هدایت شده از خاکستر زرد''
خاطراتم... خاطرات من... خاطرات...
این اسمیه که برای فرو رفتن میون افکارم گذاشتم، بعضی ها به ''دلتنگی'' ازش یاد می کنن.
خیلیا عادت کردن با یه دسته گل به مزاری که بهش اسم ''غم'' دادن برن.
گاهی خیاله یه مجنونه و به اسم ''دیوونگی'' یاد میشه.
اما همه میدونن دارن باهاش دست و پنجه نرم می کنن
می بازن و با واهی ترین پیروزی خودشون رو رنگ می کنن.
سفید و سرخ...
وای نوشتههای این انسان جیگرمو خون میکنه. هیچوقت نفهمیدم چجوری اینجوری مینویسههه
430.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/station34/3679
مبکبمزکزموزمزوزنزو
شماره "۱"
به محض آشکار شدن خورشید، سر و کلهی اسپایک هم در خیابان پیدا شد. طبق عادت و مانند همیشه به خرابهی خ
اسپایک پرسید:《اصلا چرا به کلاغ اعتماد داری؟》
اسپایک، کوین و پیتر در قبرستان ماشینها دور آتش نشسته بودند، اسپایک تازه پیغام را به کوین رسانده بود و او در فکر فرو رفته بود.
کوین با حواس پرتی گفت:《اون بهم مدیونه.》
اسپایک تکرار کرد:《مدیونه؟》
کوین آهی کشید و پاسخ داد:《اون نصفهای که روی صورتش سوخته هست؟ خب من نذاشتم نصف دیگهشم بسوزه.》
《فکر میکردم اون کار داگلاسه.》
《خب هست.》
《پس تو...》
کوین ناگهان فریاد زد:《وای فهمیدم. وای فهمیدم.》
و به سمت چادرش دوید و پیتر و اسپایک را در حیرت رها کرد. پس از چند دقیقه کوین با بچه که هنوز رد اشک روی صورتش باقی مانده بود برگشت. پیتر گفت:《تقریبا مطمئنم به خاطر بچه داد نزدی.》
کوین عینکش را با انگشتش تنظیم کرد و روی یکی از لاستیکها نشست:《نه نزدم. اسپایک ویلای اسپانیا همون آشپزخونهست و چون گفته اسپانیا یعنی...》
به ساعت قدیمیاش نگاه کرد:《یعنی یک ساعت دیگه داگلاس میره آشپزخونه. و تو هم باید باهاش بری تا جاشو یاد بگیری.》
اسپایک اعتراض کرد:《هی! من نمیخوام اینکارو کنم اصلا... چحوری باید با داگلاس برم؟ اگه بفهمه ناهار تریسو میشم!》
کوین جوری به او خیره شد که مادرها به پسر بچههایی خیره میشوند که در مهمانی رسمی لخت شدهاند و میرقصند.
کوین نگاهش را از اسپایک که عقبنشینی کرده بود گرفت و ادامه داد:《خب. بقیهش هم کاریه که من و پیت باید انجام بدیم، وسایلمونو جمع میکنیم و از اینجا میزنیم به چاک. تو رو زیر پل قدیمی میبینم، دست پر برگرد و لو نرو.》
و اینگونه شد که حساسترین ماموریت آنها شروع شد.
شماره "۱"
اسپایک پرسید:《اصلا چرا به کلاغ اعتماد داری؟》 اسپایک، کوین و پیتر در قبرستان ماشینها دور آتش نشسته ب
اسپایک که از آنها خداحافظی کرد، کوین ساک پاره و کهنهای برداشت و وسایل اندکشان را در آن ریخت، تنها لباس اضافیشان، کاغذهای مربوط به داگلاس، شیشه شیر و ...
