دختر با زبان اشاره گفت:《اونا نمیذارن ما با هم ازدواج کنیم.》
پسر هم با زبان اشاره پاسخ داد:《مگه دست خودشونه؟ بهشون این اجازه رو نمیدیم. ما موفق میشیم نگران چی هستی؟》
شاید نمیتوانستند حرف بزنند اما سکوتشان از هر کلمهای پر معناتر بود.
شاید نمیشنیدند اما از هر شنواتری برای یکدیگر پشتیبان بودند، آنها به معنای واقعی "اگر ما با هم باشیم تمام دنیا را بر زمین خواهیم زد." بودند.
برای ریحونی
از طرف شماره "۱"
دختر به گونهای مینواخت که گویی میخواهد کل خیابان را با خود به جهان موسیقی ببرد. کنار خیابان ایستاده بود و انگشتانش بر سیمهای گیتار میلغزیدند.
پسر بدون فکر، به سمت او رفت و آهنگی را که دختر مینواخت از حفظ خواند. آن آهنگ پس از آن هر سال و هر سال در تمام سالگردهای ازدواجشان پخش میشد.
برای لونی
از طرف شماره "۱"
وقتی نوزاد تازه به دنیا آمده را به دستش دادند، حسی وصفناپذیر داشت. احساس شکستناپذیر بودن میکرد، دلش میخواست بچه را ببرد و تمام دنیا را به او نشان بدهد. تا ابد از همسرش به خاطر این بچه تشکر میکرد، تا ابد این بچه را دوست میشد و برایش بهترین پدر ممکن میشد.
پسرش نباید مانند خودش بزرگ میشد، او پدری مانند او داشت، او مادری مانند عشق او داشت. ما از او در برابر تمام دنیا محافظت میکنیم.
برای پیامهای ذخیره شده
از طرف شماره "۱"
به او نگاه میکنم. جلوی من افتاده و زیر تمام قولهایش زده. چشمانش نور زندگانی در خود ندارند، رنگ پوستش پریده و سرمای جسمش از سرمای یخچال هم بیشتر شده.
تنها یک لحظه و من دیگر او را نداشتم، تنها چند ثانیه و تمام رویاهایم نابود شد.
او با رفتنش، عشقمان، آرزوهایمان و آیندهمان را با خود برد. و من میدانم که پس از او دیگر هیچچیزی برایم معنا نخواهد داشت.
برای از آن سوی تاریکی
از طرف شماره "۱"
از اونجایی که عاشق سگهام پس از کسایی هم که سگ دوست دارن خوشم میاد. اون روز رو خوب به خاطر دارم، یه توله سگ سفید رنگ و خیلی رنجور کنار پیادهرو افتاده بود، و هیچکس به دادش نمیرسید. بالا سرش که رفتم تا کمکش کنم، اون با وانت قدیمیش اومد. با هم چشم تو چشم شدیم و اون توله سگ رو برداشت تا بهش کمک کنه.
بعد از سه سال الان زیر یه سقف با همون توله سگ که الان بزرگ شده زندگی میکنیم و اون هنوزم برای سگهای کنار خیابون وایمیسته.
برای dog redisue
از طرف شماره "۱"
_《اون ابره شبیه توعه.》
_《اون که شبیه میمونه!》
_《تو هم شبیه میمونی دیگه.》
_《عه، اینجوریاست؟ پس تو هم شبیه اون ابرهای، به گوشاش دقت کن. بهش میگن خر.》
_《شب تو آبنمک خوابیدی بامزه؟》
_《نه، شبو با خیارشورها گذروندم. خیلیم از تو خوشگل تر و جذابتر بودن.》
_《پس به همون خیارشورها بگو کمکت کنن امتحانتو پاس کنی》
_《گفتم جذاب، نگفتم که باهوش.》
برای kiko
از طرف شماره "۱"
سه خواستگار داشتم، برای اینکه بتوانم بینشان انتخاب کنم به آنها گفتم بر روی کاغذ بنویسید برایم چکار میکنید و بر روی درب قصر بزنید. روز اول، خواستگار اول که شاهزادهای بود نوشت:《برای به دست آوردنت خود را به آتش میکشم.》روز دوم خواستگار تاجر زیرش نوشت:《دنیا برا برایت به آتش میکشم.》
روز سوم خواستگارم که فرمانده بود نوشت:《آتش را خاموش میکنم. تو باید جایی برای زندگی داشته باشی.》
و اینگونه بود که با فرمانده ازدواج کردم.
