eitaa logo
شماره "۱"
351 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
177 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/12782 چیبگم_ مثلا یاد آوری کنم قلمت خیلی جذابه ویدار بانو ؟ ~~~ یجتبمبوبمزو منم یادآوری می‌کنم خیلی مهربونییی
https://eitaa.com/Nummer_ett/12614 دود بنفش* اسم خودم رو شنیدم و طلوع کردمم(ایموجی اکلیل ستاره‌ای) کی پر خاله شایلی بالدار رو آتیش زده؟ ~~~ سلام بانووو ممبرها لطف کردن گفتن وایب شما رو میدم، که باعث افتخارمه ولی لینک کانالتون نصفه اومده😭
داداش ناشناسو پین کن پدرم دو اومد تا پیداش کنم ~~~ داداش تو بیو هست دیگه😑😂
کرم کتاب  دوباره رو یه بنده خدایی به نام آقای فرگوسن کراش زد.  این دفعه هم مانهوا نبود، داستان جنایی بود. یعنی اصلا امکان نداشت شخص مورد نظر اشراف زاده از آب در بیاید.  اصلا لباس هایش پاره پوره بود و در کشتی از همه فقیر تر بود.(داستان تو سفر دریایی بود) کرم کتاب از خوشحالی درپوست خود نمی‌گنجید زیرا این دفعه مطمئن بود که این شخص قاتل هم نیست و تازه شخص پروفسور یا دکتر یا کلا کاره‌ای نبود، اصلا دانشگاه نرفته بود. این دفعه کرم کتاب مطمئن بود که دیگر پول پرست نیست. حتی یک پیرزن پولدار در کشتی هم او را به خاطر مقام پایین و فقرش تحقیر می‌کرد.... تا اینکه ناگهان بعد از دعوا با همان پیرزن سر عقیده‌ش که همه مردم باهم برابرند با عصبانیت پیرزن را ترک کرد. پوآرو به سمت پیرزن آمد و گفت جوان گستاخیه، نه؟ البته خانوادگی همینطورن. پیرزن هاج و واج نگاهش کرد و پوآرو ادامه داد:« نشناختینش؟ لرد دالیش جوان بود که بعد از ورودش به دانشگاه عقاید عدالت طلبی پیدا کرد و الان داشت با لباس مبدل و اسم جعلی سفر می‌کرد. عکسشو تو روزنامه ها دیدم. و کرم کتاب دوباره افسردگی گرفت که چرا؟ چرا او نمی‌تواند روی یک انسان معمولی کراش بزند؟😭😂 (ولی انصافا سر این خیلی تعجب کردم خودم. یارو لباساش پاره پوره بودن. اصلا از نظام طبقاتی و اشراف زاده ها و هر چی که اشراف زاده ها دوست داشتن بدش میومد.اصلا هیچ جوره نباید اشراف زاده میشد😂) ~~~ جررر🤣🤣🤣😂 ولی ویدار به کرم کتاب افتخار می‌کند چرا که نمی‌دانست ممکن است او اشراف‌زاده باشد و با این وجود رویش کراش زد. ویدار فکر می‌کند کرم کتاب دارد به رستگاری می‌رسد😆
اسپویل خب اونجا تو باغ که جود زد تو گوشس خیلییی کیف کردم و گوگولی بو_ اونجا که جود میخواست بخیه هاشو بکشه و شوخی کردن  تو جلد اول  اونجا که رو چمنا دراز کشیده بودن و حرف میزدن  و اونجا که جود کاردن رو زندانی کرد و برگشت دید داره با بقیه بازی میکنه و نوشیدنی میزنه بر بدن کله کتاب..... ~~~ میوبجوبمبوبنوب سر همش اکلیلی شدم
https://eitaa.com/Nummer_ett/12785 نثنبصلکجماسضثتنمدیصصثخککغثخکگحغم ~~~ نیویمبومبوبمبوبموزمبوبنک
https://eitaa.com/carrott/3975 ~~~ ویییگیکزک ممنونممم😭😭💖 پس من برم یه چالش خفن طراحی کنم😭
واقعا؟گیلیلیلی باعث افتخارمه عشقم عههه -شایلی ~~~ منم همینطوررر وای لینک کانالتو اینجا برام بفرستتت https://abzarek.ir/service-p/msg/2452108
https://eitaa.com/Nummer_ett/12771 برهان که حمایت کرد از اینکه چالش بذاری ~~~ ندیده بودم اون موقع😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/12585 منم میخواممممم ~~~ برید وایب سیلوی هم بگیدددد
به بزرگترین زندان کل جهان‌ها خوش آمدید، اینجا از محکم‌ترین دیوارها و قوی‌ترین موانع ساخته شده. خدا می‌داند مجرمانی که کارشان به اینجا می‌کشد چه کاری در زندگی کرده‌اند که استحقاق اینجا را دارند. چه شکنجه‌ای از این بالاتر که با مجرمانی از دم دیوانه در این زندان مجبور به گذران عمر شوی؟ اما کاری که شما نویسندگان می‌کنند این است، یکی از عوامل زندان (زندانی، سربازان و جنگجویان، وکلا یا حتی خود ساختمان زندان!) را انتخاب می‌کنید و از گذشته و شخصیت و یک خاطره‌اش در زندان می‌گویید. تنها محدودیت شما خلاقیت و دیوارهای زندان است، هیچ نژاد، جنسیت یا جرمی نمی‌تواند شما را محدود کند! پس قلم‌هایتان را بردارید و پا میان هیولاهایی بگذارید که از ابتدا هیولا نبودند.