لعنت به اینکه خیلی عاشق یه چیزی میشی.
که خیلی ذهنتو درگیر میکنه.
اه.
نمیدونم وقتی عاشق یه چیزی شدن انقدر سخته عاشق آدم شدن چه حسی داره...
و این پایان ما بود.
مانند افسانهها تا ابد به خوشی نگذشت، مانند کتابهای غمگین نیز با مرگ تمام نشد.
خیلی سادهتر بود.
او رفت.
من ماندم.
و خرابههایی بودند که باید جمع میشد.
خرابههای قلبم را میگویم.
کاش میمرد آنگاه میفهمیدم که تقصیر من نیست.
کاش زودتر میرفت آنگاه درمییافتم که به خاطر من نیست.
اما بود.
تقصیر من بود و این نیز پایانمان شد.
تمام.
_این چیست؟
+مگر نمیدانی؟ قلب است.
_به چه درد میخورد؟
+هر اشتباهی کنی تقصیر اوست.
_دیگر چه؟
+میشکند. تکه تکه میشود و انسان خیلی دردش میگیرد.
_پس چرا آن را نمیاندازی دور؟
+نمیشود که، بخشی از من است نمیتوانم. خانهی روحم است.
_روح چیست؟
+همانی که وقتی آسیب میبیند کسی متوجه نمیشود اما از آسیب جسم هم بدتر است.
_وقتی زیاد آسیب ببیند چی؟ آنگاه هم کسی نمیفهمد؟
+نه. آنگاه روح میمیرد. البته فردایش دوباره بر میگردد اما دیگر مثل قبل نیست.
_مرگ چیست؟
+آرزوی انسانهای بیچاره.
_انسان چیست؟
+میگویند اشرف مخلوقات است اما دروغ میگویند، آن را آفریدند تا درد بکشد، همیشه و هر لحظه.
_چه بد.
+آری، خیلی بد.