یکی بیاد بگه هلگا رو دوست داره
نمیتونم ببینم که استلا این همه محبوب میشه و هلگا منفور، من نمیتونم بپذیرم که نتونستم اینقدر واقعی درش بیارم که با وجود سختیهاش بهش حق داده بشه
چراغ که قرمز شد، زن به انتظار مرد ماند. باران شروع شد.
باران پایان یافت، ده چراغ قرمز گذشت اما مرد نیامد.
چراغ که سبز شد، مرد با تمام سرعت دوید.
باران شروع شد.
باران پایان یافت، ده چراغ سبز گذشت اما مرد نرسید.
باران خون را شست،
ماشینها گُل را لِه کردند و بلهی زن در گلویش خشک شد،
باران پایان یافت.
ده سال گذشت و زن هیچگاه نفهمید مرد چرا نیامد، هیچگاه نفهمید مرد دیگر به هیچجا نرفت.
کاش تو دختر بابام بودی. حس میکنم خیلی بیشتر از من قبولت میداشت:)
~~~
منظورت چیههه اصلا همچین حرفی رو نزن اصلا و ابدا.
تو از کجا میدونی من چه مشکلایی دارم یا چه نقصایی تو هر چی رو میبینی که من میخوام نشونت بدم من اصلا انقدر خون گرم نیستم زودجوش و خیلی زودرنجم روابط اجتماعییم افتضاحه خیلی اوقات تنبلم و هزار و یک مشکل شخصی و خانوادگی دیگه.
و تو هر چی که هستی یه انسانی. هر اشتباهی که کردی و هر نقصی که داری یه انسانی و دختر همون پدری و اون عاشقته. شاید اینو نگه. اونا هیچوقت نمیگن اما اونا فقط میخوان بچههاشون چیزی بیشتر از خودشون بشن. به خاطر همین سخت میگیرن به خاطر همین سرکوفت میزنن.
چون نمیخوان بچههاشون چیزی بشن که خودشون شدن و خیلی اوقات اینو از راه اشتباه پیش میبرن.
دیگه این حرفو نزن. هر اتفاقی افتاد از خودت بد نگو و خودتو دست کم نگیر چون آخرش فقط خودتی و خودت.
بندبند وجودش را برای رسیدن به آن تکهی کوچک نورانی در آسمان بافت، از ساختمانهای زیادی گذشت، بالا رفت و پایین. پایش خون آمد و وقتی بندهای وجودش به اتمام رسیدند، از آرزوهایش، از شادیها و غمهایش، از حسرتها و خاطراتش مایه گذاشت و آنقدر بافت و آنقدر بافت تا در آخر به ماه رسید.
ماه را لمس کرد، یک لحظه و او اولین نفر شده بود، اما به چه قیمت؟ حالا حتی خودش را نمیشناخت، هویتش را فراموش کرده بود.
شاید نباید خودش را فدای آرزویش میکرد، شاید هیچچیز ارزش این را نداشته باشد.