آنها به من نگاه میکردند.
کفی مرتب برای آنها، بالاخره احساساتم را به تاراج بردند. حالا هم آمدند پوستهای را بنگرند که خود خالیاش کرده بودند.
گاهی تعجب میکنم که چگونه انسان میتواند آنقدر دو رو و بی رحم باشد. همنوع خود را تا سرحد مرگ مورد تمسخر قرار میدهد و قضاوت میکند و وفتی بدبخت شد، میاید و به تماشا مینشیند.
مرا از آنها ندانید، من انسان نیستم، نمیخواهم این برچسب زشت را به من بچسبانید!
شماره "۱"
[تو براشون علفی بین گلهای رز خواهی بود. اما ناامید نشی، باشه؟ تو از پسش برمیای. شاید آنها پول داشته
[ستارهها سقوط کردن هانیبال و خورشید اولین اونا بود. اون آخرین پیشگوییش رو کرد و بعد به سمت زمین سقوط کرد.]
[هیچجایی برای برگزیدگان ستارگان وجود نداشت تا از دست تخریبخوار ها در امنیت باشند، هیچجای به جز عمارت استیسی.]
[رها دختری عاشق رنگ سبز بود، اون از ایران اومده بود و یه مشاور عالی برای ناراحتیهات بود. اون عاشق نوشتن بود و نوشتههاش مرهمی برای زخمهای روحت بودند.]
[آکس نه اسمش آکس بود نه شبیه گاو نر بود. فقط چون مثل گاو سرش را میانداخت و وارد جایی میشد، این لقب را گرفته بود. او همیشه لبخندی دنداد نما میزد که باعث تناقض بین دندانهای سفید و پوست سیاهش میشدند.]
شماره "۱"
[آکس نه اسمش آکس بود نه شبیه گاو نر بود. فقط چون مثل گاو سرش را میانداخت و وارد جایی میشد، این لقب
آکس پسر گاو مورد علاقه منه_