برای Brainstorming
از طرف شماره "۱"
شمشیر را جلوی گردنش گرفتم و گفتم:《برای بار چهارم شکستت دادم.》
میدانستم تلاشی برای بردن نمیکند و به نن سخت میگیرد، او خیال میکند من نمیتوانم از خودم محافظت کنم و ضعیف هستم. گاهی حمایتهایش مرا عصبانی میکرد، اما وقتی در چشمانش غرق میشدم تمامعصبانیتم فروکش میکرد.
چشمانش مستقیم از قلموی خداوند بر روی کاغذ زندگی کشیده شده بودند...
برای اردوگاه دورگهها
از طرف شماره "۱"
آنها با معنای واقعی داشتند داخل باران قدم میزدند. درست مانند فیلمها، دستان یکدیگر را گرفته بودند و بدون چتر، وسط خیابان راه میرفتند. ماه کامل آنها را از آسمان میدید و شب به خندههایشان گوش سپرده بود.
باران از اینکه به دو عاشق میبارید، خرسند بود و گویی جهان حول آن دو میچرخید.
اگر این عشق نبود، پس چه بود؟
برای تکرار
از طرف شماره "۱"
پسر چیزی نوشت و روی کمد مدرسه دختر چسباند:《سلام.
ببخشید که اینکارو کردم ولی باید میگفتم. تو من رو میشناسی، احتمالا ما با هم جندتا کلاس داریم و از وقتی دیدمت دلم رو بهت باختم. از دوستات پرسیدم چه چیزی دوست داری و چی نه اونا گفتن نقاشی دوست داری. پس هر روز برات یه مداد رنگی میخرم تا وقتی که کامل بشن. ازت میخوام تو هم هر روز با یکی از اون رنگها تصوری که از من داری رو بکشی. نقاشی که تموم بشه بهت میگم کیم.
دوستت دارم.》
مداد رنگی اول قرمز بود.
برای Duskvellichor
از طرف شماره "۱"
اولین شب زندگی مشترکمان یکی از بهترین شبهای زندگیام بود. ما صدای آهنگ را در خانه بلند کردم و در آشپزخانه با هم پیتزا پختیم، پیترا که حاضر شد تا خود صبح با هم فیلم دیدیم و وقتی خورشید به آسمان بازگست ما تازه به خواب رفتیم. فردا صبحش وقتی باد میان موهایمان میوزید، داخل پارک قدم زدیم و او با صدای گرمش برای من کتاب خواند.
برای ☆
از طرف شماره "۱"
《اگر دلت برایم تنگ شد به سرو روی کوه نگاه کن.》
از وقتی او مرد، دختر هر روز به کوه رفت و زیر سایهی سور خمیده با او درد دل کرد. سرو برایش پناهگاه شده بود، یک صندوقجه اسرار و یک مقبره. سرو او را یاد دختر میانداخت. آخر او عاشق سرو بود، و همانقدر هم شبیه سرو، همانقدر استوار، سبز و پر از زندگی.
دختر همیشه برای سرو از روزمرهاش میگفت، چرا که این وصیت او بود که به دیدار سرو بیاید. اما دختر نمیدانست که سرو فقط نمادی از او نبود، سرو خود او بود. سرو او بود که پس از مرگ در طبیعت متولد شده بود.
برای سرو خمیده
از طرف شماره "۱"