شماره "۱"
و بعد نوشتن این، یارا یه تصمیمی گرفت
https://eitaa.com/fallinlove67
که نتیجهش این کانال شد🌚
شماره "۱"
من بدون او. خودش دروغ میگفت اما چشمانش چیز دیگری میگفتند. خودش ادعا داشت عاشق نیست، اما چشمانش عش
راستی
اونایی که بولد کردمو یارا نوشته_
هدایت شده از THE GREATEST
" مورف عزیزم، امیدوارم حالت خوب باشه. از آخرین باری که برایم نامه فرستادی و از دلتنگی ات گفتی 8 سال میگذرد، یادمه که گفتی "بهت قول میدم هرهفته برایت نامه بفرستم و هر اتفاقاتی که در زندگی ام
میافتد را مو به مو تعریف کنم" اما تو علاوه بر عمل نکردن به قولت، بلکه منو فراموش کردی و مرا مثل کاغذی که کلی اشتباهات داره و قابل اصلاح شدن است مچاله کردی . مگر قرار نبود در خیابان" سنت مارک" نیویورک قدم بزنیم و بستنی شکلاتی مورد علاقهات را بخوریم؟! یا شب کنار خیابان های واشنگتن بنشینیم و هر ماشینی که رد شد را بشماریم؟!
اما حالا یادم افتاده است که هیچ کاغذ و خودکاری در زیر خاک وجود ندارد."
‐ویلیام‐
دختر با زبان اشاره گفت:《اونا نمیذارن ما با هم ازدواج کنیم.》
پسر هم با زبان اشاره پاسخ داد:《مگه دست خودشونه؟ بهشون این اجازه رو نمیدیم. ما موفق میشیم نگران چی هستی؟》
شاید نمیتوانستند حرف بزنند اما سکوتشان از هر کلمهای پر معناتر بود.
شاید نمیشنیدند اما از هر شنواتری برای یکدیگر پشتیبان بودند، آنها به معنای واقعی "اگر ما با هم باشیم تمام دنیا را بر زمین خواهیم زد." بودند.
برای ریحونی
از طرف شماره "۱"
دختر به گونهای مینواخت که گویی میخواهد کل خیابان را با خود به جهان موسیقی ببرد. کنار خیابان ایستاده بود و انگشتانش بر سیمهای گیتار میلغزیدند.
پسر بدون فکر، به سمت او رفت و آهنگی را که دختر مینواخت از حفظ خواند. آن آهنگ پس از آن هر سال و هر سال در تمام سالگردهای ازدواجشان پخش میشد.
برای لونی
از طرف شماره "۱"
وقتی نوزاد تازه به دنیا آمده را به دستش دادند، حسی وصفناپذیر داشت. احساس شکستناپذیر بودن میکرد، دلش میخواست بچه را ببرد و تمام دنیا را به او نشان بدهد. تا ابد از همسرش به خاطر این بچه تشکر میکرد، تا ابد این بچه را دوست میشد و برایش بهترین پدر ممکن میشد.
پسرش نباید مانند خودش بزرگ میشد، او پدری مانند او داشت، او مادری مانند عشق او داشت. ما از او در برابر تمام دنیا محافظت میکنیم.
برای پیامهای ذخیره شده
از طرف شماره "۱"
به او نگاه میکنم. جلوی من افتاده و زیر تمام قولهایش زده. چشمانش نور زندگانی در خود ندارند، رنگ پوستش پریده و سرمای جسمش از سرمای یخچال هم بیشتر شده.
تنها یک لحظه و من دیگر او را نداشتم، تنها چند ثانیه و تمام رویاهایم نابود شد.
او با رفتنش، عشقمان، آرزوهایمان و آیندهمان را با خود برد. و من میدانم که پس از او دیگر هیچچیزی برایم معنا نخواهد داشت.
برای از آن سوی تاریکی
از طرف شماره "۱"