سه خواستگار داشتم، برای اینکه بتوانم بینشان انتخاب کنم به آنها گفتم بر روی کاغذ بنویسید برایم چکار میکنید و بر روی درب قصر بزنید. روز اول، خواستگار اول که شاهزادهای بود نوشت:《برای به دست آوردنت خود را به آتش میکشم.》روز دوم خواستگار تاجر زیرش نوشت:《دنیا برا برایت به آتش میکشم.》
روز سوم خواستگارم که فرمانده بود نوشت:《آتش را خاموش میکنم. تو باید جایی برای زندگی داشته باشی.》
و اینگونه بود که با فرمانده ازدواج کردم.
برای Brainstorming
از طرف شماره "۱"
شمشیر را جلوی گردنش گرفتم و گفتم:《برای بار چهارم شکستت دادم.》
میدانستم تلاشی برای بردن نمیکند و به نن سخت میگیرد، او خیال میکند من نمیتوانم از خودم محافظت کنم و ضعیف هستم. گاهی حمایتهایش مرا عصبانی میکرد، اما وقتی در چشمانش غرق میشدم تمامعصبانیتم فروکش میکرد.
چشمانش مستقیم از قلموی خداوند بر روی کاغذ زندگی کشیده شده بودند...
برای اردوگاه دورگهها
از طرف شماره "۱"
آنها با معنای واقعی داشتند داخل باران قدم میزدند. درست مانند فیلمها، دستان یکدیگر را گرفته بودند و بدون چتر، وسط خیابان راه میرفتند. ماه کامل آنها را از آسمان میدید و شب به خندههایشان گوش سپرده بود.
باران از اینکه به دو عاشق میبارید، خرسند بود و گویی جهان حول آن دو میچرخید.
اگر این عشق نبود، پس چه بود؟
برای تکرار
از طرف شماره "۱"
پسر چیزی نوشت و روی کمد مدرسه دختر چسباند:《سلام.
ببخشید که اینکارو کردم ولی باید میگفتم. تو من رو میشناسی، احتمالا ما با هم جندتا کلاس داریم و از وقتی دیدمت دلم رو بهت باختم. از دوستات پرسیدم چه چیزی دوست داری و چی نه اونا گفتن نقاشی دوست داری. پس هر روز برات یه مداد رنگی میخرم تا وقتی که کامل بشن. ازت میخوام تو هم هر روز با یکی از اون رنگها تصوری که از من داری رو بکشی. نقاشی که تموم بشه بهت میگم کیم.
دوستت دارم.》
مداد رنگی اول قرمز بود.
برای Duskvellichor
از طرف شماره "۱"
اولین شب زندگی مشترکمان یکی از بهترین شبهای زندگیام بود. ما صدای آهنگ را در خانه بلند کردم و در آشپزخانه با هم پیتزا پختیم، پیترا که حاضر شد تا خود صبح با هم فیلم دیدیم و وقتی خورشید به آسمان بازگست ما تازه به خواب رفتیم. فردا صبحش وقتی باد میان موهایمان میوزید، داخل پارک قدم زدیم و او با صدای گرمش برای من کتاب خواند.
برای ☆
از طرف شماره "۱"
《اگر دلت برایم تنگ شد به سرو روی کوه نگاه کن.》
از وقتی او مرد، دختر هر روز به کوه رفت و زیر سایهی سور خمیده با او درد دل کرد. سرو برایش پناهگاه شده بود، یک صندوقجه اسرار و یک مقبره. سرو او را یاد دختر میانداخت. آخر او عاشق سرو بود، و همانقدر هم شبیه سرو، همانقدر استوار، سبز و پر از زندگی.
دختر همیشه برای سرو از روزمرهاش میگفت، چرا که این وصیت او بود که به دیدار سرو بیاید. اما دختر نمیدانست که سرو فقط نمادی از او نبود، سرو خود او بود. سرو او بود که پس از مرگ در طبیعت متولد شده بود.
برای سرو خمیده
از طرف شماره "۱"
چگونه میتوان عاشق یک صدا شد؟ او توانسته بود. صدایی از درون جنگل میامد، یک نجوا، یک زمزمه که روحش را به پرواز در میآورد و قلبش را از تپیدن باز نگه میداشت.
او هر شب تا خود صبح لب پنجره مینشست تا به آن صدا گوش دهد، صدایی حزنانگیز و در عین حال ملکوتی که تا ژرفای روحش را کند و کاو میکرد.
