《زود باش، ما وقتی نداریم.》
《نمیتونم خواهش میکنم مجبورم نکن.》
《تو تنها کسی هستی که میتونی منو بکشی چون عاشقمی و من عاشقتم. و بابد اینکار رو انجام بدی چون اگه من زنده بمونم اونا جادوی منو برای نابودی این سرزمینها استفاده میکن. خواهش میکنم ازت.》
《من نمیتونم، نمیتونم، چطور باید این کارو بکنم؟》
《به من نگاه کن، آدلینا به من نگاه کن. تو اینکار رو انجام میدی چون من خیلی خیلی دوستت دارم. تو اینکار رو انجام میدی چون تو هم من رو دوست داری. ما اینکار رو انجام میدیم چون من میخوام مثل یه قهرمان بمیرم و ما باید این دنیا رو حفظ کنیم. حالا آدلینا. حالا انجامش بده و بدون که عاشقتم و تا ابد منتظرت میمونم تا بهم بپیوندی. دوستت دارم ستارهی من.》
برای Night Court Library
از طرف شماره "۱"
دزد دریایی با تمسخر خندید:《یه زن؟ خندهداره. این کشتی برای یه زنه؟》
ناخدای کشتی که خود هم دزد دریایی بود جلو آمد و با جدیت گفت:《بله و البته آخرین کسی که اون رو میبینی.》
زن شمشیرش را درآورد و دزد دریایی که با طناب بسته شده بود را به لبهی چوب هل داد، روش قدیمی دزدان دریایی برای اعدام.
اما زن نه آنروز و نه هیچ روز دیگر دزد دریایی را از چوب به پایین پرت نکرد، نه چون دلش به رحم آمده بود. چون دلش را باخته بود.
ناخدای آن کشتی قبلا یک زن بود، بعدها شد یک مرد و یک زن.
برای yggdrasil
از طرف شماره "۱"
پ.ن: به هوک رسوندمت🤪 حالا تو منو به پیتر پن برسون😆
پری ستاره رو به ماه کرد و مانند هر شب در دل آرزو کرد:《امیدوارم بالاخره بتونم زمین رو ببینم.》
اما امشب با دیگر شبها فرق داشت، امشب ماه آرروی او را برآورده کرد و پری ستاره را تا شب بعدی به زمین فرستاد. پری ستاره هم خوشحال خوشحال بود چون بر روی زمین پا گذاشته بود و میتوانست انسانها را از نزدیک ببیند. او پس از آنکه همه جا را گشت به برج نجوم رفت تا آسمان را از زاویهای دیگر ببیند. اما بعدش در دل آرزک میکرد کاش نمیرفت. آخر او عاشق یک منجم شد و نمیدانست حالا باید چگونه از زمین دل بکند.
شاید باید تمام شبها را تا انتهای دنیا، به ماه دعا میکرد.
برای کاروان ستارهای
از طرف شماره "۱"
پسر گفت:《یه املت لطفا.》
اصلا حالش خوش نبود، در این مصاحبه هم قبول نشده بود و تنها املت بود که حالش را خوب میکرد، غذای مورد علاقهاش. وقتی منتظر غذا بود روی صندلی جلوی ون نشست و به دختر که داخل ون با آرامش املت را درست میکرد نگاه کرد. به فرآیند جالب آب شدن پوره گوجه و شکستن تخم مرغ. وقتی املت حاضر شد و دختر آن را جلویش گذاشت به آن لب نزد. چون چیزی یافته بود که از املت هم بیشتر برایش جالب بود، دختر املت پز.
برای Omlet
از طرف شماره "۱"
دختر نویسنده بود پس وقتی عاشق شد اولین کسی که از احساسش با خبر شد، کاغذ بود. کاغذ پای درد دل دختر نشست و اجازه داد تا او از تمام عشقش بگوید از احساسش و ضربان قلبش، از گرمای ناگهانی و از لبخندهای عشقش. کاغذ آنروز دریافت که هرکس عاشق شود دنیا برایش زیباتر میشود، هر کس عاشق شود، عاشق همه چیز میشود. و کاغذ آنروز دریافت که اگر یک نویسنده عاشق شود، قلمش میشکند و کاغذهایش به پایان میرسند، کلماتش ته میکشند و دستانش تاول میزنند چون نویسنده آنقدر از عشقش مینویسد و مینویسد تا عشقش به پایان برسد.
اتفاقی که هیچگاه نمیافتد.
برای نهان فاذر
از طرف شماره "۱"
عشق من،
آنقدر دوستت دارم تا خود جای اطلس بایستم و اجازه ندهم دنیا با به هم رسیدن زمین و آسمان به پایان برسد، آنقدر دوستت دارم که اگر گورگون بودی به چشمانت خیره میشدم و در راه آنها میمردم. من آنقدر دوستت دارم که برایت از هرکول هم بیشتر میجنگم و حاضرم تمام خانهایی که او رد کرد را رد کنم تا به تو برسم. من آنقدر عاشقت هستم که حاضرم ده سال که نه صد سال به دنبالت بیایم و به تروآ لشکرکشی کنم تا تو را بیابم. من افسانههای یونان را از برم و آنقدر دوستت دارم که برایت تمام قهرمانان را به زیر بکشم، تنها کافی است تو ملکه من شوی و من از زئوس کبیر هم قدرتمندتر خواهم شد.
