https://eitaa.com/Nummer_ett/12662
نه تو بچه خوبی هستییی فعلا
منظورم این بود اگه نبودی هم شکر میخوردی😂
شایدم
*چاقو گزاشتن زیر گلوی پیتر پن*
اینو میکوشوم😂😂😂
#yggdrasil
~~~~
اسپویل روزی روزگاری
بیشتر از اون میخوای بکشیش آخههه
*چاقو گذاشتن زیر گلوی بل*
خط بیوفته روش بلم میره پیش پن_
https://eitaa.com/Nummer_ett/12846
وای واقعاااا؟؟؟؟ دختر فکر نمیکردممممم ولی قطعا داستانک هات قابلیت کتاب شدن رو دارند ،پر قدرت ادامه بدهههههه،✨✨✨✨✨😭😭😭😭🫂🫂🫂
#نایریکا
~~~
نبوزمبوبنوز مرسییی البته این داستانا رو اینجا نفرستادم تا حالا وای مرسی😭❤️✨
https://eitaa.com/Nummer_ett/12846
ایده قشنگیه. چاپ شد برامون امضاش میکنی مگه نه؟
حالا این داستان راجعبه چی بود؟
#کرم_کتاب
~~~
چاپ که فعک نکنم بشه ولی پیدیافشو درست میکنم ایشالا میدم بخونید.
خوشحالم پرسیدی داستان اینجوری شروع میشه که یه پسره از بسرون میاد کیفشو پرت میکنه یه گوشه، یه سینی میذاره وسط، یه ورد میخونه و یه شیطان احضار میشه اما اونا طوری رفتار میکنن انگار قبلا هم انجامش دادن و با هم دوستن و بقیه داستاننن
https://eitaa.com/karvans تادااا بفرمایید _شایلی
~~~
عهههه اینجا مال توعهه وای اینجا که خیلی خیلی خوش وایب تر از اینه که شبیه من باشه😭😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/3537
این خیلی تو ذهنم مونده بود و الان که گفتی اولین چیزی بود که یادم اومد.
https://eitaa.com/Nummer_ett/3534
اینم همینطور. کلا متنای اون روزت قشنگ بودن.
#کرم_کتاب
~~~
منظورم متنای بلند بود اینا زیادی کوتاهن_
ولی مرسیینزوزنوز😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/12850
شوخی میکنی دیگه؟ آنقدر بد بود که حتی هشتک هم نزدم
~~
مگه من با شما شوخی دارم🤨 خیلیم قشنگ بود و غمانگیز
هشتکت چی هست حالا؟
این همون متنه است که راجعبه یه کرم بود.😂😂
ترسناکترین موجودات تمام جهانها در تمام تمدنها، جلد اول یونان باستان، بخش اول جهان زیرین، فصل هفتم کرم کتاب (بقیه فصلا بقیه بچههای هادسن)، گردآوری: الهه پرسفونه
حتما اسم کرم کتاب را شنیدهاید، وقتی که شب نمیخوابیدید مادرتان میگفت کرم کتاب بچههایی که دیر میخوابند را دوست دارد یا وقتی بچهای را اذیت میکردید پدرتان میگفت چقدر شبیه کرم کتاب شدی و شما از ترس به خود میلرزیدید. اما اصلا کرم کتاب چیست؟
کرم کتاب از اول کرم نبود. اون ابتدا یک دختر معمولی بود با یک زندگی معمولی، اما یک راز بزرگ داشت (او دختر مفشدوزکی بود) او از هر کس که خوشش میآمد پولدار میشد. برای مدتی طولانی کرم کتاب فردی محبوب بود و همه اعم از کودکان و خردسالان، پیر و جوان ، زن و مرد آرزو داشتند که مورد توجه او قرار بگیرند. حتی نامادری بدجنسش هم به او علاقمند شده بود. تا اینکه یک روز او با خود گفت سرفینا (نامادریش) چقدر مهربان شده و همان روز اتفاقی افتاد، سرفینا پولدار نشد، بلکه مجرم شناخته شد. با هزار بدبختی پدر پولدار سرفینا او را آزاد کرد، اما سرفینا عصبانی شد و کرم کتاب را تبدیل به کرم کرد. کرم کتاب باز هم از چند نفر خوشش آمد و برخی پولدار و برخی زندانی و بعضا قصاص شدند. کرم کتاب هم با خود عهد بست که دیگر از هیچکس خوشش نیاید. اما یک روز که به طور اتفاقی از جلوی آینه رد میشد خود را دید و با خود گفت به به چه کرمی، چه سری چه گردنی چه قشنگ میلوله و ناگهان پلیس آمد و او را زندانی کرد. و خب او یک کرم بود و در یک سلول نمیماند و از لای نرده ها رد میشد. پس در زندان حرکت میکرد. زیرا زندان پر از آدم های جالب بود. بنا بر افسانه های بیرون زندان همه میخواستند مورد توجه او قرار بگیرند تا پولدار شوند. اما بعضی پولدار و آزاد و برخی دیگر اعدام شدند. بنابراین دیگر کمتر کسی بود که ریسک جلب توجه کرم کتاب را بپذیرد. در همین اثنا شایعات جدیدی پخش شد. افرادی که با جلب توجه کرم کتاب پولدار شده بودند شکست عشقی میخوردند.
