eitaa logo
شماره "۱"
353 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/11857 «چیزی جز لکه های به دور مانده از یک تمیزکاری نیستند...» چقد قشنگ گفتی... ~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/11856 آخییییی😭😭😭 وقتی رسیدم به جمله آخر، مجبور شدم برم از چندتا خط بالاترش بخونم که ببینم درست فهمیدم یا نه. خیلی غیر منتظره بود... . دوتای دیگه هم خیلی قشنگ بودن، مخصوصا اون بازمانده. ~~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/11861 ویدار چقدر لطیف و دوست داشتنی شدی ❤️ ~~~ وای😂😂 قربونت💝
سلام خدافظ ~~~ درود بدرود های بای
حقیقتا ساعت ۱ شب تو تختم بودم داشت خوابم می برد که یهو تختم وحشتناک تکون خورد. و این تو خواب و رویا هم نبود چون جدی جدی احساس کردم تکون خوردنه رو. و رفتم نگاه کردم دیدم اون ساعت اتفاقی نیوفتاده. برای اولین بار از احتمال مقصر بودن لولوخان خوشحال شدم🤝🏻 ~~ یا خدا😦 حالا خدایی چی بو_؟
وای از ایگی چه خبر؟ خیلی وقته باهاش حرف نزدم🥀 ~~~ ایگی؟ زنده‌ست، آره یکم کم پیداست_ مثل خود_
راجع به داستانک هم نظر بدیددد از کوین رونمایی کردم
من واقعا نمی‌فهمم این وسط ایتا چرا هی سکته می‌کنه یه جاش می‌لنگه خب مثلا الان این آهنگو نمیشه فرستاد اون یکی رو میشه قراره چه اتفاقی بیوفتههه ما یه بار نتمون سریعه خوب کار میکنه تو هم هی بمیر هی بمیر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کوین؟ به نظرم مثل یه برادر بزرگتر دلسوز و مهربونه. دقیقا از همون شخصیت‌هاییه که قراره خیلی دوسش داشته باشم. یه سوال فنی. کوین نوجوانه؟ ( کوین از همون بچه‌‌هاییه که داگلاس بهش دل بست،نه؟) ~~~ هوممم خوشحال کننده بودد آره حدودا نوزده سالشه زدی وسط خال اگه گفتی دوتای دیگه کین؟ (حدس بزن هنوز نگفتم چیزی)
پارت بعدم نوشتممم می‌خوایدش یا نه؟
شماره "۱"
تصمیم بر آن شد که پیتر بچه را با خود به خانه ببرد، چون اگر کوین او را با بچه می‌دید به مراتب خطرش کم
کوین گفت:《می‌بینی؟ به همین سادگی، مثل رقص می‌مونه. رقص سکه روی دست.》 اسپیاک با شیفتگی به دستان کوین خیره شده بود:《خیلی خفنه!》 کوین با مهربانی به او نگاه کرد:《می‌خوای تو هم امتحان کنی؟ هوم؟》 وقتی اسپایک با اشتیاق سرش را تکان داد، کوین سکه را به او داد. از آن اتفاق هشت سال می‌گذرد و اسپایک هنوز آن سکه را دارد، هنوز همانگونه که کوین یادش داده آن را در دستانش می‌چرخاند و اضطرابش را کم می‌کند‌. داگلاس سلانه سلانه وارد اتاق خرابه‌ی اسپایک شد و به تکه‌ای از دیوار تکیه داد:《هنوزم داریش‌.》 اسپایک با حواس پرتی به او نگاه کرد، چشمان هردویشان طوری غمگین شد که گویی کوین مرده. اما این برای زخمی بود که کوین با خنجرش در بدن آنها کاشته بود. اسپایک سکه را در جیبش سراند و گفت:《می‌خوام وقتی پیداش کردم و زدم تو دهنش سکه دندوناشو خورد کنه‌.》 داگلاس با دهان بسته خندید:《اگه پیداش کنی.》 اسپایک از جایش بلند شد:《نزدیکشم، قسم می‌خورم. اون بچه‌هه پیتر، داره نم پس میده.》 و از اتاق بیرون زد. اسپایک دروغ می‌گفت، به داگلاس، به پیتر، به خودش. به همه دروغ می‌گفت، دیگر نمی‌دانست باید از کی متنفر باشد یا باید به چه کسی اعتماد کند. کوین. کوین لعنتی. کوینی که او را پیدا کرده بود. کوین با عینک و دندان شکسته‌ی جلویش، کوین با تیک عصبی فکش و مهارتش در دویدن و دزدی کردن. روزی بود که اسپایک کوین را می‌پرستید، روزی بود که با چشمان درشتش به او خیره می‌شد و ازش چیز یاد می‌گرفت. روزی بود که می‌خواست مثل او شود.