یکم عذاب وجدان درباره هیچ کاری نکردن منو فرا گرفت، حوصلمم سر رفته اصلا هم درس ندارم، بیاید بگید یه چیزی بنویسم
یه چیز تو مایههای چالشش
شماره "۱"
آنها روی خون و موهای هلگا نشستند و هلگا در آغوش مکس با شدت زیادی اشک ریخت، اما مکس ساکت بود، اشک نمی
آرمان ماشین را بیش از حد مجاز میراند و استلا در کنار او، مدام سعی داشت با مکس یا آقای اندرسن ارتباط برقرار کند. زیر لب میگفت:《اگه بلایی سرش بیاد خودمو نمیبخشم.》یا 《دخترهی احمق》یا 《خواهش میکنم، لطفا، لطفا.》
افکارش به طور مکرر ذهنش را مشوش میکردند، اگر داستان را بدانید، متوجه میشوید که سالها پیش پسرکی دیگر هم اینگونه در ماشین ابراز نگرانی میکرد. وینسل هم روزی مانند استلا دعا میکرد و ناخن میجوید و اشکهایش را عقب نگاه میداشت.
بالاخره یکی تلفنش را جواب داد، استلا گفت:《ا...الو مکس؟ مکس کجایی؟》
《استلا بعدا باهات تماس میگیرم.》
《نه نه قطع نکن. مکس هلگا کجاست؟ مکس میشنوی؟ ببین... هلگا به من یه پیام داده، مکس بذار حرف بزنم...》
استلا پس از چندبار پته پته فریاد زد:《کدوم گوریای مکس؟》
پاسخی شنید و رو به آرمان گفت:《برو ساختمون هانلند.》
روی پشتبام ساختمان هانلند، یک ساختمان نه چندان بلند، هلگا ایستاده بود. موهای اندکش در بادی که تازه شروع به وزیدن کرده بود، مانند امواج دریا میرقصیدند و انگشتان پایش را روی لبهی پشتبام جمع کرده بود.
در پشتبام با کوبش باز شد و جک خودش را با شتاب به بیرون پرت کرد، چشمانش با دیدن هلگا گرد شدند و قلبش چند تپش جا انداخت. هلگا با چشمانی پر از احساس به او نگاه کرد، احساساتی مانند غم یا تاسف.
جک آرام نزدیک او شد، اما فاصلهاش را حفظ کرد سپس با التماس گفت:《هلگا... خواهش میکنم.》
چشمانش درد را فریاد میزدند. هلگا نفس لرزانی کشید و گفت:《من نمیتونم ادامه بدم... خواهش میکنم جک.》
چشمان هلگا نیز درد را انعکاس میدادند، دو درد، دو خواهش، دو منظور، یک عشق.
شماره "۱"
آرمان ماشین را بیش از حد مجاز میراند و استلا در کنار او، مدام سعی داشت با مکس یا آقای اندرسن ارتباط
اشکهای جک روان شدند:《چطوری باید این اجازه رو بدم؟ من بدون تو چیکار کنم؟ هلگا بیشتر فکر کن... ما با هم درستش میکنیم. ما از پسش بر میایم همه چیز درست میشه... هلگا لطفا. لطفا. التماست میکنم.》
از فرط درماندگی بر زانوانش افتاد. هلگا هم روی زانوهایش نشست، چشمانش آغشته به اشک بودند و لبخندش هیچگاه آنقدر غمگین نبود:《جک... زندگی من دیگه به تهش رسیده، خیلی سعی کردم اما این تنها راهیه که به ذهنم میرسه. تو لیاقتت چیزی بیشتر از اینه، نقاشیهای فوقالعاده بکش، عاشق شو و بدرخش، تمام زندگیت رو بدرخش. نسوز، بدرخش. و منو فراموش کن. هلگا رو با مشکلات و ضعفاش فراموش کن.》
جک فریاد زد:《چحوری هلگا رو با عشقش و خندههاش و مهربونیاش فراموش کنم؟ چجوری هلگا رو با قلب همیشه تپندهش فراموش کنم؟ داری بهم میگی نقاشی کنم در صورتی که تمام سوژههای نقاشی من تو بودی. هلگا... اگه تو بمیری من هم دیگه وجود نخواهم داشت.》
پایین ساختمان، مکس و آقای اندرسن با چند تا از اعضای پرورشگاه ایستاده بودند، باد محکم به آنها میکوبید و لباسهایشان را به احتزاز در میآورد. آقای اندرسن با درماندگی به هرجا که فکرش را میکرد زنگ زده بود اما هلگا خوب میدانست کجا را انتخاب کند، دورترین نقطهی شهر به آتشنشانی یا آمبولانس.