کرم کتاب هم از عذاب وجدان خود را در دخمه های قدیمی زندان گم و گور کرد. و کم کم به کسی تبدیل شد که همه از او هراس داشتند و به تدریج مورد نفرت همگان قرار گرفت و موجودی اهریمنی شناخته شد. و بالاخره زندان تخلیه و متروک شد و برای زندانی های بسیار خطرناک استفاده شد تا هیچکس در معرض بزرگترین خطر ممکن یعنی کرم کتاب قرار نگیردـ کرم کتاب دیگر هیچوقت دیده نشد اما هنوز هم زنده در دخمههای زندان است.
مو روی تنتان سیخ شد، نه؟ ولی واقعیت چیز دیگری است. کرم کتاب یک شب که روی پله ها میلولید افتاد و مرد و تکه تکه شد. اما روحش زنده ماند. تکه های بدنش توسط باکتری های حیاط زندان که بوی کرم مرده را حس کرده بودند تجزیه شد و آن باکتری ها به مرور زمان تجزیه شدند و در هوا و باد و آب و خاک و هرچیزی که فکر کنید پخش شدند. یعنی ممکن است کرم کتاب در سالاد و سبزی ها و کلا غذای امروزتان باشد یا اصلا در هوایی که تنفس میکنید یا اصلا در خاک اتاقتان. خب مواظب خودتان باشید تا کرم کتاب دوستتان نداشته باشد.
پایان.
#کرم_کتاب
(پ.ن این دیشب که خوابمنمیبرد اومد توی ذهنم و خب خودتون میدونید که متنایی که موقع بی خوابی میان یا شاهکارن یا چرت و پردکه از شانس من این دفعه چرت و پرت شد😂)
~~~
314.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واییی کرم کتاب عالی هستی🤣🤣😂😂 اتفاقا خیلیم باحال بود الهه پرسفونه؟😆
نفرینه درباره کراشات بود نه؟🤣
وای فقط آخرشش😂
مرسی که شرکت کردی😁
نفسی کشید.
دمی از دهان و بازدمی از بینی.
بخار کوچیکی روشن شد، پرواز کرد و هوا را شکافت.
یاد گرفته بود بخار را دنبال کند.
تاریکی، چشم هایش را عادت داده بود به ندیدن. هیچ تفاوتی بین دیدن و ندیدن بود.
حالا که فکر می کرد، نفسش بوی گرسنگی میداد. دلتنگ غذاهایی یخ زده ای شده بود که با همان نفس منجمد شده اش باید گرم می کرد. قانون زندان بود.
''زندانی های اینجا لیاقت غذا ندارند.''
چه برسد به غذای گرم و خوب.
گوشت خام و منجمد، آن هم شانس بیارند اسکلت نباشد که بهشان افتاده.
دندان نیشش لق می زد؛ شاید هم شکسته بود چون قسمت داخلی دهانش را پاره کرده بود. بد هم نبود حداقل خون می نوشید.
لذت یک روز گرم، دیدن آفتاب، خانواده ی نداشته اش و همه چیز در هزارتوی ذهنش می چرخید و به بن بستِ دیوار های زندان می خورد.
