ایگی که برای کانال من محتوا جور میکنه و منی که هیچ کاری جز هیچ کاری نکردن نمیکنم:
دارم یه پارت دیگه مینویسم بعدش ایشالا ناشناسا رو جواب میدم، خودتونو بدای خوندنش آماده کنیددد
شماره "۱"
آقای تایلور انگشتش را روی شقیقه اسپایک گذاشت:《به مغزت رجوع کن.》 و با همان لمس گویی تمام جنگهای داخل
پیتر با شور و اشتیاه وارد چادر کوین شد تا نامهی اسپایک را به او برساند، اما با صحنهای رو به رو شد که خشکش زد. کوین روی تشکش نشسته بود، عرق کرده بود، میگریست و روی تشکش، خیس بود!
کوین هیچگاه اجازه نداده بود پیتر او را پس از بیدار شدن و از خواب پریدن ببیند. کوین بدون آنکه به او نگاه کند فریاد زد:《برو بیرون.》
و سختتر گریست. روزها و شبها پشت سر هم میآمدند اما کابوس تمامی نداشت، سالها میگذشت اما درد هنوز همچو روز اول سر جایش باقی مانده بود.
هر روزش را خاطرات وحشتناک مواد و اشتیاق لعنتی برای بازگشت به آن فرا گرفته بود، و هر شبش را با کابوس میگذراند.
از جایش بلند شد و رخت خوابش را با لگد به سوی دیگر پرت کرد:《چیکار داشتی؟》
پیتر از پشت چادر گفت:《حا...حالت خوبه؟》
《فقط بگو چیکار داشتی》
《خب... اسپایک نوشته که نظرشو تغییر میده و کمک میکنه.》
کوین نفس لرزانی کشید:《عه؟ باشه...بچه کو؟》
《تو چادر منه. من... دیگه میرم. مراقب بچه باش.》
و صدای قدمهایش آمد که دور میشدند.
همان هنگام، در خرابهی داگلاس، داگلاس نیز خاطراتی را به یاد میآورد. هر بار که به مواد مخدر نگاه میکرد چهرهی وحشتزدهی کوین جلوی چشمانش میآمد. آری خودش آن کار را کرده بود، اگر به گذشته باز میگشت باز هم انجامش میداد. درست بود که موقع انجامش زجر میکشید و از دیدن نابودی پسر موردعلاقهاش خودش هم نابود میشد، اما در خیابانها لازم است تصمیمات سخت بگیری.
انگشت اشارهاش را روی مواد زد و باهاش بازی کرد.
خاطرات مانند سیل به ذهنش سرازیر میشدند. کوینی را میدید که لاغر و آشفته شده بود و به خاطر ذرهای بیشتر التماسش میکرد.
شماره "۱"
پیتر با شور و اشتیاه وارد چادر کوین شد تا نامهی اسپایک را به او برساند، اما با صحنهای رو به رو شد
کوین را میدید که مدارک را میدزدید، کوین خائن، کوین درمانده، کوین بچه، کوین خودش.
پسرش.
قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و روی ریش کثیفش افتاد. صدای خشداری گفتاد:《گریه میکنی؟》
داگلاس به سمت صدا برگشت، کلاغ در سایهها استتار کرده بود. داگلاس گفت:《خبر.》
کلاغ از سایهها بیرون و آمد چهرهاش نمایان شد، سوختگی بدی در نصف راست صورتش دیده میشد. در آن قسمت از صورتش رنگ صورتی زشتی چروک و زخمهای بدریخت زیادی وجود داشت.
یکی دیگر از شاهکارهای داگلاس.
کلاغ گفت:《حدست درست بود. اسپایک داره بهت خیانت میکنه. چقدر بهت گفتم بی خیال اسپایک ش...》
داگلاس میان حرفش پرید و فریاد زد:《حد خودتو بدون، تو کسی نیستی که به من دستور میدی. تو فقط اطاعت میکنی. حالا هم گمشو.》
کلاغ دندانهایش را به هم فشرد و بیرون رفت. داگلاس به میز شکستهای که وسایلش روش بود نگاه کرد. سپس با خشم جلو رفت، وسایلش را پرت کرد زمین و آنقدر میز را به دیوار کوبید تا شکست.
