عاشق شخصیت داستانم شدم
عاشق داستانم شد که از وقتی دارم مینویسم به اطلاعاتم خیلی اضافه کرده
طبیعه این نوع عاشق شدن؟
~~~~
پسکینزود بهت تبریک میگممم
معلومه که طبیعیهههه تو داری روزها و شبها با یه داستان زندگی میکنی، اصلا نویسندهها با شخصیتاشون حرف میزدنن چارلز دیکنز بود فکر کنم اونا رو مثل دوست خیالیش داشت و باهاشون حرف میزددد
تو باید عاشق داستانت بشی باید براش اطلاعات جمع کنی باید باهاش گریه کنی باید سعی کنی مثل شخصیتاش بشی باید با اونا حرف بزنی باید براش خیالپردازی کنی کاغذ سیاه کنی ایدههای جدید به سرت بزنه درمونده بشی ازش متنفر بشی
و اون موقعست که تو نویسندهای
و من واقعا بهت تبریک میگم
و البته یادت نره که اگر خواستی به اشتراک بذاریش ما یا حداقل من اینجا با ذوق منتظرش میمونمم
نمیدونم منظورت داستانکه یا همهی نوشتههام ولی خودم میخواستم درباره داستانک بدونم که آیا لحنش یه طوری نیست؟ حس میکنم مثل اولای قلبی برای بازماندگان داره میشه... اگه درست حس میکنم بگید اگرم دارم توهم میزنم بازم بگید🙏
ولی من عاشق خورشید کشیدنم، خورشیدهای کوچیک و بزرگ، با خودکار یا مداد، روی دست روی کاغذ، روی میز. با پنجههای آفتاب مثلثی، خطی، لرزون. با وسط گرد، تو پُر، پیپیچی
هر نوع و هر اندازه دلم میخواد هنهجا پر از خورشید بشه. دوست دارم به همه جا نور بتابه و همه بدونن که من دختر آپولوام.
دلم میخواد خورشید همه جا نماینده داشته باشه.
اینم دوتا فنآرت تقدیم به اون آدمای بامرامی که به خاطر من رفتن شهر خرس رو خوندن✨
و الانم میخوان دو جلد بعدی رو بخونن، مگه نه؟🎀🔪
و من رفتم،
از آنجا نیز رفتم.
نمیدانم آیا درآخر جایی باقی خواهد ماند تا آن را از آن خود بدانم و درش حس خود بودن کنم؟
از میان زخمهایمان نور میتابید،
لبخند که میزدیم، می درخشیدیم،
چشمانمان از شوق برق میزد،
و ما ساخته شده بودیم تا نور باشیم.
اما نمیدانم چرا در تاریکی مطلق به سر میبریم،
مگر این تاریکی روزنه نورهای ما را کور نمیکند؟
ما که متوجه نشدیم، خلق شدیم تا بدرخشیم یا خلق شدیم تا با تمام دردها مبارزه کنیم و سیاه نشویم؟
کسایی که خوندن به نظرشون
کاراوال بخونم یا پادشاه پریان؟
دلم میخواد بخونم و موندم بینشون🙏
و نظرتونم بگید اصلا دلم نمیخواد خسته بشم و نصفه بذارمش🙏