شماره "۱"
داگلاس یقهی اسپایک را رها کرد و نفسنفس زد. از او دور شد و آرام گفت:《پس اگه خودت حرف نمیزنی، مجبور
کوین چاد را از روی یک پایش بر روی پای دیگرش گذاشت و گفت:《دیر کرد. میترسم گیر افتاده باشه.》
نگرانی از چشمانش میبارید. پیتر که روی تکه سنگی بزرگ دراز کشیده بود آهی کشید اما حرفی نزد.
خورشید آرام آرام از آسمان به پایین سقوط میکرد و ماه در ازایش به سمت نقطه اوج آسمان پرواز میکرد. پیتر، کوین و چاد زیر پل متروکه خرابه در انتظار اسپایک نشسته بودند. زیر پل پر بود از تکه سنگهای بزرگ و کوچک و لاشههای تکه شده ماشین.
ساعتها گذشت و حتی وقتی شب چادرش را بر دنیا افکند، اسپایک نیامد. پیتر روی همان تکه سنگ خوابش برده بود و چاد کوچولو در حالی که انگشتش را میمکید در آغوش کوین خفته بود. کوین هم کمکم داشت چرتش میگرفت که صدایی شنید.
موهای پشت گردنش سیخ شدند و حس ششمش به سرعت دریافت چه شده، سریع بلند شد و پیتر را بیدار کرد و با خودش به جایی در سایهها کشاند.
کمی بعد داگلاس در حالی که بمدی که دستان اسپایک با آن بسته شده بود را در دست گرفته بود، خرامان خرامان وارد تونل شد. پشت سرش گروهی از پسرها نیز بودند. با دیدن اسپایک نفس پیتر بند آمد، پیراهنش پاره و خونی بود و سینهاش عریان، آشکار بود که چقدر زخم رویش است.
زخمهای تازه.
شلوارش هنوز خیس بود و زیر نور ماه به چشم میآمد، زیر چشمانش گود افتاده بود. داگلاس جلوی ورودی تونل ایستاد و فریاد زد:《خودتو نشون بده کوین.》
و وقتی هیچ پاسخی نیامد، تفنگی در آورد و لولهاش را روی شقیقه اسپایک گذاشت. آن را فشرد و چشمان اسپایک با این کار بسه شد:《اگه جونش برات مهمه خودتو مدارکو بیار. منم میذارم بره. هم این هم اون نوچهی دیگهت. اسمش چی بود؟ آها پیتر.》
شماره "۱"
کوین چاد را از روی یک پایش بر روی پای دیگرش گذاشت و گفت:《دیر کرد. میترسم گیر افتاده باشه.》 نگرانی ا
کوین بچه را به پیتر داد و در گوشش گفت:《برو به پلیس زنگ بزن.》
و در مقابل چشمان وحشتزده پیتر، کاغدها را بر داست و با دستانی که به نشانه تسلیم بالا برده بود، از مخفیگاهش بیرون رفت:《اسپایکو ول کن داگلاس. من اینجام.》
داگلاس خندید و دندانهای زشتش را نمایان کرد:《ببین خائن چقدر بزرگ شده.》
تفنگ را از روی سر اسپایک برداشت و به کوین نشانه گرفت:《اگه زرنگ بودی همون کاغذا رو تحویل پلیس میدادی... نه اینکه شبر کنی از من آتو بگیری. اونم از کی؟ از منن.》
قهقههاش به هوا بلند شد. کوین با خونسردی گفت:《یا تا اعدام میکشونمت یا هیچی.》
داگلاس جدی شد:《خیله خب بچه بازی تمومه. کاغذا رو بده و مرگ سریعی خواهی داشت.》
کوین باید وقت تلف میکرد تا پلیسها برسند، پس آرامآرام به نوبت کاغذها را میانداخت و حرف میزد:《من نمیخواستم کار به اینجا بکشه. من فقط میخواستم خودم و اسپایک رو نجات بدم... اما تو اومدی و با موادات به همهچیز گند زدی.》
《مواد تو رو مطیع میکرد.》
کوین فریاد زد:《من یه بچه بودم.》
داگلاس متقابلا فریاد زد:《منم یه بچه بودم، همهمون بچه بودیم. بچههای خیابون و هیچ بچهای استحقاق اینا رو نداره اما این زندگیه و نمیشه کاریش کرد.》
《همین حرفا رو به استیو زدی؟ وقتی داشتی میکشتیش؟》
نقطه ضعف داگلاس. داگلاس عربده کشید:《اون به این قضیه ربطی نداره.》
توجه همه جلب شده بود، این راز مگو را فقط داگلاس میدانست و کوین. کوین گفت:《چرا نداره؟ معلومه که داره. تو پسرتو کشتی. بهترین پسرتو.》
《اون خیانت کرد، درست مثل همهی شماها.》
《و تنها کاری که تو بلدی اینه که بکشی. حتی پیشگیری هم نمیکنی.》
《این بحث بی فایدهست کوین برگههای آخرو بده.》
و بالاخره صدای آژیر پلیس بلند شد. کوین پوزخند کجی زد و گفت:《این به خاطر استیوه. به خاطر خودم و بچگی تلف شدهم و به خاطر تمام پسرایی که بدبختشون کردی.》
صدای آژیرها نزدیک تر میشد:《اگه قراره من به جهنم برم، تو رو هم میبرم.》
و تفنگ را به سمت قلب کوین نشانه گرفت. دستش را که روی ماشه گذاشت اسپایک روی دستش پرید و تفنگ را پایین آورد.