برای ایستگاه 34
از طرف شماره "۱"
طلاق برای خیلیها واژهای دور از ذهن است، اما برای ما اینطور نبود. ما همیشه میدانستیم جایی خواهد رسید که تکههای قلبمان دیگر با هم پیوند نخورند و دنیاهایمان از یکدیگر جدا شوند. پس وقتی پایین برگهی طلاق را امضا کردیم اشک نریختیم، افسرده نشدیم، پشیمان نشدیم، خوشحال هم نشدیم.
تنها از آن برگه گذشتیم و چیزی را میان آن کلمات جا گذاشتیم، چیزی مانند عشقمان، مانند قولهایمان، مانند خاطرات خوشمان...
برای A
از طرف شماره "۱"
_《به من اعتماد داری؟》
_《که چیکار کنی؟》
_《که ببرمت لب صخره و تو چشمات رو ببندی و ما با هم برقصیم.》
_《اگه بیوفتم من رو میگیری؟》
_《خودم میوفتم ولی اجازه نمیدم تو بیوفتی.》
پس آن تا خود صبح با چشمان بسه رقصیدند، ستارگان بر آنها تابیدند و دریا برایشان آواز خواند. آن رقص یکی از زیباترین رقصهای تاریخ بود.
برای Elena
از طرف شماره "۱"
او میخواست مرا بکشد.
واقعا اینگونه بود، اول مرا دزدید و حالا دارد روبهروی من چاقویش را تیز میکند. از چشمانش جنون میبارد و پوزخند روی لبش هر دل را ریش میکند، اما با این وجود من باز هم نمیتوانم چشم از او بردارم.
با نگاه کردن بهش ضربان قلبم بالا میرود، از ترس نیست از هیجان است. شاید هم نامی دیگر داشته باشد... مثلا شاید عشق؟
احمقانه است من عاشق قاتل خودم شدهام. چرا همیشه باید سخت باشد؟ چرا باید در واپسین لحظات عمرم دل ببندم؟
به هر حال خشنودم که به دست او خواهم مرد.
برای کبابی هانیبال و برادران
از طرف شماره "۱"
و جایزهی عجیبترین خواستگاری هم میرسد به نامزد خل و چل و خوشصدای من.
آخه کدام خوانندهای این کار را میکند؟ البته من عاشق همان کارهای دیوانهبارش هستم.
روز تولدم مصادف با یکی از کنسرتهای او شده بود، میدانستم میخواهد چه بخواند. از تک به تک آهنگهایش خبر داشتم.
البته تک به تک آنها به جز یکی. قبل از شروع آخرین آهنگش سخنرانی کوتاهی درباره ما و عشقمان کرد و گفت که روز تولدم است، بعدش آهنگ را به من تقدیم کرد و آهنگی که تا به حال نشنیده بودم را خواند.
وسط آهنگ بود که میان حیرت من برگشت رو به من و خواند:《پس از عشقم میپرسم آیا با من ازدواج میکنی؟》باید چه میکردم؟ او برای ادامه آهنگ و حفظ قافیه به جواب مثبت من نیاز داشت.
برای Media
از طرف شماره "۱"
مسابقات دوستانهی بسکتبال بود که دیدمش. توی افتضاحترین حالت خودم بودم. تازه بازی تموم شده بود و باخت مفتضحانهای داشتیم و حال هیچکدوممون خوب نبود. نزدیک بود اشکم در بیاد، عرق از سر و روم میچکید و موهام رو انگاری دایناسور لیس زده بود که اون وارد رختکن شد.
با عینک بزرگش و دوربینی که دستش بود کنار یه دختر دیگه ایستاده بود، جفتشون خبرنگارای تازهکار بودن. همونجا بود که یک دل نه صد دل عاشقش شدم.
نمیدونم اونم این حس رو به من داشت یا نه، ولی امروز میفهمم. پنج ماه میگذره و امروز بالاخره میفهمم.
برای اردوگاه دورگهها شعبه سوگورو
از طرف شماره "۱"
_《من چهارتا بچه میخوام.》
_《چهارتا یکم زیادیه عزیزم، نیست؟》
_《خیلی هم خوبه. میدونی ما باید در حالی که یه پسر نوجوون داریم یه دختر ده ساله داشته باشیم که مدام سر به سرش بذاره. در عین حال یه پسر پنج ساله میخوایم که شیرین زبونی میکنه و یه دختر کوچولوی یک ساله که مدام گریه میکنه.》
_《آهان، اون وقت اینا رو قراره تو نگه داری؟》
_《ببین عزیزم قرار نیست از الان به وظیفه مادریت اهمیا ندیا، اگه بخوای بهونه بیاری طلاقت میدم.》
_《هاها خندیدیم، وقتی برات یه دونه هم بچه نیاوردم میفهمی.》
_《دست گذاشتی رو نقطه ضعفما، من تسلیم》
برای Darla
از طرف شماره "۱"