#خاطره
وقتی موج رد شد سکوت در فضا پیچید.
به هم نگاه کردیم.
هاجی برگام اولین جمله بود.
قلبم طوری به سینه ام میکوبید که انگار میخواست خودش را بیرون بکشد.
اگر ساعتم بود عدد ۱۴۰ یا ۱۵۰ را نشان میداد.
به چه چیز هایی فکر می کردم!
از صدایش فاصلهی هفتصد متر را تخمین میزدم.
دونفر گاز کش و با موتور رفتند و من ماندم سحری بخورم و بعد بروم.
***
رفتیم تو خیابون.
درکوچه پس کوچه ها میرفتیم که به بسیج بر نخوریم،
آخر هم همین شد.
ایکاش سحری نمیخوردم.
وگرنه من هم میتوانستم نزدیک تر شوم.
اما تا همان جایش هم خوب بود.
مردم را که میدیدم،
چهره هایشان،
بچه هایشان و...
بیشتر میفهمیدم.
(پارت دوم)