📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/11535
وای دقیقادقیقااا-😭
مایا و بنی/ آنا و بنی تو برندگان🛐🛐🛐
همون به قول خودت همجنس گرای مورد علاقه-😭
البته بین خودمون بمونه به نظرم اون معلمه تو ما در برابر شمالیاقتش رو نداش-
#دایگو
~~~
وای وای+++🫂✨
منم میخواستم همینو بگمم اصلا از معلمه خوشم نیومد<<<
باز نوازندهی باس یه چیزی ولی معلمه اصلا
شماره "۱"
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/11535 وای دقیقادقیقااا-😭 مایا و بنی/ آنا و بنی تو برندگان🛐
شخصیت منفور بعد متیو برات کی بود؟
خودم اول کوین بعد ویلیام لیث
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/11539
آخ دقیقااا، یکی از کاراکتراش هم یهههه مقدار دژاووی همون که میدونی بود و انگار بکمن میخواست براش به پایان خوش بنویسه...
تصور بنی که از مواد نجات پیدا کرده باشه خیلی... واای-😭
(وای خداروشکرر، سر نیک نیمت که ویداره شک داشتم دختری یا پسر-😭
اگه مشکلی نیست، میتونم آیدی تو داشته با-؟)
#دایگو
~~~
من که میدونم خود بکمنم از پایانش راضی نبود و اینکیو به خاطر اون خلق کرد ولی نمیتونم ثابت کنم😂
دوستان منو ایشالا سر نمایگشاه کتاب میخرمم
خیلی خوبه مگه نه؟ حتی تصورش هم قشنگه😭
میفهمم 😂 راستش قضیه اینکه چجوری اسم مستعارم ویدار شد هم داستان داره😁
اگه قرار بود تو هم اسم یه شخصیت تو شهر خرسو رو خودت بذاری اون کی بود؟
راستش به کسی آیدی نمیدم ولی تو آیدیتو بفرست تو ناشناس میام_
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/11541
وای دقیقا، یعنی نوازنده ی باس شاید ولی معلمه؟ اصلا-
تنها کسی که به نظرم لیاقتش رو داشت بیگ سیتی بود ولیخب-😭
این سه تا که«««
لو هم خیلی به دلم ننشست نمی دونم چرا-
رئیس باشگاه که هیچ وقت اسمش گفته نشد هم خیلی-««««
#دایگو
~~~
واییی آرهههه
بیگ سیتی خیلی خوب بود ولی برای مایا بود به نظرم😭
منم لو به دلم ننشست مخصوصا بعد کاری که با آمات کرد ولیی آخراش ازش خوشم اومد
😂😂
شماره "۱"
پیتر تنها وقتی به یک ساختمان بدقواره رسیدند ایستاد. اسپایک پرسید:《خب؟》 پیتر آرام برگشت و گفت:《ببین..
اسپایک با ظرافت و دقت بچه را بغل کرده بود و با قدمهای بلند، پیتر را دنبال خودش میکشید. صبر پیتر بالاخره تمام شد و با کلافگی پرسید:《کجا میریم؟》
_《اگه تو یتیم خونه خوشبخت نشه پیش ما هم نمیشه ولی پیش پولدارا میشه. آدم پولدارا همیشه بچه میخوان، میذاریمش جلوی در یه خونه پولداری و بعدم میریم سر بدبختی خودمون.》
_《هه. فکر خوبیه. میدونی اسپایک؟ فکر نمیکردم تو هم مغز داشته باشی.》
و نخودی خندید. اسپایک پاسخی نداد.
پس از گذشت کمی سکوت، پیتر دوباره لب باز کرد، این پسر نمیتوانست یک دقیقه ساکت شود:《کاش وقتی بچه بودم منم میذاشتن جلوی در یه خونه پولداری. فک کنم تا ابد حسرت زندگیای که این بچه قراره داشته باشه رو دلم بمونه.》
دو ساعت طول کشید تا آنها با پای پیاده، از ته شهر به جایی برسند که بارقههایی از زندگی ثرومندی در آن دیده میشد. اسپایک یک خانهی دو طبقه با حیاط مرتب و یک باربیکیوی قرمز در حیاطش را انتخاب کرد.
بچه را روی زمین گذاشت و زنگ در را زد، سپس با پیتر دوان دوان خودش را به جایی رساند تا از دیدها پنهان شوند.
در خانه باز شد و زنی با موهای بلوند در چهارچوب در ظاهر شد. با دیدن بچه چشمانش از تعجب گرد شدند، اما برای برداشتنش خم نشد، تنها به داخل خانه برگشت.
کمی بعد زن با مردی چهارشانه و کت و شلواری به بیرون برگشت. اسپایک شنید که آنها با هم بحث کردند و مرد فریاد زد:《ما به اندازه کافی مشکل داریم. این مسئله ما نیست، مسئله پلیسهاست.》
خب، پیتر و اسپایک انتظار اینیکی را نداشتند. پیتر با نگرانی لب زد:《پلیس؟》
اسپایک به سرعت فکرش را به کار انداخت، فکر کن اسپایک، فکر کن.