با خورد شدن میز، دفترچهی داخل کشو افتاد روی زمین. دفترچهای با جلد قهوهای و کاغذهای نم گرفته و پوسیده. دفترچه خاطرات اولین پسر مورد علاقهی داگلاس.
داگلاس دفترچه را باز کرد و به طور اتفاقی برای بار هزارم یک جمله را خواند:《خیابان یک جنگل است. داگلاس این را گفت، گفت خیابان جنگلی است که باید داخلش بخوری تا خورده نشی. به همین خاطر تئودور رو لو دادم چون اگه لو نمیدادمش داگلاس بلایی که سر اون آورد رو سر من میآورد.》
داگلاس چندین صفحه جلوتر رفت:《خدای من اون فوقالعادهست. مگه میشه یه دختر انقدر خفن باشه؟》
باز هم جلوتر:《داگلاس امروز گفت که میخواد منو ببره آشپزخونه. نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه. از یه طرف دوست دارم پیشرفت کنم از یه طرف دیگه واقعا از کارای داگلاس بدم میاد، مخصوصا بعد کاری که با فلیکس کرد. سارا تا دو هفته کابوس میدید. خوب شد نوشتم، باید بیشتر مراقب سارا باشم، حتی با اینکه از من بدش میاد.》
داگلاس دیوانهوار ورق زد و خاطره خواند، و بعد دفترچه را پرت کرد به سمت میز شکسته. تمامش شکست بودند، هرکاری هم که میکرد شکست بود.
چه روی خوش نشان میداد چه روی بد، شکست بود. پس اینبار کاری میکرد که شکست نخورد. درب قلبش را میبست و بی رحمانه کاری میکرد اسپایک از کردهی خودش پشیمان شود.
داگلاس اتاق را ترک کرد. و پشتش شاهکاری ساخته شد از پیامدهای خشم او، میزی شکسته با وسایلی میان چوبهای آن و دفترچه خاطراتی که صفحهی اولش باز شده بود و نوشته بود:《دفترچه خاطرات استیو. زندگی از نگاه یک پسر خیابان.》
#پسران_خیابان
حقیقتا سعی دارم تیکههای متعدد پازل رو آروم آروم براتون رو کنم تا بچینید، شخصیتای شکست خورده و بدبخت با هدفای مشخص که هنهشون درد کشیدن. داستان طولانی که هنوز اولاشیم و نمیدونم موفق میشم یا نه...)
میدونم قبلا بقیه بچه ها هم گفتن ولی باز میگم لطفا لطفا جواب ناشناسا رو زود تر بزار چشممون به کانال خشک شد گفتی حوصله نداری ولی وقتی چنل میزنی باید یه ارزشی هم برای ما قائل باشی دیگه... حداقل روزی ۱ بار ناشناسا رو جواب بده
~~~~
الان فقط یه روزه جواب ندادم🥀
درسته من واقعا شرمندهام. ببخشید
https://eitaa.com/Nummer_ett/11935
اوخیییی
من زیاد نمینویسم، خدای ایده ویداره والا😂
اگر بنویسم چیزی میفرستم برای ویدار، ویدارم لطف داره میزاره کانال
بعضی از نوشتههام هستن که نمیفرستم چون چرتن-😶🌫
#yggdrasil
~~~
چرت میگه خودشم ایده داره. کمتر از منه چون بهش فکر نمیکنه ولی داره
https://eitaa.com/Nummer_ett/11942
کیوتی از خودتهههه😭
*وقتی حرفی در برار این همه مهربونی ندارییی*
#yggdrasil
~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/11954
واقعااا
اصلا انقدر امید میگیرم ازتوننن😭😭❤️
بوس به همهتان
#yggdrasil
~~~