تفنگ شلیک کرد.
گلوله خورد به پای کوین و فریادش را بلند کرد، گلوله بی رحمانه گوشتش را شکافته بود خون ازش جاری بود. داگلاس با خشم به اسپایک نگاه کرد و با سر تفنگ به گونهاش کوبید.
پیتر از راه رسید و با دیدن صحنه خشکش زد، پلیسها تقریبا رسیده بودند و داگلاس و اسپایک دعوا میکردند، کوین غرق در خون افتاده بود و پسرها سعی میکردند فرار کنند. اسپایک دستی که داگلاس باهاش تفنگ را گرفت بود به سختی نگه داشت و از زیر دندانهای قفل شده اش گفت:《کوینو از اینجا ببر.》
داگلاس خودش را رها کرد و خواست فرار کند اما اسپایک با تمام توان جلویش را گرفت، پیتر با گریه فریاد زد:《پس تو چی؟》
اسپایک یک لحظه به او نگاه کرد و گفت:《من بر میگردم پیتر، قول میدم. ولی الان کوین و چاد رو بردار و برو. مراقب چاد باش.》
پیتر به سرعت از زیر بغل کوین گرفت و کاغذها را برداشت، آنها با تمام توان خودشان را از تونل خارج کردند.
و پلیسها بالاخره رسیدند، تفنگهایشان را نشانه گرفتند و از آنها خواستند تسلیم شوند.
بقیه پسران به دارالتادیب رفتند و داگلاس زندان افتاد. اما هیچکس نمیداسنت داگلاس واقعا چه جرمهایی کرده.
اسپایک هم به پرورشگاه فرستاده شد. البته که به محض رسیدن برای فرار نقشه کشید اما جای پنجههای ماریسو همیشه بر تنش و وحشت آن روزها تا ابد بر روحش ماند و کابوس هر شبش شد.
هیچوقت فراموش نمیکرد که دندانهای تیز ماریسو چگونه بر هم کوبیده میشوند و آبدهان سگ با خونش قاطی میشود.
اما اسپایک باید فرار میکرد، باید برمیگشت، چون قول داده بود.
و پیتر منتظر میماند، مراقب چاد میبود و منتظر میماند.
#پسران_خیابان
شماره "۱"
اومدنمو ندیدی؟
_ثور گزارش وضعیت هالک رو بده.
+دروازههای جهنم پر شده از فریاد قربانیان او... نه یعنی چیزه پر شده از فریاد زخمیهای او. بعضیاشون غُر میزنن بعضیاشون شاکی هستن، اونم چون خودشون مریض بودن، هالک کاری نکرده.
شماره "۱"
_ثور گزارش وضعیت هالک رو بده. +دروازههای جهنم پر شده از فریاد قربانیان او... نه یعنی چیزه پر شده از
ثور سوتی رو دادی دیگه نمیشه جمعش کرد😂
شماره "۱"
_ثور گزارش وضعیت هالک رو بده. +دروازههای جهنم پر شده از فریاد قربانیان او... نه یعنی چیزه پر شده از
_پس چجوری شکستشون بدیم؟
+با هم.
_میبازیم.
+اونم با هم انجام میدیم.
شماره "۱"
_پس چجوری شکستشون بدیم؟ +با هم. _میبازیم. +اونم با هم انجام میدیم.
آلترون فکر میکنه ما هیولاییم یا مشکل دنیا ماییم، مسئله فقط شکست دشمن نیست، باید بفهمیم راست میگه یا نه.