و اگه گفتید چی گرفتمم؟
شاهزاده قلابییی
خیلی وقت بود نخوندم یادمم رفته بود دلمم تنگ شده بود، پس رفتم گرفتم
بهش میگن خلا
سعی میکنی پُرش کنی و پُرش کنی و هرچقدر بیشتر پیش میری، بیشتر خالی میشه.
بهش میگن پوچی، اونقدر پوچ میشی که شروع میکنی درباره مردنت خیالپردازی میکنی، اگه الان بمیرم این میشه، کاش اینماشینه بزنه بهم، و، و، و، و، و .
نمیدونم چی میشه که اینجوری میشه ولی میشه و گاهی هیچ راه نجاتی نیست.
من که پیداش نکردم.
+من مانند توام و تو مانند من، پس چرا آنقدر مرا عذاب میدهی؟
_چون من از خودم متنفرم.
حسرتهایمان بزرگ میشوند و بزرگ میشوند و چیزی میشوند به نام عقده.
و چه دردناک است زندگی کسی که در بچگی کمبودهایش حسرت شوند و در بزرگسالی با آزار دیگران، منفور شود.
به نام نور که زخمهایمان را شکافت. به خیال خودش زیبایمان میکرد اما تنها درد بیشتر به همراه آورد.
به نام امید که اگر نبود ما هم نقدر احمق نبودیم.
اگر روزی مردم و نتوانستم نوشتههایم را به دنیا نمایان کنم، دنبال نشر دادنشان نگردید، تنها فراموشم نکنید.
اگر شما به یاد بیاورید کافی است.
من میخواستم تاثیر گذار باشم،
کمک کنم،
میخواستم نجات دهم.
چرا مرا محکوم به اعدام کردید؟
نگاههایتان مجازات من بود.
مجازاتی که از وظیفه اطلس هم برای شانههایم دردناکتر بود.
پس نوشتم،
چون تنها کاری بود که تواناییش را داشتم.
نوشتم، چون تنها راه فرار بود.
نوشتم. و چه کسی میدانست چرا مینویسم؟
هیچکس.
شخصیتهایم مرا دوست دارند، خالقشان را دوست دارند.
آنهه برایم کافی هستند.