https://eitaa.com/Nummer_ett/10534 مشتاقانه منتظرم که دوباره و با جزئیات بیشتر بخونمش، البته از یه جهتم دلم نمیخواد تموم شه چون با همه کارکتراش زندگی کردم. حتی ته دلم برای هلگا به خاطر سختی های بچگیش میسوزه. نمیدونم چطور از این شاهکار تعریف کنم، چون هر کلمهای براش کمه، سر هر پارت کلی ذوق کردم برای کارکترا یا با ناراحتیشون ناراحت شدم. ویدار من مطمئنم در آینده قلمت از اینم فوق العاده تر میشه و امیدوارم اون موقع ها کتاباتو به ما با امضا بفروشی. #کرم_کتاب
https://eitaa.com/Nummer_ett/10532 با اینش اوکی ام. مشکل خود داستانه... نمیدونم چه اتفاقایی قراره بیفته. خیلی کلی میدونم ولی نمیدونم چجوری قراره اتفاق بیفته... (نمیدونم چرا اینارو میگم چون فقط خودم میتونم بفهممش و گفتنش هیچ کمکی نمیکنه ولی-) #little_M
~~~
آممم نظر خاصی ندارم واقعا شاید یه تجربه کمکت کنه؟ مثلا من سر یکی از داستانام یکی دوتا شخصیت داشتم و موضوع اولیه رو میدونستم اما هیچ ایدهای نداشتم که خب قراره بعدش چی بشه ولی شروعش که کردم و نوشتمش کم کم فکرمم درگیرش شد و ایدههای جدید اومد و نوشتمش کامل
به جز این چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه مخصوصا اینکه داستانو نمیدونم
https://eitaa.com/Nummer_ett/10480 این پارتو کلا ویرایش کن به نظرم. این دیالوگ طولانی که هلگا داره بیشتر شبیه توجیهه. خواننده خودش باید بهاین نتایج برسه. یا اینا باید از زبون یه شخصیت دیگه بیان بشه. #little_M
~~~
آه نه😩
خب دقیقا چجوری باید یه کاری کنم خواننده بفهمه؟
هلگا قرار نبود انقدر سخت باشییی