و تماممم
بعد از این همه روز.
این داستان خیلی برام مهمه، دوست داشتم بنویسمش و درباره پیوند عضو بگم، درباره قلب و شخصیتهایی که اینجا ساخته شدن.
و ممنونم از همتون که اینجا بودید، خوندید، بهم انگیزه دادید تا نوشته شد.
از هیچکس ممنونم که تو گره بزرگ داستانی کمکم کرد، از کسایی که نظر دادن مخصوصا مدیا، کرم کتاب، النا، کلس، هستی، الکس و تمام افراد دیگه.
و اینم بگید که از داستان بلند اینجوری خوشتون اومد؟
یا برای بعدا دوباره به داستانهای کوتاه برگردیم؟
برای داستان بلند خودم یه ایدههایی دارم... اینجا که مینویسم میشه طرح اولیه و حداقل میدونم ایدم خاک نخورده و دیده شده، و بعدش میتونم بازنویسیش کنم.
پس... آره دیگه نظر بدید.
اگر وقت کنم ناشناسها رو امشب میذارم اگر نه... هم میره برای فردا دیگه
راستی مها امروز داشتم یه کتاب میخوندم بعد این برای روزا رنگ میذاشت منم خیلی یاد تو افتادممم
مثلا میگفت《 امروز دوشنبهست یعنی قرمزه، اونم قرمز آژیری》
😭✨