حقیقتا این نظر خودمه و نمیدونم ممکنه درست باشه با نظر بقیه چی باشه یا...
پس دوست دارم بدونم نظر شما دربارهم چیه
سال ۱۳۹۹، چهارشنبه.
در خیابانهای تنگ و نمور لندن، صدای سوت پلیسی بلند شد. به محض بلند شدن صدا، دو پسر با تمام سرعت پا به فرار گذاشتند، آنها به گونهای میدویدند که گویی تمام عمرشان را به این کار مشغول بودند.
یکی از آنها کتانی سفید و پارهای داشت با پاهایی که متعلق به یک پسربچه هشت ساله است، کتانی سفیدش آنقدر کثیف بود که به سیاهی میزد
پای دیگر متعلق به پسری سیزده ساله بود، کتانی سورمهای پارهاش به پایش بزرگ بود و مدام از پایش در میامد. قدم به قدم، پشت سر هم روی زمین پا میکوبیدند و آبهای جمع شده از باران را به اطراف پخش میکردند، پلیس هم به دنبالشان. نفسهای بریده بریدهشان با ضربان تند قلبشان در هم آمیخته بود.
دو پسر، که خیابانها را مثل کف دست خود میشناختند، با گذراندن چندین پیچ و سرعت بالایشان، بالاخره پلیس را جا گذاشتند.
کمی دیگر دویدند تا مطمئن شوند کسی دنبالشان نیست، وقتی مطمئن شدند کنار یک خرابه ایستادند.لبهای خشکشان را بر هم میزدند تا حرفی ازشان بیرون بیاید اما نفستنگی امانشان نمیداد.
پسر سیزده ساله، هودی سیاه و ژندهای به تن کرده بود، شلوارش یک جای وصله پینه نشده نداشت، موهای سیاه و لختش را که از کثیفی چرب شده بودند، با پارچهای بسته بود تا از جلوی چشمانش کنار بروند. موفق هم شده بود اما نتوانسته بود موهایی را که روی گردنش ریخته بودند را جمع کند. به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست. کیسهای از درون لباسش درآورد و بازش کرد، چشمانش با دیدن محتویات کیسه برق زدند:《ایول پسر، میدونی چقدر میارزه؟ کارت حرف نداره. خیلی قشنگه.》
جواهری از درون کیسه بیرون کشید.
شماره "۱"
سال ۱۳۹۹، چهارشنبه. در خیابانهای تنگ و نمور لندن، صدای سوت پلیسی بلند شد. به محض بلند شدن صدا، دو
لباسهای پسر هشتساله بهتر از پسر دیگر نبودند، سویشرت قرمزش مندرس و پاره، بی جان و شُل به شلوار جینش میرسید. موهایش طلایی بود، اما کثیفی آنها را تبدیل به زردی کثیف کرده بودند.
روی زمین کنار پسر دیگر نشست و گفت:《لعنتی. کوین بفهمه کلمو میکنه. اما خب... ارزششو داشت.》
پس از چند دقیقه ستایش جواهر، پسر مو سیاه گفت:《پیتر، تو واقعا باید بیای تو دار و دستهی داگلاس. اون از خداشه یه قفلباز کن خفنی مثل تو داشته باشه.》
پیتر با زیپش بازی کرد:《کوین میگه از داگلاس دور بمونم... میگه اونو آدماش خطرناکن.》
《کوین یه احمق ترسوعه.》
《نخیر نیست. اون خیلیم باهوش و شجاعه. تازه اون میگه باید از تو هم دور بمونم، میگه تو خطرناکی... میگه بی خود نیست که بهت میگن شاهزاده خیابونا. اون میگه تو دردسرسازی.》
پسر مو سیاه به خشکی گفت:《پس چرا به حرفش گوش نمیدی؟ بهتره اینکارو بکنی چون شاهزاده خیابونا خطرناکه، مگه کوین جونت همینو نمیگفت؟ از اینجا برو و دیگه هم سراغم نیا. سهمتو میذارم تو ایوان خونه مخروبه.》
سپس پاشد که برود. عادت کرده بود به سرکوفت خوردن و تحقیر شدن، اما پیتر را دوست داشت و دلش نمیخواست از طرف او زخم زبان بشنود. شاید هم ضعفش همین بود، نباید دل میبست. تنها کسی که به او افتخار میکرد، داگلاس بود. آن پیرمرد طماع و بچهدزد.
پیتر با شرمندگی گفت:《منظورم این نبود... اِسپایک صبر کن. لطفا. حداقل... حداقل برام نامه رو بخون، تو قول دادی.》
اسپایک بدون آنکه رویش را برگرداند گفت:《برای چی نامه انقدر برات مهمه؟ اونا حرفای مامان منن.》
پیتر با بغض گفت:《وقتی میخونیش حس میکنم مامان خودم اونا رو نوشته.》
اسپایک به او نگاه کرد، ناگهان نامه در جیبش سنگینی کرد، نامه از طرف مادرش بود. تنها چیزی که از او داشت، قبل از آنکه اعدام شود آن را نوشته بود.
اسپایک مادرش را به یاد نمیآورد، تنها چین گوشه چشمانش موقع لبخند زدن را به یاد داشت و احساس امنیتی که در آغوشش میتوانست بیابد.
نامه تنها چیزی بود که از او داشت، خیلیها مانند پیتر حتی یک نامه هم نداشتند. اما علاقه پیتر به آن نامه عجیب بود، آنقدر آن را برای خودش و پیتر خوانده بود که تک به تک نقاط و کلماتش را از حفظ بود. اسپایک برگشت تا نامه را برای بار صدم بخواند.
اسپایک پسری از خیابان بود، پیتر هم همینطور، پسران خیابان بدون مادر بزرگ میشوند، پسران خیابان در کابوسهایشان سوت پلیس را میشنوند و همیشه در حال فرارند. پسران خیابان بوی دود میدهند و کثیفند، زخمهای زشت و بزرگ دارند و لباسهایشان پاره است.
پسران خیابان برای زنده ماندن میجنگند و این داستان راجع به دو تن از آنهاست. راجع به شاهزاده خیابان و قفلباز کن قهار.
راجع به پیتر و اسپایک.
هدایت شده از صندوقچهی راجرز(شاید پارکر)
بزنید شبکه ۳ یه فیلم از تارون اجرتون و هیوجکمن گذاشته (ادی عقابه😔)
هدایت شده از صندوقچهی راجرز(شاید پارکر)
وای چقد دوست دارم این فیلمو اخرین بار دو سال پیش دیدمش
آنها به من نگاه میکردند.
کفی مرتب برای آنها، بالاخره احساساتم را به تاراج بردند. حالا هم آمدند پوستهای را بنگرند که خود خالیاش کرده بودند.
گاهی تعجب میکنم که چگونه انسان میتواند آنقدر دو رو و بی رحم باشد. همنوع خود را تا سرحد مرگ مورد تمسخر قرار میدهد و قضاوت میکند و وفتی بدبخت شد، میاید و به تماشا مینشیند.
مرا از آنها ندانید، من انسان نیستم، نمیخواهم این برچسب زشت را به من بچسبانید!