هیچوقت سکوتش اینجوری عذابم نداده بود، چون میدونستم سکوتش چه دلیلی داره
ولی اینکه امروز هیچکاری نکرد، اینکه سرشو از تو اون کتاب لعنتی بیرون نیاورد
اینکه میدونستم چی فکر میکنه
بدجوری عذابم داد
شاید به خودم شک داشتم ولی امروز به خاطر مخالفت با اونا هم که شده به خودم و راهم مطمئن میشم
ویدار بیا حرف بزنیم دوست داری درباره ی کتاب های فردریک حرف بزنیم؟ یا درباره ی یک اسطوره بگی؟
~~~
درس دارم
نت هم ندارم
ولی ممنون
[هانیبال فریاد زد:《کلاغم یه زنه همسن خواهر بزرگم اون دختره! میدونی من چه چیزا بهش گفتم!
و پسر کتک خوردهی بدبختی که یه روز نجات دادم اندازه ده تا گاو قدرتمنده!
خدایا منو سوسک کن راحت بشم.》]
[ما شاد بودیم. بودیم. چه فعل غمانگیزی، گویی یک فعل میتواند تمام خاطرات و گذشته را در خود جای دهد و در صورتت بکوبد که آنها هیچگاه تکرار نخواهند شد. چه سرنوشت دردناکی برای آدمیزاد که گذشتهاش در یک فعل محبوس شود.]