ون با سرعت داخل خیابان شد و ترمز کرد، استلا و آرمان از آن بیرون آمدند. حالا تنها باید میایستادند و منتظر میشدند یا هلگا خودش را به پایین پرتاب کند یا جک او را منصرف کند.
تنها دو انتخاب برای زنده ماندن یا نماندن یک انسان وجود داشت، همینقدر ساده، همینقدر دردناک.
هلگا کمی به گریههای جک نگاه کرد، حتی لحظاتی منصرف شد تا عقب بکشد و بی خیال تمام اینها شود، اما همان لحظه چشمش به پایین افتاد. به استلا و آرمان، به آقای اندرسن و مکس، به خانوادهاش. قلبش تپید و همانگاه تصمیمش را گرفت، این دنیا جایی برای او نداشت. رو به جک کرد و گفت:《دوستت دارم جک. به اندازهی تمام صورتهای فلکی، به گرمی شعلههای آفتاب. ممنونم که زندگیمو قشنگتر کردی، ممنونم که برای منِ سرو، آسمان شدی. دوستت دارم.》
و خودش را رها کرد.
گنجشکک قصهی ما قلبش ضعیف بود اما پر قدرت تپید، همه فکر میکردند خطر رفع شده اما یادشان نبود که گنجشکک باید روزی پرواز کند.
پرواز.
پرواز برای کبوتر یعنی آزادی.
پرواز برای عقاب یعنی قدرت.
پرواز برای هلگا یعنی سقوط.
روزی روزگاری ما داستانی داشتیم، ما بازماندهی مشکلات بودیم و با یک قلب سرخ و تپنده به یکدیگر متصل شدیم.
روزی روزگاری ما احمق بودیم.
قضاوتگر و حامی بودیم.
ما انسان بودیم.
و انسان نمیتواند پرواز کند، چون بال ندارد. بالهای انسانها آنقدر درد را تحمل کردند که شکستند، پس هلگا سقوط کرد.
آرزوها سقوط کردند، حسرتها اوجگرفتند و عشقها سقوط کردند. مرگها اوج گرفتند و ما بازمانده بودیم.
یا شاید هم بازنده بودیم؟
ما هیچچیز نبودیم.
به مرگ بگویید نیاید، بگویید جیغ دختر مو سرخ بلندتر از هر صدایی بود. به مرگ بگویید نیاید، تجسم آسمان از تاریکی میترسد. به مرگ بگویید نیاید، پدر بدون دخترش میشکند. به مرگ بگویید نیاید، به تاریخ بگویید تکرار نشود، مکس نمیتواند مرگ یک خواهر دیگر جلوی چشمانش را ببیند.
به هلگا بگویید زمین نخورد.
ما نمیتوانیم قلبمان را از دست بدهیم.
و ما زندگی کردیم، میان تپشهای یک قلب و نتپیدنهایش، ما زاده شدیم، از خون. از درد. و ما رشد کردیم، از سقوط.
حسی مانند برخورد پیکر به آسفالت خیابان. حسی مانند شکستن استخوان و پاره شدن پوست تا خون فرو بریزد.
حسی مانند سقوط به انتها.
حسی مانند از تپش ایستادن یک قلب.
و در آخر حسی مانند یک فرصت دوباره، ما آن فرصت را میخواهیم، آیا به دست خواهیم آورد؟
ما یک معجزه میخواهیم.
#قلبی_برای_بازماندگان
حالا یه سوالی پیش میاد برام.
به عنوان کسی که هلگا رو خیلی وقتها مقصر دونستید، به عنوان کسی استلا رو بیشتر دوست داشتید و رابطه استلا و آرمان به نظرتون از رابطه جک و هلگا بهتر بود،
حالا چی؟
الان خودتونو داخل داستان تصور کنید و با تمام قضاوتهایی که کردید بگید راضی هستید؟ ازتون میخوام خودتونو جای من بذارید و بگید
آیا من باید به اونا یه فرصت دوباره بدم یا نه؟ باید بذارم تو پشیمونیشون غوطهور بشن یا بهشون یه معجزه بدم تا از این به بعد رو درست کنن؟
هرگاه بتوانی بدون آنکه اشک در چشمانت جمع شود و قلبت از غم فشرده شود، از چیزایی که از دست دادهای سخن بگویی، تو بی احساس نیستی.
تنها قوی شدهای.
رشد کردهای، به همان جایگاهی رسیدهای که درد قرار بود تو را برساند.