eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
115 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
آن‌ها با معنای واقعی داشتند داخل باران قدم می‌زدند. درست مانند فیلم‌ها، دستان یکدیگر را گرفته بودند و بدون چتر، وسط خیابان راه می‌رفتند. ماه کامل آنها را از آسمان می‌دید و شب به خنده‌هایشان گوش سپرده بود. باران از اینکه به دو عاشق می‌بارید، خرسند بود و گویی جهان حول آن‌ دو می‌چرخید. اگر این عشق نبود، پس چه بود؟ برای تکرار از طرف شماره "۱"
پسر چیزی نوشت و روی کمد مدرسه دختر چسباند:《سلام. ببخشید که این‌کارو کردم ولی باید می‌گفتم. تو من رو می‌شناسی، احتمالا ما با هم جندتا کلاس داریم و از وقتی دیدمت دلم رو بهت باختم. از دوستات پرسیدم چه چیزی دوست داری و چی نه اونا گفتن نقاشی دوست داری. پس هر روز برات یه مداد رنگی می‌خرم تا وقتی که کامل بشن. ازت می‌خوام تو هم هر روز با یکی از اون رنگ‌ها تصوری که از من داری رو بکشی. نقاشی که تموم بشه بهت میگم کیم. دوستت دارم.》 مداد رنگی اول قرمز بود. برای Duskvellichor از طرف شماره "۱"
اولین شب زندگی مشترکمان یکی از بهترین شب‌های زندگی‌ام بود. ما صدای آهنگ را در خانه بلند کردم و در آشپزخانه با هم پیتزا پختیم، پیترا که حاضر شد تا خود صبح با هم فیلم دیدیم و وقتی خورشید به آسمان بازگست ما تازه به خواب رفتیم. فردا صبحش وقتی باد میان موهایمان می‌وزید، داخل پارک قدم زدیم و او با صدای گرمش برای من کتاب خواند. برای از طرف شماره "۱"
《اگر دلت برایم تنگ شد به سرو روی کوه نگاه کن.》 از وقتی او مرد، دختر هر روز به کوه رفت و زیر سایه‌ی سور خمیده با او درد دل کرد. سرو برایش پناهگاه شده بود، یک صندوقجه اسرار و یک مقبره. سرو او را یاد دختر می‌انداخت. آخر او عاشق سرو بود، و همانقدر هم شبیه سرو، همانقدر استوار، سبز و پر از زندگی. دختر همیشه برای سرو از روزمره‌اش می‌گفت، چرا که این وصیت او بود که به دیدار سرو بیاید. اما دختر نمی‌دانست که سرو فقط نمادی از او نبود، سرو خود او بود. سرو او بود که پس از مرگ در طبیعت متولد شده بود. برای سرو خمیده از طرف شماره "۱"
چگونه می‌توان عاشق یک صدا شد؟ او توانسته بود. صدایی از درون جنگل میامد، یک نجوا، یک زمزمه که روحش را به پرواز در می‌آورد و قلبش را از تپیدن باز نگه می‌داشت. او هر شب تا خود صبح لب پنجره می‌نشست تا به آن صدا گوش دهد، صدایی حزن‌انگیز و در عین حال ملکوتی که تا ژرفای روحش را کند و کاو می‌کرد. نمی‌دانست آیا می‌تواند روزی آن صاحب صدا را بیابد یا نه، اما تا آن موقع باید به شنیدن نجوایی که به سان لالایی برای عمل می‌کرد، قناعت می‌کرد. برای نجوا از طرف شماره "۱"
نمی‌دانم باید بدون او چکار کنم، نمی‌دانم چرا آنقدر طولش می‌دهد مگر یک کتاب خواندن چگونه است؟ وقتی که او برای خواندن کتاب من میاید نمی‌توانم داستانم را تعریف کنم، مدام دست گل به آب می‌دهد. آخر حواسم با دیدن چهره‌ی متمرکز و جدی‌اش پرت می‌شود. کاش در این کتاب گیر نیافتاده بودم، ای کاش مجبور نبودم تنها یک شخصیت در این دنیای خیالی باشم. کاش می‌توانستم از اینجا بیرون بیایم و کنار او بمانم، کاش او می‌دانست که من عاشقش هستم. کاش او همیشه و همیشه کتاب من را می‌خواند. برای کرم کتاب از طرف شماره "۱"