شماره "۱"
اسپایک با ظرافت و دقت بچه را بغل کرده بود و با قدمهای بلند، پیتر را دنبال خودش میکشید. صبر پیتر ب
در آخر، کاملا ناگهانی کورسوی امیدی در دلش شکل گرفت، به پیتر گفت:《فقط همراهیم کن.》
و از مخفیگاهشان به سمت زن و شوهر که هنوز بحث میکردند، دوید. نفس نفس زنان و با شعف ساختگی به سمت بچه رفت و فریاد زد:《چاد! تو اینجا پسر؟ خداروشکر، خداروشکر.》
بچه را برداشت و بغل کرد، برگشت و فریاد زد:《هی تُنی، چادی اینجاست بیا.》
و رو به زن و شوهر که چشمهایشان نزدیک بود از شدت تعجب، از حدقه بیرون بزنند، گفت:《من و تنی، چاد رو برده بودیم بیرون که ازمون دزدیدنش، خیلی خیلی ممنونم، اگر چاد رو پیدا نمیکردیم مامانمون بیچارهمون میکرد.》
پیتر از راه رسید و با اسپایک همراهی کرد:《وای خداروشکر، خیلی مچکرم خانم، ممنون آقا.》
اسپایک برای حسن ختام گفت:《خیلی خب، ما دیگه باید بریم.》
خواستند که برود، اما مرد بازوی اسپایک را گرفت و گفت:《کجا با این عجله؟ عه اونجا رو ببین، مامور هلسن. توی پاسگاه معلوم میشه کی بجه رو دزدیده. ببینم شما که واقعا انتظار ندارید ما بذاریم همینجوری با بچه برید؟ ها؟》
پیتر از سر ترس آب دهانش را قورت داد، احساس میکرد گلویش را با بتن پر کردهاند. با اضطراب گفت:《آقا... خواهش میکنم... مامانمون اگه بفهمه کلمون رو میکَنه.》
مرد با لبخندی از خودراضی و خبیثانه نام مامور هلسن را فریاد زد.
اسپایک گفت:《لعنتی. لعنتی. لعنتی. خیلی خب، من یه نقشه دارم. پیت، بدو》
و آندو با تمام سرعت فرار کردند، دوباره همان صدای گوشخراش و آشنا بلند شد، صدای سوت.
نمیدانستند کجا میروند، این خیابانها را نمیشناختند، فقط میدویدند. وارد ایستگاه قطار شدند و راهشان را مانند ماهی که برخلاف جهت رود شنا میکند، در میان جمعبت پیدا کردند و دویدند.
اما مامور سمج تر از این حرفها بود، مصرانه دنبالشان میدوید. به فضای بازتر رسیدند و فشار جمعیت کم شد، مامور هلسن بلند فریاد زد:《نذارید فرار کنن، بگیرینشون.》
و همین یک جمله و یک نگاه به یونیفورم مامور کافی بود تا مردم خیز بردارند و آنها را بگیرند. مردم فضول لندن.
حالا آنها آنجا بودند، در اتاق مدیریت، با دستبند به صندلی بسته شده بودند و اسپایک باید نیشخندهای احمقانهی پیتر را هم تحنل میکرد.
پیتر برای بار صدم زیر خنده زد و گفت:《وای خدا. یه جوری سینهشو سپر کرد و گفت...》و صداس را مانند صدای اسپایک کرد:《فقط باهام همراه شو، گفتم دیگه تمومه، دیگه نجات پیدا کردیم. وای خیلی خوبی اسپایک خدایی.》
اسپایک دندانهایش را به هم فشرد و با خشم گفت:《الان ماموره برمیگرده دست بجنبون.》
پیتر کمی دیگر خندید و در همان هنگام، دستهایش را از دستبند خلاص کرد. اسپایک گفت:《حالا دستای منو باز کن، از این جهنمدره بریم بیرون.》
پیتر نیشخند زد:《خواهش کن.》
اسپایک دستهایش را مشت کرد که وقتی دستبند داشت کمی سخت بود:《لعنت بهت.》
دندان قروچه کرد و با عصبانیت گفت:《لطفا تن لشت رو تکون بده و دستای منو باز کن.》
پیتر لبخندی به پهنای صورت زد:《عالی شد، مگه نه؟ به هر حال این تنها راهیه که داری. تو به من نیاز داری. خندهداره اسپایک، شاهزاده خیابانها به پیتر نیاز داره چون خودش بلد نیست قفل باز کنه.》
اسپایک با کلافگی گفت:《بیرون که رفتیم دندوناتو خورد میکنم.》
پیتر دستبند را باز کرد و پاسخ داد:《اگه تونستی بگیریم میتونی انجامش بدی.》
اسپایک بلند شد و بچه را که حالا خواب هفت پادشاهی میدید، در آغوش گرفت. به پیتر گفت:《بیا. تهشم مسولیت این بچه افتاد رو دوش خودمون.》
پیتر با حالتی فیلسوفانه گفت:《شونههام از این همه مسئولیت درد گرفت. بعدم مسئولیت بیسواد نه مسولیت.》
با پیروزی قفل در اتاق را هم باز کرد. و هردویشان از ایستگاه قطار و محلهای که هیچگاه به دردشان نمیخورد، رفتند. آنها به محله خودشان با دیوارهای سیاه و آسفالتهای ترکخورده برگشتند.
زندگی بود که باید درش زنده میماندند، نقشههایی بود که باید اجرا میکردند، و از آن به بعد، پسری بود که باید بزرگ میکردند.