کسی به این بخش از زندان نمی آمد، کسی هم فرار نمی کرد.
به قولی آخرین طبقه ی جهنم بود.
بی مهابا خنده اش گرفت، از همان خنده های بی سر و پا که فقط اطراف دهانش را می کشید.
سرش را از پشت به دیوار تکیه، دیوار هم نفس می کشید؟ یقینا نفس های او را می دزدید که انقدر هر روز فضا برایش تنگ تر می شد.
دم
بازدم
دم، بازدم
دم؟ بازدم...
دم و باز هم دم.
هفت فلک چرخیدند و خاطرات، او را به زندگی بیرون از زندان برد.
حالا تمام خط های داستانش نفس می کشیدند.
__
ششصد و هفتاد و چهار روز قبل.
همهمه ی اطرافش قطع نمی شدند. جمعیت زیادی مانند موریانه کنارش بودند که سعی داشت آنها را تک به تک خفه کند.
سکوت عمیقی از گوش چپش جیغ می کشید و به گوش راستش کشیده می شد.
هنوز قطرات خون تمام صورتش را خیس نگه داشته بود.
رایحه ی آهن زنگ زده تمام بدنش را پر کرده بود.
زندانبان جلو آمد، به اویی نگه کرد که گنگ به اطراف نگاه می کند. روی زانوهایش با دستان بسته افتاده، موهایش مشکی پر کلاغی بود که با قرمزی خون، لعل شده بودند و به اطراف تیر پرتاب می کردند. صورت شش تیغش هم توی ذوق می زد.
لگدی به پهلوی زندانی جدید زد و وقتی دردش را نظاره کرد سری تکان داد و به سمت صندلی اش رفت.
دمی گرفت و با فریاد بلندی گفت:《 این مرد!》.
نفس ها در سینه حبس شد، زندانی ها خاموش شدند و فقط نظاره می کردند. نگهبان ها از مهار کننده هایی مثل اسلحه و چاقو استفاده می کردند تا اگر صدایی بلند شد آنها را بکشند و تقدیم آشپزخانه دهند برای ترتیب شام مفصلی از گوشت آنها...
زندانبان اما سیگارش را روشن کرد، دو پک عمیق برای روشن نگه داشتنش کشید و راه رفته ی نیکوتین در خون را با لذت قورت داد.
لب های سیاه شده از کلماتِ قضاوتش را تر کرد و ادامه داد:《 قتل! نعمتی توی این زندانه. قتل خانواده بهترینشه و بقیه قتل ها زنجیره ای از بدترین و بهترین دارن.》. پُک دیگه ای زد، با انگشت شصت قسمتی از ابروانش را چنگ زد و با خنده گفت:《 این بی شرف اما دست همتونو از پشت بسته》. فریادش بلند شد و هیولای خفته ی او را خجالت زده می کرد. 《 اینی که الان می بینید، همون شیطانیه که تو جهنم قرار بود ملاقات کنید.》....
پ.ن: ادامه دارد.
_چندین ساعت قبل از زندانی شدن
شب پَره های مرگ روی قفسه ی سینه اش نشسته بودن.
لب پایینش رو به دندون گرفت و ذوق زده به جسم عریانی که روی رخت خوابش بود نگاه کرد و گفت:《 نفس بکش عشق، نفس بکش فاخته》.
انگشت اشاره اش رو بلند کرد و هر انحنا که از دم و بازدهم هاش بیرون می اومد رو لمس می کرد.
لذتش جوشید
نفسش تنگ تر شد
اما دل تنگی بیشتر گردنش رو به بریده شدن دعوت می کرد.
در ثانیه ای نا امید شد. لب های خنده روش به یه سقوط دردناکِ غم تبعید شدن.
چشم های سبزش دنبال یه تیرگی بین آبی های چشمِ جسمِ رو به روش می گشتن.
همون تیرگی آشنا که تو بچگی صاحبش بهش می گفت چقدر ازش متنفره.
نوک تیز چاقو روی بدن ضعیف جسم خوابیده راه می رفت، پستی ها و بلندی های برهنه اش رو قلقلک می داد و به شیشه ی آبی رنگش برخورد می کرد.
