سلام
داستان من برای چالش
نام داستان: احمق
در زندانی بزرگ با پنجره های کوچک و زندانی های متوسط
مردی بود که جرم بسیار سنگینی داشت و قرار بود به طرز وحشتناکی نیز اعدام شود
او ۱۰۰۰ مرد و زن را شکنجه کرده بود و بعد کشته بود و سپس اعضای بدنشان را به قاچاقچی ها فروخته بود.
اما ماجرا چیز دیگریست
او هیچ کاری نکرده بود و برای پولی نچندان زیاد به جای فرد مجرم٬جرم را گردن گرفته بود.
البته اگر میدانست چنان قاتل روانی را آزاد گذاشته است صددرصد اینکار را نمیکرد .
زیرا او بسیار آدم ساده لوح و احمقی بود و از نظر خیلی ها او کندذهن نیز بود و به همین خاطر اورا برای اینکار انتخاب کرده بودند و او نیز که فکر میکرد به زودی آزاد خواهد شد با خوشحالی پول را گرفته و به زندان رفته بود.
البته او از بچگی به این احمقی نبود٬او پسری بسیار باهوش بود و در مدرسه همه به او حسودی میکردند زیرا هم خانواده ای ثروتمند و مشهور داشت و همیشه لباس هایی زیبا و گران قیمت می پوشید.
اما یک روز که او مدرسه بود پدر مادرش کشته شده بودند و هرچیزی که داشتند دزدیده شده و خانهشان به آتش کشیده شده بود. او بعد از این اتفاق انگار دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن نداشت و تا الان ۷ بار تلاش به خودکشی کرده بود.
اما انگار نامیرا باشد٬هیچگاه زخمی هم بر بدن او نیفتاد٬شاید هم از قصد زیاد تلاشی برای خودکشی نمیکرد.
به هرحال او دیگر معتادی کند ذهن و بیکار شده بود که غذایش را با دزدی به دست میآورد.
هیچکس گذشته دردناک اورا نمیدانست و همه سرزنش و طردش میکردند.
او بعد از آمدن به این زندان نیز فکر میکرد که حتی اعدام هم نمیشود چون خود او نیز به نامیرا بودنش ایمان آورده بود٬اما نمیدانست که هیچکس در این دنیا نامیرا نیست٬حتی قویترین مردان زمین چه برسد به یک آدم ضعیف و معتاد.
ولی انگار او خوش شانس بود. زیرا در آخرین لحظات شکنجه اش که وقت اعدام رسیده بود مأمور اعدام سکته کرد و مرد.
به همین خاطر اعدام او به تعویق افتاد. او در این بین با زندانیان دیگری مانند جک و جیم نقشه ای برای فرار کشید. آنها تا جایی که میتوانستند تلاش میکردند تا توانستند از زندان فرار کنند.
او دیگر سعی کرد به خودش برگردد و مواد را ترک کرد و دنبال آن قاتل رفت تا تحویل پلیس بدهد و خود را تبرئه کند.
او اینکار را انجام داد و به سمت زندانی که مدت طولانی در آن بود حرکت کرد.
وقتی رسید پلیس از او تشکر کرد و تا آمد که برگردد تیری در پشت او زدند و اورا کشتند.
زیرا آنها دوستان قاتل بودند و پلیس های فاسدی بودند.
سرنوشت قاتل نیز آنچنان خوب نبود٬بعد از آن پلیس ها تقاضای پول کردند و او به آنها نداد و او هم توسط دو پلیس کشته شد.
