https://eitaa.com/Nummer_ett/10247 روحشون شاد و قرین رحمت. #کرم_کتاب
~~
خیلی ممنونمم، خدا همه اموات رو بیامرزه
بذا لیستمو نگا کنم... مجموعه آبنبات های مهرداد صدقی (طنزه و زندگی یه پسر دهه شصتی از کودکی تا بزرگسالیه. خودم خیلی دوسش دارم✨) ایذا و زایو (اینم ایرانیه یخورده معمایی کارآگاهیه نمیدونم چطور بگم. زایو راجب یه ویروسه و پروفسوری که با تیمشون قراره درمانو پیدا کنن. ایذا جلد دوعه و راجب یه شخصیت نسبتا فرعی تو زایوعه که پلیسه و یه مجرم عجیب داره که باهاش دست و پنجه نرم کنه. زایو کامله و ربطی به ایذا نداره ولی ایذا نصفه است و نمیدونم. جلد بعدیش اومده یا نه. ) هر دو درنهایت میمیرند رو خونده بودی نه؟ مجموعه پارسیان و من که فک کنم خوندی (من ماهی ام...) مجیستریومو خوندی؟ اگه نخوندی بخون برزخ بیگناهان💀 (اصلا توصیه نمیکنم💀) (چندتا راوی داره) کشف عشق کنج یک کتابفروشی (داستان مشتری های یه کتابفروشه. خیلی ملوس و گوگولیه) ناریا (افسانه ای ایرانیه و خیلی قشنگه✨✨✨) بارون درخت نشین!!! (اینو حتما بخون یه حالت کلاسیک داره ولی فوق العاده است! داستان یه پسر ۱۲ (اگه اشتباه نکنم) ساله است که پسر بارونه و تصمیم میگیره روی درختا زندگی کنه و هیچوقت پاشو روی زمین نذاره!) سه گانه صعود شاهزاده ایرانی هم باحاله. (نویسنده اش خارجیه!) یه داستان با ۲۰ پایان متفاوت! همه چیز به انتخاب شما بستگی داره... سفر به دور اتاقم. (کوتاهه و خیلی قشنگ و جالبه! یه حالت کلاسیک طور داره ولی نویسنده اش انگار entp عه😂 حتما بخون خیلی جالبه) دفترچه یادداشت قرمز (یه مرد تنها که یه کیف زنونه پیدا میکنه و میخواد به صاحبش برش گردونتش) آن ۲۳ نفر هم که احتمالا معرف حضور هستن (از بقیه کتابای زندگی نامه ای شهدا قشنگ تر بود به نظرم) (فانتزیاشو همه اشو خودتم خوندی😂 بارتیمیوس و دونده هزارتو و ...) #little_M
~~~~
هوراااا دمت گرمممم چندتاشو خوندم ولی بقیهشو نگاه میندازم مرسییی
https://eitaa.com/Nummer_ett/10223 اع! سلام مژاد ژون! ویدار امضای کانال...☺️💝 #little_M
~~~
آه اسم اکانتا یه جورین که نمیتونم💔
https://eitaa.com/Nummer_ett/10225 حس میکنم ازش خوشم میاد...✨✨✨ #little_M
~~~
😁🙃
https://eitaa.com/Nummer_ett/10281 فدوی شما امیدوارم خوشتون بیاد
~~~
باید اول پیداش کنممم، نیستتت😭😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/10282 پی دی اف؟ نه پی دی افش تلگرامم پیدا نمیشه حتی ولی تو طاقچه هستش
~~~
شماره "۱"
استلا هم تنها سری به نشانه تایید تکان داد و سپس غذای بیشتری خورد. شب شام از راه رسید و آقای اندرسن آ
وقتی استلا به خانه رسید، در کمال تعجب پدرش را دید که پشت میز غذاخوری نشسته است. او با دیدن استلا از جایش بلند شد و گفت:《سلام عزیزم.》دستپاچه به نظر میرسید.
استلا سویشرت خود را در آورد و گفت:《فکر نمیکردم امشب بیای.》پدرش صندلی را عقب کشید و گفت:《میخواستم حرف بزنیم.》استلا پشت میز، در انتظار حرفهای پدرش نشست. پدرش هم جلوی او نشست و گفت:《خب... میدونم این روزا چقدر بهت سخت میگذره استلا ولی... آه... من دارم سعیمو میکنم. من... من همهی اینکارها رو به خاطر خودت انجام میدم. اینکه بهم زنگ نمیزنی یا نمیگی کجا میری یا حتی ازم پول نمیخوای، کمکی نمیکنه بهم استلا. فقط یادآور این میشه که چقدر پدر بدی هستم. استلا من دارم تمام تلاشمو میکنم... ولی... هر چی بیشتر میگذره سختتر میشه. استلا من... من از پسش بر نمیام، من نمیتونم شرکتو نجات بدم. نمیتونم تو و لیندا رو از دست بدم... من...نمیخوام... 》استلا به میان حرف او پرید و گفت:《اگه اینا رو نخوام چی؟ بابا من نه مامان میخوام نه خونه نه پول نه شرکت. چرا متوجه نمیشی؟ تنها چیزی که من بهش نیاز دارم بابامه که شبا تنها نخوابم، که تنها بیرون نرم.》سپس از جایش بلند شد و پدرش را در حالی که با دست صورتش را پوشانده بود رها کرد، اما روی پله اول ایستاد، برگشت و پرسید:《به خاطر پول میخوای با لیندا ازدواج کنی یا به خاطر اینکه عاشقشی؟》پدر استلا با چشمان سرخ پاسخ داد:《تو به خاطر قلب با هلگا دوستی یا به خاطر خودش؟ اولش به خاطر پول بود... ولی الان عاشقشم. اینو مطمئنم استلا.》استلا هیچ واکنشی نشان نداد و به اتاقش رفت.