ضربه های چاقو همراه با جنون بلند میشدن و توی چشم هاش بیشتر و بیشتر فرو می رفتند، انگار میخواستن تا گوی شیشه ایش رو بشکونن و بعد به جای یه تیرگی کوچیک، بذر گلای اقاقیای قرمز رو بکارن.
چند دقیقه ای گذشت، بعد از هم آغوشی و نجواهای عاشقانه ی مرگ؛ جسد کوچیکش رو روی دست هاش بلند کرد، یادش رفته بود زبون بریده شدش را لحظه آخر بهش وصل کنه .. انقدر درگیر پاره کردن حنجره توی گلوی اون بود که به کل روند داستان رو فراموش کرده بود. همینطوریش هم اشک هاش اون رو کلافه کرده بود، نیازی به شنیدن صدای ضجه هاش نداشت.
اما اون بی اندازه شبیه بهش بود...
فقط یه تیرگی توی چشم هاش کم داشت
یه تیرگی که حالا تبدیل به گودالی عمیق از جسد های دختر و پسر های چشم آبی شده بود که اونها رو می بلعید و هیچ کدوم به اونی شبیه نبودن که این بلا رو سر خودش آورده بود.
هر بار تن به وعده های شیطان می داد.
هر بار یک گناه کبیره رو فتح می کرد تا حداقل با مرگ بتونه یکبار دیگه اون رو تماشا کنه.
رفتنش رو باور کنه
شاید هم از نزدیکی زیاد به اون بمیره....
هیچ چیز نبود.
هیچ چیز به اندازه ی گوشت اون شیرین نبود.
خلاء هم اون تیرگی ریز و سیاه شبیه به خال رو توی آبی هاش غرق نکرده بود.
هیچ آدمیزادی شبیه به پرستوی مهاجرش که سالها قبل از پیشش کوچ کرده بود. نبود!
زندان قرار بود نهایت راهی باشه که شروعش کرده.
زندانبان قرار بود نگهبان جهنمی باشه که با توجه به اعترافاتش اون رو مجازات کنه
و حالا نه زندان و نه زندانبان برای تنبیه کردنش کافی نبودن.
عطش اون رو برای دیدن چشم های آبی خاموش نکرده بود.
شیطان هم وعده ای نداشت که خرج کنه.
شاید هم همه ی اینا بازی ای بود که خالق براش چیده بود.
مرحله به مرحله
قدم به قدم، بدون پایان ..
بدون نتیجه...
یه هیولا که به دستور خالقش عاشق شده بود
به جنون کشیده شد
و بخاطر خودش بودن اون رو از دست داده بود.
دیگه حتی خاطرات هم از مرور دوباره اش خون گریه نمی کردن، حتی افکار و ذهنش هم به خودش پشت کرده بودن تا از اون ''انسان'' بسازن.
یه انسانِ فراموش کار
پر از چکه های گناه و قتل
که باید زنده می موند به جای اون همه جونی که گرفته بود!
باید زنده میموند تا عذاب، اون رو به روزی برگردونه که خودش اون رو تیکه تیکه کرد.
با دندون هاش گرمای رگ ها و خونش رو حس می کرد و زبون می کشید
دندون نیشش سالم بود
آفتاب بود
خانواده اش نگاهش می کردن
خالق بود و مخلوق
خالقی که توی دست هاش جون میداد و زندگی می گرفت از مخلوقش
گناه اون انسان بودنه.
هبوط کرده و زنده شده.
حالا یادش میاد که چطور چشم های آبی شده و میخ شده با یه تیرگی کوچیک رو خودش نابود کرده بود. اما قرار نیست تا باورش کنه..
خورشید اما هنوز طلوع می کنه
زندانبان هنوز از توی بلندگو ها تحقیرش می کنه
و ششصد و هفتاد و پنجمین روز هم توی دیوارهای حبس شده ی زندان، می گذره.
_پایان
ارادتمند؛برهان
300.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منظورم از قلم برهان اینه😭 وقتی میگم یکی از اعماق روحش مینویسه اینه😭
خیلی قشنگ بود (و یکم چندش، میدونم سعیتونو کردید و این حداقلش بود ولی واقعا یکم چندش بود_) ممنون که شرکت کردید