《زود باش، ما وقتی نداریم.》 《نمی‌تونم خواهش می‌کنم مجبورم نکن.》 《تو تنها کسی هستی که می‌تونی منو بکشی چون عاشقمی و من عاشقتم. و بابد اینکار رو انجام بدی چون اگه من زنده بمونم اونا جادوی منو برای نابودی این سرزمین‌ها استفاده می‌کن. خواهش می‌کنم ازت.》 《من نمی‌تونم، نمی‌تونم، چطور باید این کارو بکنم؟》 《به من نگاه کن، آدلینا به من نگاه کن. تو اینکار رو انجام میدی چون من خیلی خیلی دوستت دارم. تو اینکار رو انجام میدی چون تو هم من رو دوست داری. ما اینکار رو انجام می‌دیم چون من می‌خوام مثل یه قهرمان بمیرم و ما باید این دنیا رو حفظ کنیم. حالا آدلینا‌. حالا انجامش بده و بدون که عاشقتم و تا ابد منتظرت می‌مونم تا بهم بپیوندی. دوستت دارم ستاره‌ی من.》 برای Night Court Library از طرف شماره "۱"
دزد دریایی با تمسخر خندید:《یه زن؟ خنده‌داره. این کشتی برای یه زنه؟》 ناخدای کشتی که خود هم دزد دریایی بود جلو آمد و با جدیت گفت:《بله و البته آخرین کسی که اون رو می‌بینی.》 زن شمشیرش را درآورد و دزد دریایی که با طناب بسته شده بود را به لبه‌ی چوب هل داد، روش قدیمی دزدان دریایی برای اعدام. اما زن نه آن‌روز و نه هیچ روز دیگر دزد دریایی را از چوب به پایین پرت نکرد، نه چون دلش به رحم آمده بود. چون دلش را باخته بود. ناخدای آن کشتی قبلا یک زن بود، بعدها شد یک مرد و یک زن. برای yggdrasil از طرف شماره "۱" پ.ن: به هوک رسوندمت🤪 حالا تو منو به پیتر پن برسون😆
پری ستاره رو به ماه کرد و مانند هر شب در دل آرزو کرد:《امیدوارم بالاخره بتونم زمین رو ببینم.》 اما امشب با دیگر شب‌ها فرق داشت، امشب ماه آرروی او را برآورده کرد و پری ستاره را تا شب بعدی به زمین فرستاد. پری ستاره هم خوشحال خوشحال بود چون بر روی زمین پا گذاشته بود و می‌توانست انسان‌ها را از نزدیک ببیند. او پس از آنکه همه جا را گشت به برج نجوم رفت تا آسمان را از زاویه‌ای دیگر ببیند. اما بعدش در دل آرزک می‌کرد کاش نمی‌رفت. آخر او عاشق یک منجم شد و نمی‌دانست حالا باید چگونه از زمین دل بکند. شاید باید تمام شب‌ها را تا انتهای دنیا، به ماه دعا می‌کرد. برای کاروان ستاره‌ای از طرف شماره "۱"
پسر گفت:《یه املت لطفا.》 اصلا حالش خوش نبود، در این مصاحبه هم قبول نشده بود و تنها املت بود که حالش را خوب می‌کرد، غذای مورد علاقه‌اش. وقتی منتظر غذا بود روی صندلی جلوی ون نشست و به دختر که داخل ون با آرامش املت را درست می‌کرد نگاه کرد. به فرآیند جالب آب شدن پوره گوجه و شکستن تخم مرغ. وقتی املت حاضر شد و دختر آن را جلویش گذاشت به آن لب نزد. چون چیزی یافته بود که از املت هم بیشتر برایش جالب بود، دختر املت پز. برای Omlet از طرف شماره "۱"
دختر نویسنده بود پس وقتی عاشق شد اولین کسی که از احساسش با خبر شد، کاغذ بود. کاغذ پای درد دل دختر نشست و اجازه داد تا او از تمام عشقش بگوید از احساسش و ضربان قلبش، از گرمای ناگهانی و از لبخند‌های عشقش. کاغذ آن‌روز دریافت که هرکس عاشق شود دنیا برایش زیباتر می‌شود، هر کس عاشق شود، عاشق همه چیز می‌شود. و کاغذ آن‌روز دریافت که اگر یک نویسنده عاشق شود، قلمش می‌شکند و کاغذهایش به پایان می‌رسند، کلماتش ته می‌کشند و دستانش تاول می‌زنند چون نویسنده آنقدر از عشقش می‌نویسد و می‌نویسد تا عشقش به پایان برسد. اتفاقی که هیچگاه نمی‌افتد. برای نهان‌ فاذر از طرف شماره "۱"
عشق من، آنقدر دوستت دارم تا خود جای اطلس بایستم و اجازه ندهم دنیا با به هم رسیدن زمین و آسمان به پایان برسد، آنقدر دوستت دارم که اگر گورگون بودی به چشمانت خیره می‌شدم و در راه آنها می‌مردم. من آنقدر دوستت دارم که برایت از هرکول هم بیشتر می‌جنگم و حاضرم تمام خان‌هایی که او رد کرد را رد کنم تا به تو برسم. من آنقدر عاشقت هستم که حاضرم ده سال که نه صد سال به دنبالت بیایم و به تروآ لشکرکشی کنم تا تو را بیابم. من افسانه‌های یونان را از برم و آنقدر دوستت دارم که برایت تمام قهرمانان را به زیر بکشم، تنها کافی است تو ملکه من شوی و من از زئوس کبیر هم قدرتمندتر خواهم شد. برای ایستگاه 34 از طرف شماره "۱"