eitaa logo
شماره 1
112 دنبال‌کننده
428 عکس
161 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
و باز هم با شنیدنش یاد اون دیالوگ توی بمب یک عاشقانه افتادم
هیجان انگیزه
جنگ که تموم شد فیلماش رو می‌ذارم
شماره 1
هیجان انگیزه
این که صدای جت کش دار از بالا سرت رد شه. و...
قشنگ وسطشونیم
هدایت شده از باشگاه فیلم پرواز
26.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه رو چه بزنی چه بترسونی فرقی نداره😎👊🏻 🎥 فیلم کوتاه «شاهد» ▫️نویسنده و کارگردان: حمید قائمی مهر ▫️محصول 🎬 @parvaz_club
جورابم پاره شده😭
شب رو آوینا مانده بودم. ساعت سه و نیم بامداد کارمان تمام شده بود. داشتیم استیکمن پارتی بازی می‌کردیم. رقابت ها سخت بود و همه داشتن سعی می‌کردن روی نفر اول رو کم کنن. ضربان قلب همدیگه رو می‌شنیدیم. خنده‌هایمان جدی تر از همیشه بود. فقط دو نفر توی رینگ مانده بودند. تند تر، تند تر، دست ها روی تاچ جابه‌جا می‌شدند... صدایی باد را شکافت، صدایی که فقط در فیلم‌ها می‌شنیدیم. صدا سوت آمد و غرش قبلی دور شد‌. تعلیق... یک صدای کوچک یک صدای بزرگ صدای انفجار. صدایی که مرا یاد قارچ ها می‌انداخت. که آرام آرام بزرگ می‌شدند و شب را روز می کردند و چند ثانیه بعد معلمان از دوربین رد می‌شد. چشمانم به درهایی بود که از بالا تا پایینشان شیشه بود. خیلی طولانی گذشت در ذهنم. شاید هم ذهنم فرای زمان حرکت می‌کرد. ترس... آگاهی به خطر، چندین بار در ذهن مرور کردم که شیشه ها به سمت مان می‌پاشد. صحنه آهسته. مثل فیلم ها. این چیز ها را فقط در مانیتور دیده بودم. لرزیدن شروع شد. آرام بود. اما اوج گرفت. قرار بود به ما برسد. سرم را ندزدیدم نگاهم به شیشه‌های در بود. دنباله‌ی صدای انفجار از بدنم گذشت. اگر فیلم ها راست می‌گفتند الان باید موج انفجار به ما هم می‌رسید. همین هم شد، در ها به سمت مان آمدند و همه چیز لرزید شدید بود. شیشه ها در قاب می‌لرزیدند و در ها هی به سمتمان می‌‌آمدند. لرزش هم از ما دور شد... (پارت ۱)
وقتی موج رد شد سکوت در فضا پیچید. به هم نگاه کردیم. هاجی برگام اولین جمله بود. قلبم طوری به سینه ام می‌کوبید که انگار می‌خواست خودش را بیرون بکشد. اگر ساعتم بود عدد ۱۴۰ یا ۱۵۰ را نشان می‌داد. به چه چیز هایی فکر می کردم! از صدایش فاصله‌ی هفتصد متر را تخمین می‌زدم. دونفر گاز کش و با موتور رفتند و من ماندم سحری بخورم و بعد بروم. *** رفتیم تو خیابون. درکوچه پس کوچه ها می‌رفتیم که به بسیج بر نخوریم، آخر هم همین شد. ایکاش سحری نمی‌خوردم. وگرنه من هم می‌توانستم نزدیک تر شوم. اما تا همان جایش هم خوب بود. مردم را که می‌دیدم، چهره هایشان، بچه هایشان و... بیشتر می‌فهمیدم. (پارت دوم)
رفتم کلاه بخرم فکر می‌کردم نود باشه طرف گفت این ۹۰۰ و می‌خواستم بگم مگه جنگه؟
لعنتی می‌دونم می‌بینی باهام حرف بزنن