یه جوری نگام میکرد انگار مال باباشو خوردم
اگه کتاب تو دستم نبود، یه کاری میکردم منفورترین بچه مدرسه بشم
حتی چشای کورشونو باز نکردن منو ببینن، آخه دخترهی تو دیواری مگه من این همه چشامو رو تو نبستم که اینجوری حرف میزنی
هیچوقت سکوتش اینجوری عذابم نداده بود، چون میدونستم سکوتش چه دلیلی داره
ولی اینکه امروز هیچکاری نکرد، اینکه سرشو از تو اون کتاب لعنتی بیرون نیاورد
اینکه میدونستم چی فکر میکنه
بدجوری عذابم داد
شاید به خودم شک داشتم ولی امروز به خاطر مخالفت با اونا هم که شده به خودم و راهم مطمئن میشم