eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
115 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
_《به من اعتماد داری؟》 _《که چیکار کنی؟》 _《که ببرمت لب صخره و تو چشمات رو ببندی و ما با هم برقصیم.》 _《اگه بیوفتم من رو می‌گیری؟》 _《خودم میوفتم ولی اجازه نمی‌دم تو بیوفتی.》 پس آن تا خود صبح با چشمان بسه رقصیدند، ستارگان بر آنها تابیدند و دریا برایشان آواز خواند. آن رقص یکی از زیباترین رقص‌های تاریخ بود. برای Elena از طرف شماره "۱"
او می‌خواست مرا بکشد. واقعا اینگونه بود، اول مرا دزدید و حالا دارد روبه‌روی من چاقویش را تیز می‌کند. از چشمانش جنون می‌بارد و پوزخند روی لبش هر دل را ریش می‌کند، اما با این وجود من باز هم نمی‌توانم چشم از او بردارم. با نگاه کردن بهش ضربان قلبم بالا می‌رود، از ترس نیست از هیجان است. شاید هم نامی دیگر داشته باشد... مثلا شاید عشق؟ احمقانه است من عاشق قاتل خودم شده‌ام. چرا همیشه باید سخت باشد؟ چرا باید در واپسین لحظات عمرم دل ببندم؟ به هر حال خشنودم که به دست او خواهم مرد. برای کبابی هانیبال و برادران از طرف شماره "۱"
و جایزه‌ی عجیب‌ترین خواستگاری هم می‌رسد به نامزد خل و چل و خوش‌صدای من. آخه کدام خواننده‌ای این کار را می‌کند؟ البته من عاشق همان کارهای دیوانه‌بارش هستم. روز تولدم مصادف با یکی از کنسرت‌های او شده بود، می‌دانستم می‌خواهد چه بخواند. از تک به تک آهنگ‌هایش خبر داشتم. البته تک به تک آنها به جز یکی. قبل از شروع آخرین آهنگش سخنرانی کوتاهی درباره ما و عشقمان کرد و گفت که روز تولدم است، بعدش آهنگ را به من تقدیم کرد و آهنگی که تا به حال نشنیده بودم را خواند. وسط آهنگ بود که میان حیرت من برگشت رو به من و خواند:《پس از عشقم می‌پرسم آیا با من ازدواج می‌کنی؟》باید چه می‌کردم؟ او برای ادامه آهنگ و حفظ قافیه به جواب مثبت من نیاز داشت. برای Media از طرف شماره "۱"
مسابقات دوستانه‌ی بسکتبال بود که دیدمش. توی افتضاح‌ترین حالت خودم بودم. تازه بازی تموم شده بود و باخت مفتضحانه‌ای داشتیم و حال هیچکدوممون خوب نبود. نزدیک بود اشکم در بیاد، عرق از سر و روم می‌چکید و موهام رو انگاری دایناسور لیس زده بود که اون وارد رختکن شد. با عینک بزرگش و دوربینی که دستش بود کنار یه دختر دیگه ایستاده بود، جفتشون خبرنگارای تازه‌کار بودن. همونجا بود که یک دل نه صد دل عاشقش شدم. نمی‌دونم اونم این حس رو به من داشت یا نه، ولی امروز می‌فهمم. پنج ماه می‌گذره و امروز بالاخره می‌فهمم. برای اردوگاه دور‌گه‌ها شعبه سوگورو از طرف شماره "۱"
_《من چهارتا بچه می‌خوام.》 _《چهارتا یکم زیادیه عزیزم، نیست؟》 _《خیلی هم خوبه. می‌دونی ما باید در حالی که یه پسر نوجوون داریم یه دختر ده ساله داشته باشیم که مدام سر به سرش بذاره. در عین حال یه پسر پنج ساله می‌خوایم که شیرین زبونی می‌کنه و یه دختر کوچولوی یک ساله که مدام گریه می‌کنه.》 _《آهان، اون وقت اینا رو قراره تو نگه داری؟》 _《ببین عزیزم قرار نیست از الان به وظیفه مادریت اهمیا ندیا، اگه بخوای بهونه بیاری طلاقت میدم.》 _《هاها خندیدیم، وقتی برات یه دونه هم بچه نیاوردم می‌فهمی.》 _《دست گذاشتی رو نقطه ضعفما، من تسلیم‌》 برای Darla از طرف شماره "۱"