پایان
~~~
شماره "۱"
سلام داستان من برای چالش نام داستان: احمق در زندانی بزرگ با پنجره های کوچک و زندانی های متوسط مر
276.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این... خیلی دارک بود. وای خیلی دردناک بوددد، متفاوت هم بود مرسی که شرکت کردییی
تنها جایی که مشکل داشتم فرارشون از زندان بود_ نمیشه از اونجا فرار کرد_
واقعا نمیشه.
https://eitaa.com/Nummer_ett/12661
ایگدراسیل عزیز خیلی ممنونم عید شما هم مبارک💫
امیدوارم سالی سرشار از زیبایی و حس خوب داشته باشید
#هیچکس
~~~
«نادانی انتخاب کردنیه، نفرت انتخاب کردنیه، خشونت انتخاب کردنیه، ولی ذات موجودات انتخاب کردنی یا اشتباه نیست و مثل روز روشنه که جرم نیست»
مادام ودربری، جادوهای همیشگی۱، جادو ممنوع.
#Letter_library
#کرم_کتاب
~~~
مبوبمبکزم چه قشنگگ✨✨
[اطلاعات پایه و ظاهری]
♧ نام کامل: الدریک ویردیان
♧سن و تاریخ تولد: ۲۸ سال
♧جنسیت: مرد
♧نژاد/قومیت: نوه پسری پادشاه فقید که تمام خاندان از جمله پدرش را قتل عام کرد
♧ قد و وزن و هیکل: ۱۹۸ قد/ ۹۵ وزن
♧ رنگ مو، چشم و پوست: موهای پرکلاغی، یک چشم آبی یک چشم نقره ای (چشم نقرهای طوریه که کور بنظر میرسه)، پوست رنگ پریده
♧ ویژگیهای بارز ظاهری: بینی کشیده، قامت بلند و ماه گرفتگی بزرگ روی کمر، خالکوبی عقرب، مژه های بلند، یک دستش تا بازو رد زخم و سوختگی دارد
♧سبک پوشش: همیشه ابی تیره میپوشید تا الان که لباس زندان تن میکند، (دستبندی یادگار از عمویش همیشه دستش است)
♧ حالت بدن و حرکات: اهسته و با تامل راه میرود، هیچوقت سرش را خم نمیکند، وقتی عصبی میشود رگ های سرش باد میکند، به هدفش خیره میشود و لبخند میزند
.
.
.
[ پیشینه و تاریخچه: ]
♧محل تولد و رشد: داخل قصر سلطنتی سرزمین یاقوت سیاه متولد و بزرگ شده
♧خانواده:
*پدر: الکسندر ویردیان، نایب السلطنته امپراطوری یاقوت سیاه، ظالم و خونخوار، ازپسرش متنفر بود چون معتقد بود با تولدش باعث مرگ مادرش شده، پسرش را مدام ازار میداد و قصد کشتنش را داشت، توسط پسرش کشته شد
_
*مادر: گرسیلا ویردیان: زنی مهربان و محبوب ترین و زیبا ترین زن در تمام امپراطوری، اطلاعات زیادی از او در دسترس نیست، هنگام زایمان پسرش از دنیا رفت
_
*خواهر و برادرها: ندارد
♧ تحصیلات: تا حد پیشرفته ای شمشیر زنی آموخت، پدرش اورا یک سگ وحشی بار آورد اما او پنهانی تحصیلات عالی را گذراند و به سه زبان باستانی مسلط شد، جادو آموخت، و سیاسیت را تا درجات بسیار بالا در کنار عمویش فرا گرفت، او با هویتی جعلی وارد اکادمی سلطتنی شد و مقام نخبه ناشناس اکادمی را کسب کرد.
