«نادانی انتخاب کردنیه، نفرت انتخاب کردنیه، خشونت انتخاب کردنیه، ولی ذات موجودات انتخاب کردنی یا اشتباه نیست و مثل روز روشنه که جرم نیست»
مادام ودربری، جادوهای همیشگی۱، جادو ممنوع.
#Letter_library
#کرم_کتاب
~~~
مبوبمبکزم چه قشنگگ✨✨
[اطلاعات پایه و ظاهری]
♧ نام کامل: الدریک ویردیان
♧سن و تاریخ تولد: ۲۸ سال
♧جنسیت: مرد
♧نژاد/قومیت: نوه پسری پادشاه فقید که تمام خاندان از جمله پدرش را قتل عام کرد
♧ قد و وزن و هیکل: ۱۹۸ قد/ ۹۵ وزن
♧ رنگ مو، چشم و پوست: موهای پرکلاغی، یک چشم آبی یک چشم نقره ای (چشم نقرهای طوریه که کور بنظر میرسه)، پوست رنگ پریده
♧ ویژگیهای بارز ظاهری: بینی کشیده، قامت بلند و ماه گرفتگی بزرگ روی کمر، خالکوبی عقرب، مژه های بلند، یک دستش تا بازو رد زخم و سوختگی دارد
♧سبک پوشش: همیشه ابی تیره میپوشید تا الان که لباس زندان تن میکند، (دستبندی یادگار از عمویش همیشه دستش است)
♧ حالت بدن و حرکات: اهسته و با تامل راه میرود، هیچوقت سرش را خم نمیکند، وقتی عصبی میشود رگ های سرش باد میکند، به هدفش خیره میشود و لبخند میزند
.
.
.
[ پیشینه و تاریخچه: ]
♧محل تولد و رشد: داخل قصر سلطنتی سرزمین یاقوت سیاه متولد و بزرگ شده
♧خانواده:
*پدر: الکسندر ویردیان، نایب السلطنته امپراطوری یاقوت سیاه، ظالم و خونخوار، ازپسرش متنفر بود چون معتقد بود با تولدش باعث مرگ مادرش شده، پسرش را مدام ازار میداد و قصد کشتنش را داشت، توسط پسرش کشته شد
_
*مادر: گرسیلا ویردیان: زنی مهربان و محبوب ترین و زیبا ترین زن در تمام امپراطوری، اطلاعات زیادی از او در دسترس نیست، هنگام زایمان پسرش از دنیا رفت
_
*خواهر و برادرها: ندارد
♧ تحصیلات: تا حد پیشرفته ای شمشیر زنی آموخت، پدرش اورا یک سگ وحشی بار آورد اما او پنهانی تحصیلات عالی را گذراند و به سه زبان باستانی مسلط شد، جادو آموخت، و سیاسیت را تا درجات بسیار بالا در کنار عمویش فرا گرفت، او با هویتی جعلی وارد اکادمی سلطتنی شد و مقام نخبه ناشناس اکادمی را کسب کرد.
♧پیشه و سوابق شغلی: به طور پنهانی در امور مملکت دست میبرد و جلوی ظلم پدرش را میگرفت، هیچ املاک و اموالی نداشت، چند کارگاه ساخت لوازم جادویی را اداره میکرد و هزینه اش را صرف برج جادوگری میکرد، به تجارت اشیای جادویی علاقه نشان داد و میخواست روزی با کشتی از امپراطوری برود و دنیارا بگردد
♧ وقایع کلیدی زندگی:پدرش از سن ۷ سالگی تا ۱۰ سالگی اورا در یک برج حبس کرد و عمویش نجاتش داد، تنها کسی که دوستش داشت و به او اهمیت میداد، در ۲۵ سالگی عاشق شد و تصمیم گرفت ازدواج کند که عشقش و عمویش توسط پدرش کشته شدند، او تمام قصر سلطنتی را تبدیل به حمام خون کرد و در نهایت تسلیم گارد سلطنتی شد، بعد از آن اتفاق، دیگر به چشم های کسی نگاه نکرد و یک کلمه حرف نزد، او تمام اتهامات را پذیرفت و به زندان رفت
♧دوستان و دشمنان قدیمی: او سگی منفور و یک روانی شناخته شده در امپراطوری است، تنها دوستش جیک است، یک یتیم روستا نشین که به شهر آمد و با الدریک اشنا شد و باهمدیگر سازمان اتحاد زمرد سیاه را تشکیل دادند و تنها کسی است که به الدریک وفادار و متعهد ماند
.
.
.