نمیدانست آیا میتواند روزی آن صاحب صدا را بیابد یا نه، اما تا آن موقع باید به شنیدن نجوایی که به سان لالایی برای عمل میکرد، قناعت میکرد.
برای نجوا
از طرف شماره "۱"
نمیدانم باید بدون او چکار کنم، نمیدانم چرا آنقدر طولش میدهد مگر یک کتاب خواندن چگونه است؟ وقتی که او برای خواندن کتاب من میاید نمیتوانم داستانم را تعریف کنم، مدام دست گل به آب میدهد. آخر حواسم با دیدن چهرهی متمرکز و جدیاش پرت میشود.
کاش در این کتاب گیر نیافتاده بودم، ای کاش مجبور نبودم تنها یک شخصیت در این دنیای خیالی باشم. کاش میتوانستم از اینجا بیرون بیایم و کنار او بمانم، کاش او میدانست که من عاشقش هستم.
کاش او همیشه و همیشه کتاب من را میخواند.
برای کرم کتاب
از طرف شماره "۱"
《زود باش، ما وقتی نداریم.》
《نمیتونم خواهش میکنم مجبورم نکن.》
《تو تنها کسی هستی که میتونی منو بکشی چون عاشقمی و من عاشقتم. و بابد اینکار رو انجام بدی چون اگه من زنده بمونم اونا جادوی منو برای نابودی این سرزمینها استفاده میکن. خواهش میکنم ازت.》
《من نمیتونم، نمیتونم، چطور باید این کارو بکنم؟》
《به من نگاه کن، آدلینا به من نگاه کن. تو اینکار رو انجام میدی چون من خیلی خیلی دوستت دارم. تو اینکار رو انجام میدی چون تو هم من رو دوست داری. ما اینکار رو انجام میدیم چون من میخوام مثل یه قهرمان بمیرم و ما باید این دنیا رو حفظ کنیم. حالا آدلینا. حالا انجامش بده و بدون که عاشقتم و تا ابد منتظرت میمونم تا بهم بپیوندی. دوستت دارم ستارهی من.》
برای Night Court Library
از طرف شماره "۱"
دزد دریایی با تمسخر خندید:《یه زن؟ خندهداره. این کشتی برای یه زنه؟》
ناخدای کشتی که خود هم دزد دریایی بود جلو آمد و با جدیت گفت:《بله و البته آخرین کسی که اون رو میبینی.》
زن شمشیرش را درآورد و دزد دریایی که با طناب بسته شده بود را به لبهی چوب هل داد، روش قدیمی دزدان دریایی برای اعدام.
اما زن نه آنروز و نه هیچ روز دیگر دزد دریایی را از چوب به پایین پرت نکرد، نه چون دلش به رحم آمده بود. چون دلش را باخته بود.
ناخدای آن کشتی قبلا یک زن بود، بعدها شد یک مرد و یک زن.
برای yggdrasil
از طرف شماره "۱"
پ.ن: به هوک رسوندمت🤪 حالا تو منو به پیتر پن برسون😆
پری ستاره رو به ماه کرد و مانند هر شب در دل آرزو کرد:《امیدوارم بالاخره بتونم زمین رو ببینم.》
اما امشب با دیگر شبها فرق داشت، امشب ماه آرروی او را برآورده کرد و پری ستاره را تا شب بعدی به زمین فرستاد. پری ستاره هم خوشحال خوشحال بود چون بر روی زمین پا گذاشته بود و میتوانست انسانها را از نزدیک ببیند. او پس از آنکه همه جا را گشت به برج نجوم رفت تا آسمان را از زاویهای دیگر ببیند. اما بعدش در دل آرزک میکرد کاش نمیرفت. آخر او عاشق یک منجم شد و نمیدانست حالا باید چگونه از زمین دل بکند.
شاید باید تمام شبها را تا انتهای دنیا، به ماه دعا میکرد.
برای کاروان ستارهای
از طرف شماره "۱"
پسر گفت:《یه املت لطفا.》
اصلا حالش خوش نبود، در این مصاحبه هم قبول نشده بود و تنها املت بود که حالش را خوب میکرد، غذای مورد علاقهاش. وقتی منتظر غذا بود روی صندلی جلوی ون نشست و به دختر که داخل ون با آرامش املت را درست میکرد نگاه کرد. به فرآیند جالب آب شدن پوره گوجه و شکستن تخم مرغ. وقتی املت حاضر شد و دختر آن را جلویش گذاشت به آن لب نزد. چون چیزی یافته بود که از املت هم بیشتر برایش جالب بود، دختر املت پز.
برای Omlet
از طرف شماره "۱"