پیرمرد سلانه سلانه به کندی روی برف سرد، کنار سنگ قبر سیاه نشست. دسته گل را روی سنگ قبر گذاشت و آرام گفت:《ببخشید دیر کردم، نوه‌ت دیوونم کرد. کوچولوی وروجک تازه به راه رفتن افتاده.》 سپس با خودش خندید. بخار دهانش و دستان از سرما سرخ شده‌اش، شدت سرما را نشان می‌دادند. اگر کسی او را می‌دید حتما فکر می‌کرد عقل از سرش پریده است که در این سرما به سر مزار همسرش آمده، اما هیچکس نمی‌دانست که او واقعا دیوانه است. او واقعا مجنون است، جنونی به نام عشق که حتی پس از مرگ همسرش هم خاموش نشد. برای Paradox از طرف شماره "۱"
او فریاد زد:《تو اصلا چی هستی؟ اصلا آدمی یا نه؟》با خنده و لحن شعر مانند انگشتم را به چانه‌اش کشیدم و گفتم:《به من میگن جن عشق من. جنی که الان تشنه‌ی یه قلبه.》و با ولع به جایی که پشتش قلب او قرار داشت نگاه کردم. ناخن تیزم را روی پوستش کشیدم که باعث زخم شدن آن شد و گفتم:《متاسفم عزیزم، ولی پیوند جن‌ها و آدم‌ها خوب نمیشه، بچه‌هاشون عقب‌مونده میشن.》بعد دیوانه‌بار خندیدم و از او دور شدم. دروغ چرا، دلم برایش می‌سوخت. از قربانی‌های قبلیم بیشتر دوستش داشتم شاید حتی عاشقش بودم، اما این سرنوشت من است. سرنوشتی که در آن تنها قلب‌های سرخ و خوشمزه نسیب من می‌شود. برای عمارت والنست از طرف شماره "۱"
پسر در گِل دو زانو نشست، باران آنقدر خیسش کرده بود که حتی از مژه‌هایش هم آب می‌چکید. کت پسر و لباس‌هایش گلی شدند، اما او اهمیتی نمی‌داد. پسر تنها به چشمان دختری که روبه‌رویش ایستاده، خیره شده بود. او جعبه‌ای کوچک درآورد و به دختر گفت:《آیا حاضری زیر اشک‌های آسمان به من قول دهی که اشک‌هایت را با من تقسیم کنی؟ آیا با من ازدواج می‌کنی؟》 دختر سعی کرد ذوقش را پنهان کند و گفت:《تو نباید دوتا زانو‌هات رو بذاری رو گل، باید یه زانو بشینی. آره من حاضرم اشک‌هام رو باهات شریک بشم. اما تو باید برام خنده بسازی.》 برای یک آبی کمرنگ از طرف شماره "۱"
پسری قلب مرا ربود، او مرا عاشق خودش کرد و روزهای طولانی در امید غرقم کرد. من هر شب با رویای او می‌خوابیدم و هر روز به امید دیدنش از جایم بلند می‌شدم. از ابتدای دیدنش شروع کردم به دوست داشتن دنیا و آدم‌ها، همه‌ی چیزهای بد را ز خود دور کردم و به جهان عشق ورزیدم. اما نمی‌دانستم که او این احساس را ندارد. دفترچه خاطرات عزیزم او رفت و مرا در تاریکی و رنج ترک گفت، او رفت و قلب مرا به گونه‌ای با خودش برد که من همه جا به دنبال آن گشتم اما هیچ نیافتم. حالا در من خلایی وجود دارد که با هیچ پر نمی‌شود. برای Lethe از طرف شماره "۱"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کسی که جا نموند؟ ببخشید اگه بد شد کوتاه شد بلند شد امیدوارم دوست داشته باشید✨ مرسی که شرکت کردیدد
https://eitaa.com/station34/2609 چشممم میشه فردا؟ الان نمی‌تونم👈👉