شماره "۱"
هیچوقت تغییر نکن هوگو، اجازه نده اونا بهت بگن که چی باشی. تو پسری هستی که روح نداره، پس بهش افتخار ک
و این بود داستان روح نفرین شده پسر فراموشکار.
داستان جرالد و کالبدش.
داستان هوگو و روحش.
داستانی که نوشته شد اما هیچوقت اون چیزی نشد که باید باشه چون نویسندهش اون موقع خیلی چیزا رو بلد نبود و نمیدونه که آیا بالاخره یاد میگیره؟
داستانی که نوشته شد اما جلدش هیچوقت طراحی نشد چون نویسندهش آخرشم نفهمید طراح جلد تو سرش چی میگذره.
شماره "۱"
از وقتی داگلاس وحشیانه آن بلا را بر سر صورتش آورد دیگر قهقهه نزد، لباسهای رنگیاش را پاره کرد و فقط
اسپایک نمیدانست چقدر از وقتی داگلاس به دیدنش آمد، میگذرد. کرخت و بی احساس شده بود و رد اشک هنوز بر روی صورتش بود، کلاغ را زیاد نمیشناخت اما همان که میدانست به خاطر آنها خودش را به کشتن داده، باعث میشد موقع دیدن گردنبند روی پایش، اشک بریزد.
گردنبند زنجیری نازک و نقرهای و پلاک سیاه با طرح قلب انسان داشت.
وقتی دیگر نوری از پنجرههای شکسته به داخل نتابید، اسپایک دریافت که شب شده. و کمی که از شب گذشت، داگلاس برگشت.
اینبار به جای دو بچه، یک سگ همراهش بود.
سگی که از غرشش میشد دریافت گرسنه است، قلادهی سگ که احتمالا ماریسو بود در دست راست داکلاس جا خوش کرده بود.
داگلاس چراغ کمسویی را روشن کرد و رو به روی اسپایک ایستاد:《خیله خب. به اندازه کافی فرصت فکر کردن و تصمیم گرفتن داشتی. حالا بهم بگو کوین کجاست و منم میذارم بری.》
اسپایک با بی حسی به او نگاه کرد و پاسخ داد:《نمیدونم کوین کجاست.》
داگلاس آهی کشید و گفت:《من اصلا حوصله بازی ندارم اسپایک. بهم... بگو... کوین...کجاست.》
اسپایک چانهاش را بالا گرفت:《من... نمیدونم... کوین... کجاست.》
داگلاس مشتش را به دیوار کوبید و فریاد زد: 《برای چی انقدر ازش دفاع میکنی؟ اون که این همه زجرت داد، برای چی انقدر مراقبشی؟ مگه ولت نکرد؟ مگه بهت دروغ نگفت؟ پس برای چی انقدر برات مهمه؟》
اسپایک بلندتر فریاد زد:《تو نمیفهمی داگلاس چون خانواده نداری. اون تنها کسیه که دارم اینو بفهم. حتی اگرم ولم کرده باشه تنها خانوادهی منه.》
داگلاس با سرعت جلو آمد، یقهی اسپایک را گرفت و عربده کشید:《خانواده تو منم.》
《تو یه روانی قاتلی نه خانواده.》
《من قاتلیم که مراقبت بودم.》
شماره "۱"
اسپایک نمیدانست چقدر از وقتی داگلاس به دیدنش آمد، میگذرد. کرخت و بی احساس شده بود و رد اشک هنوز بر
داگلاس یقهی اسپایک را رها کرد و نفسنفس زد. از او دور شد و آرام گفت:《پس اگه خودت حرف نمیزنی، مجبورم به حرف بیارمت.》
او کنار در ایستاد و در مقابل چشمان وحشتزده اسپایک، قلادهی ماریسو را رها کرد.
تنها یک ثانیه طول کشید تا ماریسو به سمت اسپایک حملهور شود.
ماریسو محکم روی اسپایک پرید و صندلی از پشت افتاد. ماریسو پارس میکرد و پنجههایش را به سینه اسپایک میکشید. اسپایک، ناتوان، بدون آنکه بتواند حرکت کند یا حداقل با دستانش از خودش محافظت کند فریاد میزد و اشک میریخت.
از جای چنگالهای سگ خون میچکید و زخمها به شدت میسوختند، اینکه دندانهای تیز ماریسو را آنقدر نزدیک ببیند و احساس کند چنگالهایش در گوشتش فرو میروند آنقدر اسپایک را وحشتزده کرد که اختیارش را از دست بدهد و خودش را خیس کند.
قلبش بی رحمانه در سینه میتپید و آنقدر فریاد زده بود که داشت از حال میرفت.
بالاخره داگلاس فریاد زد:《کافیه.》
و ماریسو از روی اسپایک بلند شد. لباسهایش پاره شده بودند و خون از میان زخمها فوران میکرد، اسپایک با حالی میان بیهوشی و به هوشی، بلند نفس نفس میزد و اشک میریخت.
داگلاس نزدیکش شد و با انزجار به او نگاه کرد:《دوباره میپرسم اسپایک. کوین کجاست؟》
و اینبار اسپایک به حرف آمد.
#پسران_خیابان
اگه میدونی هوری هوری هوریا و گونگالا و کاوابانگا یعنی چی یه لجندری به تمام معنا و دوست خیلی خوب منی