eitaa logo
شماره 1
113 دنبال‌کننده
427 عکس
161 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب، احمقانه ترین تصمیم عمرم رو گرفتم، آقای صالحی پیشنهاد داد دستیار فیلم کوتاهش وایستم، ولی رد کردم، همه داشتن بهم نگاه می‌کردن، نگاه امیرمحمد می‌گفت صدرا قبول کن، توی نگاه صدرا نائیجی هم همینچین چیزی بود. فکر می‌کردم و فکر می‌کردم، اصلا چرا اونجا بودم؟ رفته بودم باتوم لایت و رفلکتور رو بدم پرواز. به بچه‌ها قول داده بودم برم موکب کمک کنم. باید سریع برمی‌گشتم. اما هدف و موضوع این فیلم هم جنگ بود. اینور یا اونور بودن چه فرقی داشت؟ نه، پرواز به من نیاز نداشت، ولی من باید برمی‌گشتم پیش بچه‌ها. منتظرم بودن، دو تا از هم گروهی‌ها نبودن و بدون من خیلی بد می‌شد. لوکیشن رو من باید هماهنگ می‌کردم، گوشی و اسمو هم دست من بود. پس گفتم "نه" توی ذهنم به خودم سیلی زدم احمق. آخه چرا؟ شاید تا همین الان به این فکر می‌کنم که چرا؟
لعنت بهش دوباره ساعت از دوازده رد شد
چرا انقدر سریع گذشت
همه چی عالیه
داداشم اینو دید گفت خوبه بخونیم آخرش ببینیم جبهه‌ی حق ما نیستیم😂
شماره 1
داداشم اینو دید گفت خوبه بخونیم آخرش ببینیم جبهه‌ی حق ما نیستیم😂
البته خیلی مشخصه. کسی که زوزه می‌کشه یا کسی که می‌گه الله و اکبر
بچه‌ها صدا شنیدم
خفن بود
لعنت بهش
دوباره زمان رفت
لعنت بهش ایکاش یادم بود برمی‌گشتم پرواز، من که قراره بی خوابی بکشم، اینور و اونورش فرق نداره
بچه‌ها هواپیما از بالا سرمون رد شد🤯 (البته می‌گن ممکنه موشک هم باشه چون صدای موتور جت همین شکلیه) خیلی خفن بود. صدای غرش، باد رو از دور می‌شکافت و به ما نزدیک تر می‌شد. چهار ثانیه طول کشید تا تصمیم بگیرم برم سمت پنجره، در رو باز کنم. تو ذهنم این شکلی بود که می‌گفت، اگه توی این فاصله بزنه که، پشت شیشه بودن نبودن فرقی به حالم نداره. پس پریدم بالا مبل پنجره رو باز کردم و گوشیم گرفتم سمت آسمون. صدا به همون سرعت که اومده بود رفت... البته، من ضبطش کردم😂