادی.
گفتم چیزی گوش میدادم