[شخصیت و روانشناسی:]
♧صفتهای بارز شخصیتی: اهل ریسک، باهوش، خودخواه، بی هدف
♧انگیزه اصلی( بزرگترین خواستۀ او در زندگی چیست؟): او انگیزه ای ندارد، خواستهاش انتقام عشقش و عمویش بود که به آن رسید، حالا یک زندگی پوچ و بی هدف را می گذراند و روزشماری میکند تا بالاخره بمیرد
♧آرزوها و اهداف: هیچ آرزویی ندارد
♧ ترسهای بزرگ: هیچ ترسی ندارد
♧ ضعفهای بزرگ: هیچ ضعفی ندارد
♧ نقاط قوت: نترس، اهل ریسک، قدرت بدنی بالا، چهره جذاب
♧باورهای اصلی: معتقد است چیز خاص دیگری در دنیا نیست که ارزش جنگیدن داشته باشد
♧ عادات و تیکهای رفتاری: مدام یک دستش را زخمی میکند یا میسوزاند دلیلش میتواند این باشد میخواهد چک کند زنده است یا نه
♧ حالتهای ذهنی: آرام و خاموش است انگار از درون مرده
.
.
.
[ ویژگیهای درون داستانی:]
♧نقش در داستان: نقش مکمل مرد
♧ تخصصها و مهارتهای خاص: شمشیر زنی، حل معادلات پیچیده، توانایی بالا در کنترل جمع، ذهن و افکار ادم ها
♧ داراییهای مهم: گردنبندی که برای تولد دختری که دوستش داشت خرید و هیچوقت نتوانست به او بدهد
♧ لهجه یا طرز گفتار خاص: زمزمه وار و تهدید گونه صحبت میکند
#یوحنا
#چالش
شماره "۱"
[اطلاعات پایه و ظاهری] ♧ نام کامل: الدریک ویردیان ♧سن و تاریخ تولد: ۲۸ سال ♧جنسیت: مرد ♧نژاد/قوم
مقوینزومیوز خیلی خفن شدههه😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/12796
از این چالش خوشم میاد
بذار تا ببینم...
#نامآور
~~~
خداروشکر
ببینم چیکار میکنیا
شماره "۱"
تموم شددد
چرا بهم تبریک نمیگید؟ خیلی به خاطرش ذوق دارم خوشگل شددد
میخوام تو تعطیلات همینجوری داستان کوتاهای این شکلی بنویسم، بعد همه رو یه کتاب کنن اینجوری هم صفحات زیاد داره هم اونجوری که من بلدم فقط داستان کوتاهه،
گیلیلیلی
تا الان سه چهار تا دارم
شماره "۱"
چرا بهم تبریک نمیگید؟ خیلی به خاطرش ذوق دارم خوشگل شددد میخوام تو تعطیلات همینجوری داستان کوتاهای
میگم بهترین متنا از نظرتونم تو کانال بگید شاید یه چندتا اون لا به لا گذاشتم...
از خودم بدم میآید چه گناهی کردم که باید این مجنونین دیوانه را تحمل کنم؟ آه یادم آمد آدم کشتم .
دیگران را نمیدانم ولی میدانم که کارم بسیار درست بوده کشتن انگل های جامعه کار بسیار درستی است مثل کاری که اکنون دارم میکنم
یک مشت به صورتم میخورد
مثل اینکه دست هایش را محکم نگرفته بودم دست هایم را دور گلویش گره میکنم فشار را بیشتر میکنم تقلا میکند التماس میکند تهدید میکند واقعا به چه چیز؟ چیزی بدتر از اینجا بودن؟ کارش را تمام میکنم مامور ها از راه میرسند و من را به انفرادی می اندازند نمیتوانند تصور کنند که چقدر با این کارشون چقدر من رو خوشحال میکنند
مینشینیم کف سلول دیگر کسی کنارم نیست سرم را به دیوار تکیه میدهم و در گذشته غرق میشوم زمانی که هنوز از آسمان آبی لذت میبردم
.
.
+عزیزم آماده شدی ؟
لبخند میزنم بله ناخدا
کوچولویم را بغل میکنم تا برای گردش بیرون برویم
چند ساعت بعد:
درحالی که دارم کودکم را تاب میدهم صدای شلیک میشنوم
صدای جیغ میآید جیغ همسرم
چه کسی جرات کرده این کار را بکند
تفنگم را در میآورم
بله من یک پلیس بودم
شلیک میکنم شلیک میکنم
چشمانم را که باز میکنم همه جا را خون گرفته
فرزندم همسرم قاتلش
.
.
.
اشک از چشمانم پایین میآید خنده ای میکنم بلند قهقهه میزنم
روانی شده ام؟
دیگر اهمیتی نمیدهم
~~~
شماره "۱"
از خودم بدم میآید چه گناهی کردم که باید این مجنونین دیوانه را تحمل کنم؟ آه یادم آمد آدم کشتم . دیگرا
289.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی قشنگ بود😭😭😭 اینکه حتی مجرمای تو زندانم میکشت جالب بود😭
مرسی که شرکت کردیی