پیتر بچه را بغل گرفته بود و به کوین نگاه میکرد. پرسید:《کجا میخوایم بریم؟》
《نمیدونم. ببینم چاقوی منو ندیدی؟》
《نه. اگه اسپایک گیر بیوفته چی؟》
《نمیوفته. آها پیداش کردم.》
《اگه کلاغ دروغ گفته باشه و تله باشه چی؟》
کوین خواست فریاد بزند، اما جلوی خودش را گرفت، نفس عمیقی کشید و گفت:《پیتر من هیچی نمیدونم. این تنها فرصته. فکر میکنی خودم به اینا فکر نکردم؟ فکر میکنی نگران اسپایک نیستم؟ این تنها راهه.》
وقتی اسپایک به خرابه رسید، ماشین مدل بالایی جلوی دیوار سمت راست ایستاده بود. به محض دیدنش پشت دیوار قایم شد. مرد قوی هیکلی به کاپوت جلو تکیه داده بود و منتظر بود. اسپایک از آنجا فقط پشت ماشین را میدید.
پس از چند دقیقه، داگلاس خرامان خرامان از داخل ساختمان بیرون آمد. کمی با مرد حرف زد و سپس سوار ماشین شد. اسپایک به سرعت دست به کار شد، اگر این ماشین به آشپزخانه میرفت باید اسپایک هم سوارش میشد.
سنجاقی از جیبش درآورد و با قفل صندوق عقب کلنجار رفت. به خودش لعنت فرستاد که بهتر اینکار را یاد نگرفته، ماشین روشن شد اما اسپایک هنوز درگیر بود. و لرزش دستانش هیچ کمکی نمیکردند.
ماشین آرام شروع به حرکت کرد که قفل صدای چلق داد. اسپایک در را کمی باز کرد و خودش را داخل ماشین انداخت. ضربان قلبش آنقدر محکم و به سرعت میکوبید که گویی میخواهد از سینهاش بیرون بزند.
تا اینجا که خوب پیش رفته بود، خدا میداند از آن پس چگونه پیش میرود.
#پسران_خیابان
https://eitaa.com/bleynbarn/1379
وای وای خیلی خوبین خیلییمزکمزورمزو😭😭😭😭❤️🔥❤️🔥✨✨
ماژیک را برداشت، با پشت دست عرقش را از روی پیشانی پاک کرد و روی موشک نوشت:《این هم انتقام برادرم.》
و موشک با همان نام رفت، دیوارها را در هم کوبید و انتقام گرفت.
در آرامش بخوابید لالههای سرخ، آفتها را میکُشیم...
یکی بود یکی نبود، آرزوهایمان بود و دردهایمان نبود.
حالا چه؟ حالا آه میکشیم و برای یک دقیقه بیشتر تلاش میکنیم. آرزو کدام بود، آنها در گذشته مردند.
اول ما را کشتند و بعد خود مردند.
روزی کاغذی بر میدارم، مینویسم خداحافظ و میروم.
میروم تا جهانی بیابم که مرا بپذیرد...
میدانی چیست؟ من هر روز برایت نامهای مینویسم اما هیچگاه آنها را به دستت نخواهم رساند چون عشق یک طرفته مزخرف است و چون مادرم میگوید غرور مهم است و چون تو کنار او خوش هستی.
حتی این نامه هم به دستت نخواهد رسید پس چرا مینویسم؟ شاید چون نیاز دادم خیال کنم تو این نامه را میخوانی. شاید چون میخواهم رویا بپردازم که تو به جای دست او، دست مرا میگیری.
شاید چون به آغوشت نیاز دارم.
اما چه فایده؟ این نامه هم در کشو خواهد رفت، کنار دیگر نامهها و وقتی جایم پر شد خواهد سوخت. اما چیزی نمیگذارد این نامه را داخل کشو بگذارم.
احساس میکنم این نامه به اندازه اعتراف عاشقی به معشوقش مهم است، پس شاید آن را به باد دهم.
به باد میدهم و باد تصمیم میگیرد آن را نابود کند یا به عاشقی دیگر برساند.