♧پیشه و سوابق شغلی: به طور پنهانی در امور مملکت دست میبرد و جلوی ظلم پدرش را میگرفت، هیچ املاک و اموالی نداشت، چند کارگاه ساخت لوازم جادویی را اداره میکرد و هزینه اش را صرف برج جادوگری میکرد، به تجارت اشیای جادویی علاقه نشان داد و میخواست روزی با کشتی از امپراطوری برود و دنیارا بگردد
♧ وقایع کلیدی زندگی:پدرش از سن ۷ سالگی تا ۱۰ سالگی اورا در یک برج حبس کرد و عمویش نجاتش داد، تنها کسی که دوستش داشت و به او اهمیت میداد، در ۲۵ سالگی عاشق شد و تصمیم گرفت ازدواج کند که عشقش و عمویش توسط پدرش کشته شدند، او تمام قصر سلطنتی را تبدیل به حمام خون کرد و در نهایت تسلیم گارد سلطنتی شد، بعد از آن اتفاق، دیگر به چشم های کسی نگاه نکرد و یک کلمه حرف نزد، او تمام اتهامات را پذیرفت و به زندان رفت
♧دوستان و دشمنان قدیمی: او سگی منفور و یک روانی شناخته شده در امپراطوری است، تنها دوستش جیک است، یک یتیم روستا نشین که به شهر آمد و با الدریک اشنا شد و باهمدیگر سازمان اتحاد زمرد سیاه را تشکیل دادند و تنها کسی است که به الدریک وفادار و متعهد ماند
.
.
.
[شخصیت و روانشناسی:]
♧صفتهای بارز شخصیتی: اهل ریسک، باهوش، خودخواه، بی هدف
♧انگیزه اصلی( بزرگترین خواستۀ او در زندگی چیست؟): او انگیزه ای ندارد، خواستهاش انتقام عشقش و عمویش بود که به آن رسید، حالا یک زندگی پوچ و بی هدف را می گذراند و روزشماری میکند تا بالاخره بمیرد
♧آرزوها و اهداف: هیچ آرزویی ندارد
♧ ترسهای بزرگ: هیچ ترسی ندارد
♧ ضعفهای بزرگ: هیچ ضعفی ندارد
♧ نقاط قوت: نترس، اهل ریسک، قدرت بدنی بالا، چهره جذاب
♧باورهای اصلی: معتقد است چیز خاص دیگری در دنیا نیست که ارزش جنگیدن داشته باشد
♧ عادات و تیکهای رفتاری: مدام یک دستش را زخمی میکند یا میسوزاند دلیلش میتواند این باشد میخواهد چک کند زنده است یا نه
♧ حالتهای ذهنی: آرام و خاموش است انگار از درون مرده
.
.
.
[ ویژگیهای درون داستانی:]
♧نقش در داستان: نقش مکمل مرد
♧ تخصصها و مهارتهای خاص: شمشیر زنی، حل معادلات پیچیده، توانایی بالا در کنترل جمع، ذهن و افکار ادم ها
♧ داراییهای مهم: گردنبندی که برای تولد دختری که دوستش داشت خرید و هیچوقت نتوانست به او بدهد
♧ لهجه یا طرز گفتار خاص: زمزمه وار و تهدید گونه صحبت میکند
#یوحنا
#چالش
شماره "۱"
[اطلاعات پایه و ظاهری] ♧ نام کامل: الدریک ویردیان ♧سن و تاریخ تولد: ۲۸ سال ♧جنسیت: مرد ♧نژاد/قوم
مقوینزومیوز خیلی خفن شدههه😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/12796
از این چالش خوشم میاد
بذار تا ببینم...
#نامآور
~~~
خداروشکر
ببینم چیکار میکنیا
شماره "۱"
تموم شددد
چرا بهم تبریک نمیگید؟ خیلی به خاطرش ذوق دارم خوشگل شددد
میخوام تو تعطیلات همینجوری داستان کوتاهای این شکلی بنویسم، بعد همه رو یه کتاب کنن اینجوری هم صفحات زیاد داره هم اونجوری که من بلدم فقط داستان کوتاهه،
گیلیلیلی
تا الان سه چهار تا دارم
شماره "۱"
چرا بهم تبریک نمیگید؟ خیلی به خاطرش ذوق دارم خوشگل شددد میخوام تو تعطیلات همینجوری داستان کوتاهای
میگم بهترین متنا از نظرتونم تو کانال بگید شاید یه چندتا اون لا به لا گذاشتم...