شماره "۱"
هلگا زیر لب مدام تکرار کرد:《تو یه احمق به تمام معنایی موریسون. یه احمق به تمام معنا.》هلگا بعد از آنک
《...جک من از تنها بودن میترسم، تمام عمرم سعی کردم تنها نباشم، من تن به خواستههای آدمای مزخرف مدرسه دادم تا فقط دور و برشون باشم، من همه چی رو پنهان کردم تا کسی با فهمیدن مشکلاتم از پیشم نره و حالا... حالا بعد از تمام اینا من بازم تنهام. جک آرزو میکنم کاش کسی که این قلبو بهم داد، دیرتر میمرد تا من همونروز بمیرم، آرزو میکنم این قلب هیچوقت وجود نمیداشت.》
جک محکم او را در آغوش گرفت، اجازه داد هلگا درون شانههایش بگرید و در گوشش زمزمه کرد:《نه هلگا. تو منو داری و ما اجازه نمیدیم اتفاقی بیوفته. من هیچوقت تنهات نمیذارم هلگا، و من تا ابد ممنون این قلب و صاحبشم. ما درستش میکنیم هلگا. بهت قول میدم.》
چندین خیابان آن طرفتر، در حالی که جک و هلگا با قولی هرچند ساده، تا ابد میانشان پیوندی ناگسستنی بسته شد، استلا داشت عاشق تئاتر میشد.
او تنها تماشاچی تمرینهای اعضای گروه بود، استلا روی صندلی آبی نشسته و باستارد زیر پایش روی زمین دراز کشیده بود، به هیچ زنگ یا پیامی از طرف پدرش یا هلگا پاسخ نداد و تنها کاری که انجام داد دیدن تئاتر بود. گروهی که آرمان در آن بازی میکرد "یاران اودین" نام داشت، گروهی متشکل از حدود بیست بازیگر جوان و زنی میانسال با چشمان سرسخت که سرپرستشان بود.
تمام آنها بازیگران بسیار خوبی بودند، آنها با مهارت احساسات خود را نمایش دادند و با تسلط و بدون فراموشی تمام دیالوگهایشان را اجرا کردند.
نمایش با تکسرایی آرمان به پایان رسید و آنگاه بود که استلا متوجه آن شد. هنگامی که آرمان با دستانش بازی میکرد و به بدنش پیچ و تاب میداد، استلا زخمهای پیچ در پیچ روی دستانش را دید. زخمهایی که حکایت از یک آتشسوزی داشتند، آیا این همان دلیل چشمان غمگین آرمان بود؟ آیا به همین دلیل هیچگاه چشمانش نمیخندیدند؟
در همان هنگام چیزی در استلا خروشید و هدفش و آیندهاش را برایش مشخص کرد. او عاشق تئاتر شد و تصمیم گرفت هرکاری برای به دست آوردن نقش ژولیت انجام دهد، میخواست عضوی از یاران اودین شود. چیز دیگری هم میخواست، میخواست کاری کند که چشمان آرمان بخندند. استلا خودش نمیدانست اما در دام چیزی افتاده بود که هیچ اعتقادی به آن نداشت، او عاشق شده بود.
میدونید بهترین و قابل درکترین شخصیتهایی که خلق کردم برای این داستان بودن.
چون هرکدومشون از چیزی درون من نشات میگرفتن، هر کدوم یه خصوصیتی داشتن که از اعماق خودم داخلشون ساخته بودم.
به خاطر همینه که نمیخوام این فقط یه داستانک ساده برای کانال باشه، به خاطر همین هر کاری میکنم تا به یه جایی برسه.
چون احساس میکنم قلب مامان استلا این داستان و این داستان خیلیها رو نجات خواهد داد.
یکی بیاد بگه هلگا رو دوست داره
نمیتونم ببینم که استلا این همه محبوب میشه و هلگا منفور، من نمیتونم بپذیرم که نتونستم اینقدر واقعی درش بیارم که با وجود سختیهاش بهش حق داده بشه
چراغ که قرمز شد، زن به انتظار مرد ماند. باران شروع شد.
باران پایان یافت، ده چراغ قرمز گذشت اما مرد نیامد.
چراغ که سبز شد، مرد با تمام سرعت دوید.
باران شروع شد.
باران پایان یافت، ده چراغ سبز گذشت اما مرد نرسید.
باران خون را شست،
ماشینها گُل را لِه کردند و بلهی زن در گلویش خشک شد،
باران پایان یافت.
ده سال گذشت و زن هیچگاه نفهمید مرد چرا نیامد، هیچگاه نفهمید مرد دیگر به هیچجا نرفت.
کاش تو دختر بابام بودی. حس میکنم خیلی بیشتر از من قبولت میداشت:)
~~~
منظورت چیههه اصلا همچین حرفی رو نزن اصلا و ابدا.
تو از کجا میدونی من چه مشکلایی دارم یا چه نقصایی تو هر چی رو میبینی که من میخوام نشونت بدم من اصلا انقدر خون گرم نیستم زودجوش و خیلی زودرنجم روابط اجتماعییم افتضاحه خیلی اوقات تنبلم و هزار و یک مشکل شخصی و خانوادگی دیگه.
و تو هر چی که هستی یه انسانی. هر اشتباهی که کردی و هر نقصی که داری یه انسانی و دختر همون پدری و اون عاشقته. شاید اینو نگه. اونا هیچوقت نمیگن اما اونا فقط میخوان بچههاشون چیزی بیشتر از خودشون بشن. به خاطر همین سخت میگیرن به خاطر همین سرکوفت میزنن.
چون نمیخوان بچههاشون چیزی بشن که خودشون شدن و خیلی اوقات اینو از راه اشتباه پیش میبرن.
دیگه این حرفو نزن. هر اتفاقی افتاد از خودت بد نگو و خودتو دست کم نگیر چون آخرش فقط خودتی و خودت.