امشب،
احمقانه ترین تصمیم عمرم رو گرفتم،
آقای صالحی پیشنهاد داد دستیار فیلم کوتاهش وایستم،
ولی رد کردم،
همه داشتن بهم نگاه میکردن،
نگاه امیرمحمد میگفت صدرا قبول کن،
توی نگاه صدرا نائیجی هم همینچین چیزی بود.
فکر میکردم و فکر میکردم،
اصلا چرا اونجا بودم؟
رفته بودم باتوم لایت و رفلکتور رو بدم پرواز.
به بچهها قول داده بودم برم موکب کمک کنم.
باید سریع برمیگشتم.
اما هدف و موضوع این فیلم هم جنگ بود.
اینور یا اونور بودن چه فرقی داشت؟
نه،
پرواز به من نیاز نداشت،
ولی من باید برمیگشتم پیش بچهها.
منتظرم بودن،
دو تا از هم گروهیها نبودن و بدون من خیلی بد میشد.
لوکیشن رو من باید هماهنگ میکردم،
گوشی و اسمو هم دست من بود.
پس گفتم "نه"
توی ذهنم به خودم سیلی زدم
احمق.
آخه چرا؟
شاید تا همین الان به این فکر میکنم که چرا؟