eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
115 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از THE GREATEST
" مورف عزیزم، امیدوارم حالت خوب باشه. از آخرین باری که برایم نامه فرستادی و از دلتنگی ات گفتی 8 سال میگذرد، یادمه که گفتی "بهت قول میدم هرهفته برایت نامه بفرستم و هر اتفاقاتی که در زندگی ام می‌افتد را مو به مو تعریف کنم" اما تو علاوه بر عمل نکردن به قولت، بلکه منو فراموش کردی و مرا مثل کاغذی که کلی اشتباهات داره و قابل اصلاح شدن است مچاله کردی . مگر قرار نبود در خیابان" سنت مارک" نیویورک قدم بزنیم و بستنی شکلاتی مورد علاقه‌ات را بخوریم؟! یا شب کنار خیابان های واشنگتن بنشینیم و هر ماشینی که رد شد را بشماریم؟! اما حالا یادم افتاده است که هیچ کاغذ و خودکاری در زیر خاک وجود ندارد." ‐ویلیام‐
تقدیمیا آماده‌ننننن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دختر با زبان اشاره گفت:《اونا نمی‌ذارن ما با هم ازدواج کنیم.》 پسر هم با زبان اشاره پاسخ داد:《مگه دست خودشونه؟ بهشون این اجازه رو نمیدیم. ما موفق میشیم نگران چی هستی؟》 شاید نمی‌توانستند حرف بزنند اما سکوتشان از هر کلمه‌ای پر معناتر بود. شاید نمی‌شنیدند اما از هر شنواتری برای یکدیگر پشتیبان بودند، آنها به معنای واقعی "اگر ما با هم باشیم تمام دنیا را بر زمین خواهیم زد." بودند. برای ریحونی از طرف شماره "۱"
دختر به گونه‌ای می‌نواخت که گویی می‌خواهد کل خیابان را با خود به جهان موسیقی ببرد. کنار خیابان ایستاده بود و انگشتانش بر سیم‌های گیتار می‌لغزیدند. پسر بدون فکر، به سمت او رفت و آهنگی را که دختر می‌نواخت از حفظ خواند. آن آهنگ پس از آن هر سال و هر سال در تمام سالگرد‌های ازدواجشان پخش می‌شد. برای لونی از طرف شماره "۱"
وقتی نوزاد تازه به دنیا آمده را به دستش دادند، حسی وصف‌ناپذیر داشت. احساس شکست‌ناپذیر بودن می‌کرد، دلش می‌خواست بچه را ببرد و تمام دنیا را به او نشان بدهد. تا ابد از همسرش به خاطر این بچه تشکر می‌کرد، تا ابد این بچه را دوست می‌شد و برایش بهترین پدر ممکن می‌شد. پسرش نباید مانند خودش بزرگ می‌شد، او پدری مانند او داشت، او مادری مانند عشق او داشت. ما از او در برابر تمام دنیا محافظت می‌کنیم. برای پیام‌های ذخیره شده از طرف شماره "۱"
به او نگاه می‌کنم. جلوی من افتاده و زیر تمام قول‌هایش زده. چشمانش نور زندگانی در خود ندارند، رنگ پوستش پریده و سرمای جسمش از سرمای یخچال هم بیشتر شده. تنها یک لحظه و من دیگر او را نداشتم، تنها چند ثانیه و تمام رویاهایم نابود شد. او با رفتنش، عشقمان، آرزوهایمان و آینده‌مان را با خود برد. و من می‌دانم که پس از او دیگر هیچ‌چیزی برایم معنا نخواهد داشت. برای از آن سوی تاریکی از طرف شماره "۱"
از اونجایی که عاشق سگ‌هام پس از کسایی هم که سگ دوست دارن خوشم میاد. اون روز رو خوب به خاطر دارم، یه توله سگ سفید رنگ و خیلی رنجور کنار پیاده‌رو افتاده بود، و هیچکس به دادش نمی‌رسید. بالا سرش که رفتم تا کمکش کنم، اون با وانت قدیمی‌ش اومد. با هم چشم تو چشم شدیم و اون توله سگ رو برداشت تا بهش کمک کنه. بعد از سه سال الان زیر یه سقف با همون توله سگ که الان بزرگ شده زندگی می‌کنیم و اون هنوزم برای سگ‌های کنار خیابون وایمیسته. برای dog redisue از طرف شماره "۱"
_《اون ابره شبیه توعه.》 _《اون که شبیه میمونه!》 _《تو هم شبیه میمونی دیگه.》 _《عه، اینجوریاست؟ پس تو هم شبیه اون ابره‌ای، به گوشاش دقت کن. بهش میگن خر.》 _《شب تو آب‌نمک خوابیدی بامزه؟》 _《نه، شبو با خیارشورها گذروندم. خیلیم از تو خوشگل تر و جذاب‌تر بودن.》 _《پس به همون خیارشورها بگو کمکت کنن امتحانتو پاس کنی‌》 _《گفتم جذاب، نگفتم که باهوش.》 برای kiko از طرف شماره "۱"
سه خواستگار داشتم، برای اینکه بتوانم بینشان انتخاب کنم به آنها گفتم بر روی کاغذ بنویسید برایم چکار می‌کنید و بر روی درب قصر بزنید. روز اول، خواستگار اول که شاهزاده‌ای بود نوشت:《برای به دست آوردنت خود را به آتش می‌کشم.》روز دوم خواستگار تاجر زیرش نوشت:《دنیا برا برایت به آتش می‌کشم.》 روز سوم خواستگارم که فرمانده بود نوشت:《آتش را خاموش می‌کنم. تو باید جایی برای زندگی داشته باشی.》 و اینگونه بود که با فرمانده ازدواج کردم. برای Brainstorming از طرف شماره "۱"
شمشیر را جلوی گردنش گرفتم و گفتم:《برای بار چهارم شکستت دادم.》 می‌دانستم تلاشی برای بردن نمی‌کند و به نن سخت می‌گیرد، او خیال می‌کند من نمی‌توانم از خودم محافظت کنم و ضعیف هستم. گاهی حمایت‌هایش مرا عصبانی می‌کرد، اما وقتی در چشمانش غرق می‌شدم تمامعصبانیتم فروکش می‌کرد. چشمانش مستقیم از قلموی خداوند بر روی کاغذ زندگی کشیده شده بودند... برای اردوگاه دورگه‌ها از طرف شماره "۱"
آن‌ها با معنای واقعی داشتند داخل باران قدم می‌زدند. درست مانند فیلم‌ها، دستان یکدیگر را گرفته بودند و بدون چتر، وسط خیابان راه می‌رفتند. ماه کامل آنها را از آسمان می‌دید و شب به خنده‌هایشان گوش سپرده بود. باران از اینکه به دو عاشق می‌بارید، خرسند بود و گویی جهان حول آن‌ دو می‌چرخید. اگر این عشق نبود، پس چه بود؟ برای تکرار از طرف شماره "۱"