eitaa logo
شماره "۱"
217 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
122 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/2452108
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از promise?
کسی می‌دونه داستان دم کاردن چیه؟ خیلی باحاله دلم می‌خواد بدونمم
*کانالشم خیلی قشنگه و گوگولههه وایبش خیلی فانتزیه😭😭✨✨
📪 پیام جدید من قبلاً پیام دادم هنوز جواب ندادی 💔 این چه زندگی ایه ترآنه ~~ با اسم خودت؟ ناشناسا رو جواب ندادم ولی پیامی از طرف تو برام نیونده هیچجااا
شبتون بخیر✨😞
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
این تو ناشناس قبلی بود ندیدم
منم دلم خواست از اینا برم_
حقیقتا این نظر خودمه و نمی‌دونم ممکنه درست باشه با نظر بقیه چی باشه یا... پس دوست دارم بدونم نظر شما درباره‌م چیه
سال ۱۳۹۹، چهارشنبه. در خیابان‌های تنگ و نمور لندن، صدای سوت پلیسی بلند شد. به محض بلند شدن صدا، دو پسر با تمام سرعت پا به فرار گذاشتند، آنها به گونه‌ای می‌دویدند که گویی تمام عمرشان را به این کار مشغول بودند. یکی از آنها کتانی سفید و پاره‌ای داشت با پاهایی که متعلق به یک پسربچه هشت ساله است، کتانی سفیدش آنقدر کثیف بود که به سیاهی می‌زد پای دیگر متعلق به پسری سیزده ساله بود، کتانی سورمه‌ای پاره‌اش به پایش بزرگ بود و مدام از پایش در میامد. قدم به قدم، پشت سر هم روی زمین پا می‌کوبیدند و آب‌های جمع شده از باران را به اطراف پخش می‌کردند، پلیس هم به دنبالشان. نفس‌های بریده بریده‌شان با ضربان تند قلبشان در هم آمیخته بود. دو پسر، که خیابان‌ها را مثل کف دست خود می‌شناختند، با گذراندن چندین پیچ و سرعت بالایشان، بالاخره پلیس را جا گذاشتند. کمی دیگر دویدند تا مطمئن شوند کسی دنبالشان نیست، وقتی مطمئن شدند کنار یک خرابه ایستادند.لب‌های خشکشان را بر هم می‌زدند تا حرفی ازشان بیرون بیاید اما نفس‌تنگی امانشان نمی‌داد. پسر سیزده ساله، هودی سیاه و ژنده‌ای به تن کرده بود، شلوارش یک جای وصله پینه نشده نداشت، موهای سیاه و لختش را که از کثیفی چرب شده بودند، با پارچه‌ای بسته بود تا از جلوی چشمانش کنار بروند. موفق هم شده بود اما نتوانسته بود موهایی را که روی گردنش ریخته بودند را جمع کند. به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست. کیسه‌ای از درون لباسش درآورد و بازش کرد، چشمانش با دیدن محتویات کیسه برق زدند:《ایول پسر، می‌دونی چقدر می‌ارزه؟ کارت حرف نداره. خیلی قشنگه.》 جواهری از درون کیسه بیرون کشید.